کد خبر: ۱۳۴۳۴
۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۲
آقای «دامادی» قدیمی‌ترین دلاک مشهد است

آقای «دامادی» قدیمی‌ترین دلاک مشهد است

حاج حسن دامادی ۶۰‌سال است که نانش را از حمام به خانه می‌برد. رفتن زیر دستِ قدیمی‌ترین دلاک شهر حشس غریبی دارد. حسی از زنده کردن خاطرات قدیمی با دستان کسی که از آخرین بازماندگان این حرفه است.

همه چیز از آن خارش وحشتناک شروع شد؛ خارشی که حاصلِ دیدن بود، دیدن حرکاتِ ماهرانه دستانِ پیرمردِ دلاک، بر روی تنِ مردی که زیرِ دستش خوابیده بود. وقتی که با هر حرکت رفت و برگشتِ دستِ راست دلاک بر تنِ نسبتا فربه مشتری، مشتی روشور (سفیداب) لول می‌شد و روی زیر‌اندازِ زرد رنگ می‌ریخت، روشور‌هایی که خودِ دلاک می‌گفت: «اینا چرکِ» و بعضی‌هاشان قطرِ لوله خودکار و طول دو بندِ انگشت را داشت!

و این خاریدن وقتی شدت گرفت که فهمیدم او، یعنی همان پیرمردِ دلاک، قدیمی‌ترین دلاک شهر است و ۶۰‌سال است که نانش را از حمام به خانه می‌برد. این خارش، ذهنم را رها نمی‌کرد و وقتی به خودم آمدم که زیر دستِ حاج حسن داشتم پیچ و تاب می‌خوردم و صدای دستش که شپلق کوبید پشتم و انعکاس آن در حمام پیچید، حواسم را سرِ جایش آورد. آنجا بود که تازه یادم آمد برای راحت شدن از شرِ این خارِش لباس‌هایم را کنده‌ام، لنگی دور کمر پیچیده و وارِد گرمابه عمومی شده‌ام و بعد آمده‌ام نشسته‌ام زیر دستانِ چروک و ماهرِ «حسن دامادی»، چرا؟ که بفهمم رفتن زیر دستِ قدیمی‌ترین دلاک شهر چه مز‌ه‌ای دارد، کسی که از آخرین بازماندگان این حرفه است.

حاج حسن اصلا فرصتِ حرف زدن نداد و تا سلام کردم، گفت: «بُخواب»؛ خوب آن‌طوری که او گفت «بُخواب»، مگر چاره‌ای جز تسلیم بود و مگر می‌شد یکی به دو کرد و یک راست رفت سرِ سوالات کلیشه‌ای و مثلا پرسید، خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید. خوب حالا بفرمایید چند سال است که این کاره‌اید؟ و از این جور سوال‌ها دیگر.

از ملاقی شیشه‌ای که روی سقف گنبدی و صبورِ حمام قرار داشت و نور را به درون می‌تاباند، به آسمان نگاه کردم، زیر لب دعایی خواندم و خوابیدم. آخر برای بچه‌های نسل ما که حمام عمومی نرفته‌اند یا اگر رفته‌اند خیلی کم و در کودکی و به همراه پدر رفته‌اند و سال‌هاست حمام‌های کوچکِ خانه‌های نقلی، محرمِ اسرارِشان است!

خوابیدن زیرِ دستِ دلاک هم تازگی دارد هم حسی غریب، از آن حس‌ها که یک مرغ مهاجر دارد و هم کمی استرس و ترس؛ و من هم هر چه خاطرات بخار‌گرفته‌ام را جست‌و‌جو کردم چیزِ زیادی دستگیرم نشد و فقط یادم آمد آخرین بار با پدرم به حمام عمومی آمده بودم، آن زمان که کودکی ۱۰ ساله بودم، نرم و نازک و ایضا چُست و چابک.

 

مرحله اول: مشت و مال

بالاخره دل را به دریا زده و خوابیدم و او هم جواب سلام را داده و نداده، کار را شروع کرد، آن هم با مشت و مال که البته بعدا فهمیدم این کار برای باز شدن جمله منفذ‌های آشکار و پنهان بدن است، چون همان‌طور که مستحضرید، پوست بدن منفذ‌هایی دارد که سمومِ بدن از طریقِ آنان دفع می‌شود و نظرِ تخصصی حاج حسن این بود که: «ای موشت و مال، بِدن رِ ملایم مُکُنَه، رِگا وا مِرَه و وختِ کیسه کِردن چرکا حسابی در میَن.»

بله دیگر، در مرحله مشت و مال به یاد شعر حماسی فردوسی گران‌سنگ افتادم که گفته است:

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست

خروش ازخَمِ چرخ چاچی بخاست

این شعر را آنجا که حاج حسن داشت مرا چپ و راست می‌کرد با تمام وجود درک کردم، به خصوص آن قسمتِ دومش را!

دلاکی آقای «دامادی» در حمام قدیمی

 

مرحله دوم: کیسه‌کشی

مشت و مال یا همان ماساژ که تمام شد، حاج حسن نگاهی انداخت، انداز وراندازم کرد و دستش را برد توی سطلی که چند مدل کیسه در آن بود و یکی را بیرون کشید، مشتی روشور از کاسۀ کنار دستش برداشت، روی کیسه مالید و افتاد به جانم و بعد از چند دقیقه روشور‌ها که لول می‌شد و روی زیر‌انداز می‌ریخت را نگاه کرد، با لبخندی که چین و چروک کنار دهان و دورِ چشم‌هایش را عمیق‌تر می‌کرد، گفت: «تو هم کم چرک نِدری‌ها، چن وَخته کیسه نِکردی؟» پاسخش را با لبخند دادم و وقتی دیدم سرِ شوخی را باز کرد، فرصت را غنیمت شمردم و نرم نرمک شروع کردم به پرسیدن سوالات.

 

-من: چن مدل کیسه توو اون سطل دارین؟

حاج حسن: یَک چار پنج فرمِشِ دِرِم.

 

-من: چرا؟ فرقشون چیه با هم؟

حاج حسن: هر کیسه‌ای بِرِی یَک جونی (بدنی) بِدرد مُخورَه؛ ینی نرم و چِغَل (زبر) دِرَه. اوو نرم‌تِراش بِرِی اونایی که پوسِشا نازک‌تَرَ، اوو چِغَلاشَم بِرِی پوس کلفتایَ.

 

-من: از کجا می‌فهمین کی پوست کلفتِ و کی پوست نازک؟

حاج حسن: ۶۰‌سالَه کیسَم به جونِ‌ای مردم خورده، هم نِگا کنُم مِفهمُم کی چیکارَیَ.

 

-من: اینکه می‌گن طرف آدمِ پوست کلفتیه، این هم ربطی به کیسه و این حرفا داره؟

حاج حسن: نِه باباجان، اوو یَک داستانِ دِگه دِرَه،‌ای یَک جور مِتِلَکَ، به کسایی مِگن پوس‌کلفت که احساس یا غیرت یا فهم و شعور نِدِرن، مِثِلا به بعضیا هر چی خوبی کنی حالی‌شان نِمِرَه، البته بعضی وختام معنی خوبی دِرَه، مِثِلا یارو توو کارِش دنبالِ یَک چیزیَ و هدف دِرَه، حالا اگه چار نِفر بِزِش مِتِلکم بِگن، کارِ خودِشه مُکُنَه و مِگه مو پوست کلفت‌تر از‌ای حرفایُم، ینی کوتا نمیام؛ اصلا بَضی وختا آدم باید پوس کلفت بِشَه تا موفق بِشَه.

 

-من: حالا من پوستم چطوریاس؟

حاج حسن: چیکاره‌ای؟

دلاکی آقای «دامادی» در حمام قدیمی

-من: خبرنگار.

حاج حسن: (با خنده) شما خِبرنگارا که باید پوس‌کلفت بِشِن، اگه نازک نارِنجی بِشِن که کارِتا پیش نِمِرَه؛ برگرد پوشتِتِ کیسَه کُنُم.

 

من: چی شد که این شغل رو انتخاب کردین؟

حاج حسن: برگرد تا بِهت بُگُم!

برگشتم و گفتم: بله... می‌فرمودید.

حاج حسن همان‌طور که باز یک مشت روشور را روی کیسه می‌مالید، گفت: والا مو از اول کارُم‌ای نِبود، سَرِ کوره‌های آجرپِزی کار مِکِردُم، بِرِی خودُم اوستا کار بودُم و چن نِفر زیرِ دستُم کار مِکِردن، ولی بدی کارُم‌ای بود که شیش ماهِ اول سال کار مِکِردِم و شیش ماهِ دوم مُخوردِم، چون زِمِستونا نِمِشُد آجرپزی کِرد، یَک روز آق میرزامان (شوهرِ خواهر) آمَد گفت: حسن،‌ای که نِشد که تو شیش ماه کار کنی شیش ماه بُخوری، بیا کنارِ دستِ خودُم همی کارِ یاد بیگیر، زمِستونا که بیکار شدی،‌ای کارِ انجام بِده، آق میرزام دلاک بود، مویَم رفتُم کنارِ دستِش و کارِ یاد گیریفتُم، اوو زِمان کارِ دلاکی بازارِ خوبی داش، نِه که خانه‌ها حموم نِداش، بیشتریا میامدن گرمابه عمومی. اوو زِمان غرورِ جِوونیم بود، هیفدَه هیژدَه سال بیشتر نِداشتُم و زورُم زیاد، بِرِی همی هر کس که شستنِش سخت‌تر بود، دلاک قِدیمیا مِفرستادَنش زیرِ دستِ مو، موِیم همچی کیسش مِکِردُم که پوس‌مال مِرَف!‌ای‌جوری شد که کم‌کم اسم در کِردُم و هر کی یَک بار کیسه مو به تنِش مُخورد، دِگَه مشتری خودُم مِرَفت و زیرِ دستِ دلاکِ دیگه‌ای نِمِرَف.

 

-من: مشتریاتون معمولا چه تیپ آدمایی هستن؟ کیا میان اینجا؟

حاج حسن: هر کی تنِش مُخارَه میَه پیشِ مو. (می‌خندد)

 

-من: تا حالا تنِ چند نفر رو خاروندین؟

حاج حسن: تا جایی که دِلت بِخَه، هیشکی نِمِتِنَه مِثه مو بُخارونَه، چون هیشکی نِمِتِنَه مثه مو کیسَه کُنَه. (باز هم خنده)

 

-من: تو چن، تا حموم به عنوان دلاک کار کردین؟

حاج حسن: زیاد بودن.

 

-من: اولین حمومی که توش کار کردین رو یادتون می‌یاد؟

حاج حسن:‌ها، یَک حمومی بود به نامِ «گرمابه مستشار» دورِ فِلِکه آب، اول از اونجِه شروع کِردُم. بعدِش گرمابه مرجان که کوچه کربلا بود. بعد گرمابه سلطانی اول کوچه ایدگاه. بعد چن سالی حموم اردیبهشت که فِلکه ضِد بود. چن سالی‌یَم توو گرمابه عزت‌آباد و حموم حاج بِرات که توو پَنرا و گرمابه صِفا تو چهنو که نِزدیک خانِه خودمان بود کار کِردُم.

 

-من: این حموم‌هایی که توش کار کردین الان چه حال و روزی دارن؟

حاج حسن: هیچ اثری ازِشا نیس، همه رِ خِراب کِردن.

دلاکی آقای «دامادی» در حمام قدیمی

مرحله سوم: لیف

کارِ کیسه کشیدن که تمام شد، پیرمرد دو تا دولچه (سطلِ جیری) آب ریخت روی من تا آب چرک‌ها را ببرد، و برد.

بعد پارچه‌ای که از سه طرفِ دوخته شده بود و به اندازه کیسه برنج ۱۰‌کیلویی بود، برداشت و یک صابون بزرگ و سفید انداخت داخلش. خیلی سریع کیسه که باد کرده بود پر از کف شد و در چشم به هم زدنی زیرِ موجی از کف غرق شدم و، چون آمادگی‌اش را نداشتم و چشم‌هایم باز بود، مقداری از کفِ صابون وارد چشم‌هایم شد و صدای «اوخ اوخــ.» م بلند شد.

حاج حسن: چیَه؟ مُسوزَه؟

 

-من: چوجور...

حاج حسن: یَک دِقَه صبر کن الان تموم مِرَه؛ و باز یک دولچه آب نجاتم داد، و دوباره یک موج کفِ دیگر که این‌بار آمادگی‌اش را داشتم.

حاج حسن: وخه.

 

من: جان؟

حاج حسن: تِمومَه، وخه برو زیر دوش؛ و من همان‌طور کورمال کورمال رفتم زیر دوش و خودم را شستم.

یَک حمومی بود به نامِ «گرمابه مستشار» دورِ فِلِکه آب، اول از اونجِه شروع کِردُم. بعدِش گرمابه مرجان که کوچه کربلا بود

 

مرحله چهارم: خُشک

از زیرِ دوش که بیرون آمدم، حاج حسن گفت: برو پوشت در و بلند داد بزن؛ خُـــــــشــــــک؛ و رفتم پشت در و همان کردم که گفته بود و «حمامی» با یک لنگ و یک حوله به استقبالم آمد و گفت: بیگیر خودتِه خشک کن؛ و خشک کردم و روی سکو نشستم و پشتم را دادم به کمد‌های سبز رنگ که مخصوصِ جای لباسِ مشتری‌ها بود و چند لحظه بعد حاج حسن هم آمد بیرون.

 

مرحله پنجم: مشت و مال نهایی

حاج حسن از حمام آمد بیرون، خودش را خشک کرد، لنگی روی زمین پهن کرد و گفت: وخه بیا اینجه.

 

-من: تموم نشده مگه؟

حاج حسن: تِموم مِرَه، وَخه بیا.

روی لنگ قرمز نشستم و حاج حسن دوباره شروع کرد به مشت و مال دادن و چه مشت و مالی که هرچه بگم کم گفتم؛ و در همین حال چشمم خورد به دست و پای پیرمرد که قسمت‌هایی از آن بیش از اندازه چروک و سیاه شده بود.

 

-من: چن سالِتونه؟

حاج حسن: (با خنده) ۱۱‌سال

 

-من: بله؟

حاج حسن: ۱۳۱۱

 

-من: یعنی الان ۸۱‌سال دارین دیگه، ماشاا...، اون‌وقت خسته نمی‌شین با این سنتون کار می‌کنین؟

حاج حسن: مو اگه کار نُکُنُم مریض مُرُم.

 

-من: دست و پاتون چی شده؟ چرا سیاه شده بعضی جاهاش؟

حاج حسن: بِهِش مِگَن آب گَز؛ از رطوبَتَ دِگَه، بِرِی‌ای که همش توو آبُم. دارو گیاهی و حنا مِزِنُم به دست و پام. پوستِ انارِ مُجوشونُم، حنا رِ با آبِش قاطی مُکُنُم، هر ۱۵‌روزی یَک بار، شبا مُمالُم به پاهام، بعد پامِ مُکُنُم توو پلاستیک و روش جوراب مُپوشُم و صب که بِرِی نِماز بیدار رفتُم مُشورُمشان.‌ای‌جوری بهتر مِرَه.

 

-من: از اینکه این شغل رو انتخاب کردین راضی هستین؟

حاج حسن:‌ها که راضیُم، بِرِچی نِبِشُم، با همی کارُم خانَه خریدُم، بچِه هامِ عروس و داماد کِردُم، سه بارم رِفتُم خانه خدا... وخه، تموم رَف، برو به سلامت.

دلاکی آقای «دامادی» در حمام قدیمی

-من: راستی حاج حسن، این مشت و مالِ آخری حکمتش چی بود؟

حاج حسن: بِرِی‌ای بود که خستِگی از تن دَر بِرَه و آدم سَرِ حال بیَه.

 

-من: دستِت درست حاج حسن، خدا عمرِت بِده.

حاج حسن: سلامت بِشی باباجان، راستی شما هم کم پوست کلفت نیسی‌ها، گفتی خبرنگاری؟ (با خنده)

 

-من: بله.

حاج حسن: همویَه، برو به سِلامت.

از حاج حسن که خداحافظی کردم، او دوباره به حمام برگشت، همان جایی که ۶۰‌سال از عمرش را آنجا سپری کرده بود و به آن تعلق داشت و من هم رفتم سر وقتِ کمد تا لباس‌هایم را بپوشم که دیدم درِ کمد باز است و پر از خالی‌است.

داد زدم: حمومی، آی حمــومی، لنگ و قطیفَم رو بُـــردن.

حمومی با عجله آمد جلو و گفت: شماره کمدت چنده؟

 

-من: ۲۲.

حمومی: مِثه‌ای که خیلی بهت خوش گذِشتَه،‌ای شماره بیست و سه‌یَ.

 

-من: اِاِاِ... ببخشید.

حمومی: خدا بِبِخشَ.

لباس‌ها را پوشیدم و از حمام آمدم بیرون، پوستم پیر و تنم سبک شده بود، البته دیگر از خارش هم خبری نبود!

*این گزارش در شماره ۶۰ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۲۴ تیرماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام