کد خبر: ۱۳۵۳۸
۰۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
آخرین سلام شهید سنجری در محراب نماز بود

آخرین سلام شهید سنجری در محراب نماز بود

همسر شهیدهاشم سنجری که سال‌ها علاوه‌بر نقش همسری، پرستار بوده می‌گوید: لحظه‌های آخر انگار که کسی را ببیند، خودش را خم می‌کرد و سلام می‌داد، خودش را به محل نماز خواندنش رساند و به‌آرامی جان داد.

واقعه ۳۱ شهریور به اندازه‌ای هولناک بود که برای همیشه بر پیشانی تاریخ انقلاب نوشته شده است و هیچ‌گاه گرد فراموشی بر آن نمی‌نشیند؛ همان روزی که ناگهان شکاری‌های عراقی با غرش‌های بلند موشک‌هایشان، تهران و چند شهر دیگر را نشانه رفتند و همین امر باعث شد تا مردانی برای دفاعی مقدس وارد میدان شوند.

شوق این دفاع پیر و جوان نمی‌شناخت. از مدرسه، از زن و فرزند، از کسب و کار و... دل کندند، برای اینکه حتی یک کف دست از مساحت میهن در دست دشمن نماند، حتی اگر زیر پایشان فرشی از مین باشد و روی سرشان ابری از آتش. در این بین، خیلی‌ها رفتند و خیلی‌ها ماندند تا دردشان برای ما نسل امروزی‌ها یادآور هشت سال دفاع مقدس باشد.

یکی از همین دلاورمردان که حدود ۱۰ سال بعداز پایان جنگ با ریه‌های شیمیایی به یاران دیرین خود پیوست، شهیدحاج‌هاشم سنجری است. کسی که باوجود اینکه سنی از او گذشته بود و در دهه ششم زندگی قرار داشت، همه داشته‌های خود را رها کرد و به خاک تفتیده جنوب رفت. به همین بهانه، ساعتی را میهمان منزل این شهید گرانقدر و همسر وی بودیم.

 

عاشق شهادت و جنگیدن بود

خانم سنجری که ۶۰ سالگی را پشت سر گذاشته است، سال‌ها علاوه‌بر نقش همسری، برای همسر شیمیایی‌اش پرستار هم بوده است. دل پری دارد از روز‌های سخت دوری از همسری که در جبهه بود و باید جای خالی او را برای ۹ فرزندش پر می‌کرد؛ دورانی که شب و روز سوزن می‌زد تا بتواند سه پسر و شش دختر خود را بزرگ کند و به نحوی زندگی را بچرخاند.

سنجری به‌علت کهولت سن و جراحی که مدتی پیش بر روی سرش انجام شده است، خیلی از تاریخ‌ها را به یاد ندارد. سن رفتن حاج‌هاشم را به جبهه حدود ۴۵ و ۵۰ سال بیان می‌کند و می‌گوید: دو دختر بزرگم را عروس کرده بودم که حاج‌آقا رفت جبهه و فقط از جنگیدن و عشق شهادت برای حفظ خاک ایران در مقابل صدام حرف می‌زد.

او ادامه می‌دهد: در سد طرق جوشکاری می‌کرد؛ برای رفتن به جبهه این کار را هم که در اوایل زندگی مشترکمان بعداز گوسفندداری در همین محمدآباد، پیدا کرده بود، رها کرد و این درحالی بود که در نامه‌های ارسالی از سرپرست سد طرق، حرف اخراجش درمیان بود.

حاج‌هاشم به هر نحوی که بود، کارش را تعطیل کرد و راهی جبهه شد. حدود چهار سال به‌عنوان نیروی خدماتی یار و همراه رزمنده‌ها بود و در این مدت دو بار زخمی شد و دو بار هم شیمیایی شد؛ بار اول گفته‌های پزشکان را مبنی‌بر شیمیایی‌بودن نپذیرفت و وقتی من می‌گفتم چرا این موضوع را مخفی می‌کنی، می‌گفت: «اگر بگویم شیمیایی شده‌ام یا جایی از بدنم درد می‌کند، دیگر اجازه رفتن به جبهه را به من نمی‌دهند.»

به گفته همسر شهید سنجری، حاج‌هاشم وقتی ۱۵ روز مرخصی از جبهه می‌گرفت و به مشهد می‌آمد، بیشتر از سه‌چهار روز نمی‌ماند؛ چراکه نگران بود عملیاتی انجام شود و او کمک‌دست رزمندگان نباشد.

این همسر شهید از آخرین‌بار شیمیایی‌شدن همسرش می‌گوید: آخرین‌بار که شیمیایی شده تمام بدنش پر بود از تاول‌هایی بزرگ‌تر از یک مشت؛ حالش به اندازه‌ای بد بود که همه‌چیزش را در همان سنگر‌ها جا گذاشته بود.

حاج‌هاشم بار دوم که شیمیایی شد، دکتر‌ها احتمال زنده‌بودنش را برای یک‌سال داده بودند.

 

گفته‌های پزشکان را نپذیرفت و می‌گفت: اگر بگویم شیمیایی شده‌ام دیگر اجازه رفتن به جبهه را به من نمی‌دهند

لطف امام رضا (ع) و زندگی طولانی‌تر حاج هاشم

همسر این شهید ادامه می‌دهد: وقتی پزشکان از زنده‌ماندن او برای بیشتر از یک‌سال ابراز ناامیدی کردند، چون خودم بدون پدر، بزرگ شده بودم و نمی‌خواستم فرزندانم هم با این درد دست‌به‌گریبان باشند، از امام رضا (ع) خواستم از عمر من ۱۰ سال بردارد و به او بدهد و همین‌طور هم شد. حاج‌هاشم بعداز جنگ حدود ۱۰ سال زنده ماند و مدتی هم حالش خوب شد و در همان ایام به حج واجب هم رفت.

 

آخرین سلام شهید حاج هاشم سنجری در محراب نماز بود/// عکسش فتوشاپ بود

حاج‌هاشم و کار‌های خوبش

همسر این شهید شیمیایی درباره رفتار او با هم‌محله‌ای‌هایش چنین می‌گوید: حاجی اصالتا بیرجندی است، اما از کودکی از گوسفندداران محمدآباد بود و در همین محل بزرگ و پیر شد. زیاد با مردم محل رفت‌وآمد نمی‌کرد؛ با این وجود دست به کار خیر داشت، وقتی می‌رفت نماز جماعت اگر کسی در خیابان می‌ماند و سرپناهی نداشت، او را به خانه می‌آورد و همچون فرزندان خودش با او رفتار می‌کرد.

سلام آخر

پایان درد‌های حاج‌هاشم خوب بود؛ این را همسرش می‌گوید: تاریخ دقیقش یادم نیست، اما از صبح که از خواب بیدار شد، گفت: «امروز من می‌میرم؛ برای همین امروز هیچ غذا و دارویی نمی‌خورم.» تلاش من و بچه‌ها هم برای اینکه چیزی بخورد، راه به جایی نبرد و گفت: «به بچه‌ها زنگ بزن بگو بیایند اینجا.»

او ادامه می‌دهد: تا شب چیزی نخورد و هر لحظه انگار که کسی را ببیند، خودش را خم می‌کرد و سلام می‌داد تا اینکه نزدیک ساعت ۲ نیمه‌شب مرا بیدار کرد، خودش را به محل نماز خواندنش رساند و به‌آرامی جان داد؛ همان‌طورکه خودش گفته بود، در همان روز شهید شد.

 

زندگی سختِ بدون حاج‌هاشم

در میان کلامش درحالی‌که گونه‌هایش خیس است، می‌گوید: سختی‌های بسیاری در زندگی کشیده‌ام و ازآنجاکه حقوق خاصی هم نداشتیم و حتی پول برای تهیه دارو‌های او کم می‌آوردیم، زندگی را با خیاطی گذراندم؛ برای بچه‌ها هم پدر بودم و هم مادر؛ البته هر کار کرده‌ام برای خدا بوده و پشیمان نیستم، اما جوش و غصه‌های خانم سنجری، بیماری‌هایی برایش به ارمغان آورد که درباره آن می‌گوید: در ۱۰ سال پرستاری از حاج‌هاشم به‌قدری غصه خوردم که غدد بدنم پرکار شدند، تمام بدنم ورم کرد و مجبور شدم سرم را عمل کنم. او ادامه می‌دهد: سختی‌های بعداز رفتن حاج‌هاشم فقط بیماری نبود، وضعیت اقتصادی مان هم اصلا خوب نبود و در این دوران، هیچ‌کس کمکی نکرد و به‌سختی می‌توانستیم زندگی کنیم.

 

* این گزارش در شماره ۷۸ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۴ آذرماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام