کد خبر: ۱۴۱۴۷
۲۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۰
رد پیوند کاری در زندگی مشترک آقا و خانم کارآفرین

رد پیوند کاری در زندگی مشترک آقا و خانم کارآفرین

۳۵ سال زندگی مشترک آقای حسن مومنی و همسرش با کارآفرینی و کارگری همراه شده است. مومنی می‌گوید که آنها از همان آغاز زندگی مشترک، پیوند کاری نیز با هم بسته‌اند.

بتول پرهیزکار| خیلی از کار‌های روزانه و تلاش‌های ما در زندگی به‌خاطر آن است که دوست داریم عزیز شویم، به آبرو و اعتباری برسیم، در چشم مردم، کم و پست و حقیر جلوه نکنیم. پس درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم و پول درمی‌آوریم؛ لباس خوب می‌پوشیم، خانه خوب، ماشین خوب، شغل خوب، همسر و بچه‌های خوب.

دوست داریم بقیه هم ما را ببینند و به دیده تحسین نگاه کنند. عزیزبودن در چشم خلایق را همه ما دوست داریم. به هر دری می‌زنیم و هرگونه تلاشی می‌کنیم تا سرمان را میان مردم بالا بگیریم. اما بعضی‌ها عزت و اعتبارشان را از پول و خانه و ماشین و مدرک به‌دست نمی‌آورند. هیچ‌کدام از اینها را ندارند، اما در چشم مردم عزیزند. معتبرند مثل همین کسانی که ما یک نیم‌روز را با آنها زندگی کردیم؛ انسان‌هایی که شما هم می‌توانید با آنها و مثل آنها زندگی کنید.

 

سرمای زمستانی و گرمای شعله‌های درون

برای رسیدن به مقصد، کوچه‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارم. دود غلیظی که از دور به چشم می‌آید، با درِ بسته کمی می‌ترساندم، اما از لابه‌لای ورقه‌های فلزی که جای شیشه را گرفته‌اند و دیدن داخل را سخت‌تر می‌کنند، معلوم می‌شود که کسی مشغول به کار است. با تردید جلو می‌روم، در باز است و همین خوشحالم می‌کند. زن و مرد سخت مشغول کار هستند و برای گرم نگه‌داشتن فضای درون، تمام راه‌های عبور باد را بسته‌اند.

تنفس شعله‌های آتشی که زبانه می‌کشد و چشم‌ها را می‌سوزاند، برای من سخت است، اما برای آنها هیچ فرقی ندارد نه سرمای بیرون و نه گرمای شعله‌های درون و این مرا میان دیوار‌های سیاه و نمور چوبی که هر آن هراس ریختنش می‌رود، به وجد می‌آورد.

دیوار‌ها آن‌قدر کوتاه و سیاهند که همه دنیای اطرافم را محو می‌بینم، اما دست‌های پرتلاش زن و مرد که دست‌به‌دست هم بی‌خستگی کار می‌کنند، توان ماندنم می‌دهد و اینکه بمانم و خوشبختی آنها را از نزدیک تماشا کنم. برای من که دنیا را لابه‌لای روز‌های شلوغش گم کرده‌ام، اینجا پر از حس زندگی است؛ حتی اگر دیوار‌های دودگرفته نگذارد خوب تماشا کنم و چشم‌هایم از گرمای آتش بسوزد.

 

/

 

۳۵ سال زندگی کارگری

نمی‌دانم چقدر از حضورم می‌گذرد که لحن گرم و میهمان‌نوازشان مرا به خود می‌آورد.

 

- بفرمایید بنشینید

نگاه می‌کنم، جایی برای نشستن نیست؛ اما آنها ۳۵سال است در همین دخمه کوچک غذا خورده‌اند، نشسته‌اند، بلند شده‌اند و زندگی کرده‌اند.

مرد، حالا که نامش را می‌دانم، این را می‌گوید و من با تعجب نگاهش می‌کنم.

 

- ۳۵سال زندگی کارگری سخت نیست؟

حسن مومنی می‌گوید که آنها از همان آغاز زندگی مشترک، پیوند کاری نیز با هم بسته‌اند.

 

/

 

تنها تولیدکنندگان استانی

مومنی اشاره می‌کند که آنها شاید تنها تولیدکنندگان بست‌های فلزی در استان خراسان هستند؛ تمام علمک‌های گاز تولید دست آنهاست.

مرد مکثی می‌کند؛ همسرش ادامه حرف را می‌گیرد و می‌گوید: وسیله کارمان همین دو دستگاه است؛ و با انگشت اشاره دستگاه پرس را نشان می‌دهد که هشت‌تُنی قدرت دارد.

توضیح می‌دهد که دو طرف ورقه مستطیل را پرس می‌کنند و به شکل هلال درمی‌آورند؛ بعد با دریل دو طرف بست را سوراخ می‌کنند. عصمت‌خانم پابه‌پای مردش این کار را انجام می‌دهد و اصلا هم احساس خستگی نمی‌کند. می‌گوید: عادت ماست. بعد به شیرینی می‌خندد؛ تنها این لبخندهاست که تاریکی دیوار‌ها را دلچسب می‌کند و آتش هیزم را لذت‌بخش.

آدم هوس می‌کند آستین‌هایش را بالا بزند و لحظه‌هایش را بدهد به سیاهی همین دیوار‌ها که گویی خوشبختی را در آغوش دارند.

 

خوشبختی بزرگ در آرزو‌های کوچک

زن بی‌ادعا و کم‌توقع است. اینها تنها گلایه‌های او بعد از ۳۵سال کار کردن است: کار سختی است با درآمد اندک. بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم کاش توان خرید مغازه‌ای کوچک را داشتیم تا لااقل از اجاره خیالمان راحت بود، اما با همه اینها... خدا را شکر!

زن می‌گوید، لبخند می‌زند و دوباره غرق کار می‌شود.

 

آنطور که این زن و شوهر به آن اشاره دارند تنها تولیدکنندگان بست‌های فلزی در استان خراسان هستند

بهشت کوچک صبح زمستانی

مرد که روزگار سختش را با لبخند‌های عصمت‌خانم شیرین کرده است، می‌گوید: کار سختی است، اما پولش برکت دارد؛ مگر نه؟!

هر دو می‌خندند و این لبخند‌ها صبح سپید برفی را از همان دریچه‌ها مثل بهشتی کوچک می‌کند.

 

-می‌پرسم: چرا سراغ کار دیگری نرفتید؟

این‌بار حسن‌آقا جواب می‌دهد: اینجا هم راحت هستیم و هم می‌توانیم با هم کار کنیم.

-می‌گویم هنگام کار دعوایتان هم می‌شود؟

زن با همان لبخند شیرین پاسخم را می‌دهد: بی‌دعوا که نمی‌شود!

اما پاسخ مرد محکم‌تر است: دعوا معنی ندارد. وقتی زن و شوهر همراه و همدل باشند. بعد چشم‌هایش را ریز می‌کند و ادامه می‌دهد: این سبک زندگی‌های امروزی است که امروز عروسی می‌کنند و فردا از هم جدا می‌شوند؛ زندگی هم بود زندگی دیروز‌ی‌ها. کی حرف طلاق بود؟ زن و شوهر تا پای مرگ کنار هم می‌ماندند.

 

/

 

برکت یاد خدا در زندگی‌مان است

زن فرصتی پیدا می‌کند لختی بنشیند و در فنجانی که مثل دیوار‌های دودگرفته تیره و تار است، برای خود و همسرش چای بریزد.

می‌گوید پارسال سرطان داشته و زیر تیغ جراحی رفته است. همه روز‌هایی که در بستر بیماری بوده، دعا می‌کرده که یک روز دیگر روی پا بایستد و بتواند کنار همسرش کار کند. هفت فرزند دارند که همگی سروسامان گرفته و پی بختشان رفته‌اند. زن، فرزندانش را برکت زندگی‌شان می‌داند و می‌گوید: این تأثیر پول حلال است. آنها در زندگی فرزندانشان چیزی کم نگذاشته‌اند. عصمت‌خانم یاد بیماری منیره دختر ۱۸ساله‌اش می‌افتد که ضربه مغزی شده بود و دکتر‌ها از او قطع امید کرده بودند، اما به معجزه دعای اطرافیان از بستر بیماری بلند شد. می‌گوید: برکت یاد خدا در زندگی‌مان کم نبوده است. ما با همین درآمد ناچیز ۶بار به زیارت رفته‌ایم، هم مکه و هم کربلا.

او بلند می‌شود، چادرش را پشت سر محکم می‌کند تا پابه‌پای شوهرش دل به یک روز گرم دیگر دهد، هرچند برودت هوای بیرون چند درجه زیر صفر باشد.

 

*این گزارش در شماره ۳۹ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۹ بهمن ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام