معلم آزادشهر پنجمین ساکن محله است
مهدی آخرتی| قرار است با یک معلم بازنشسته که از قدیمیهای این محل است صحبت کنم، «باید مثل یک دانشآموز مؤدب جلویش دست به سینه بنشینم، شایدم بهتر است خیلی مصنوعی برخورد نکنم، نه اصلا بهتر است.» اینها را زیر لب زمزمه میکردم، به خودم که آمدم روبهروی خانه آقای مصدق بودم. او در را با متانت خاصی باز کرد، با هم داخل خانه رفتیم و روبهروی هم نشستیم.
به خاطر علاقه به معلمی از بانک استعفا دادم
فضلالله مصدق متولد۱۳۲۵ و دبیر بازنشسته است از سال۶۷ در محله آزادشهر مشهد سکونت دارد و تقریبا از نخستین افرادی است که در این منطقه خانهسازی کرده است. در مورد خودش اینطور میگوید: من ۳۰سال خدمت موظف داشتم و ۱۵سال غیرموظف در مدارس غیرانتفاعی تدریس کردم.
تا خرداد۹۱ هم به شغل شریف معلمی مشغول بودم. با چهرهای باز که فقط یک معلم میتواند داشته باشد، ادامه میدهد: من معلمی را با وجود اینکه درآمد زیادی ندارد عاشقانه دوست داشتم، در ابتدا کارمند بانک بودم ولی به دلیل علاقهای که به معلمی داشتم از بانک استعفا دادم و وارد آموزش و پروش شدم.
بچههای امروز، بچههای دیروز
ناخودآگاه یاد این بیت میافتم: «روح پدرم شاد که میگفت به استاد/ فرزند مرا جز هنر عشق میاموز». با صدای این معلم بازنشسته از فکر بیرون میآیم: شغل معلمی در این سالها به من صداقت را یاد داده است و اینکه همیشه باید صادق بود، برای همین میخواهم باصداقت بگویم که بچههای دیروز از بچههای امروز درسخوانتر و باسوادتر بودند، آن زمان نه ماهوارهای بود نه اینترنتی و نه سریال بیمحتوایی که وقت بچهها را تلف کند.
میخواهم باصداقت بگویم که بچههای دیروز از بچههای امروز درسخوانتر و باسوادتر بودند
کمی روی مبل جابهجا میشود و میگوید: اما متاسفانه امروز بچهها بیشتر به دنبال وقت تلفکردن هستند تا درسخواندن. حتی آن زمان مردم هم بیشتر کتاب میخواندند، یعنی میخواهم بگویم که این مشکل به مردم امروز هم مربوط میشود، با توجه به مسائلی که گفتم سطح مطالعه در جامعه پایین آمده و این سطح سواد کلی جامعه را پایین میآورد.
در کوچه سر راه دبیر را میگرفتیم
معلم بازنشسته محله میخواهد توضیح دهد که چرا معلمی شغل انبیاست، سرفهای میکند، کمی نگران حالش میشوم اما حرفش را ادامه میدهد: آن قدیمها معلمی تجارت نبود، کسی سرکلاس کمکاری نمیکرد تا بچهها کلاسهای خصوصیاش را بیایند، آن زمان پاکترین شغل معلمی بود، البته الان هم همین طور است اما عدهای هم به معلمی به چشم منبع درآمد نگاه میکنند.
به من نگاهی میکند و میگوید: یادش بهخیر، سالی که دیپلم گرفتیم، اگر مشکلی در درس داشتیم سر راه دبیرهایمان را در کوچه میگرفتیم و آنها سوالات ما را جواب میدادند و بعد میرفتند، خدا خیرشان بدهد، من هم که در درس فیزیک مشکل داشتم سر راه معلممان، آقای نادر نوجوان را میگرفتم و مشکلاتم را میپرسیدم. وی هنوز زنده است، خدا حفظش کند، این فقط و فقط عشق است و رسالت، مگر غیر از این است؟
پنجمین خانه این محل بودیم
دلم میخواهد در مورد گذشته این محله بدانم برای همین فضلالله مصدق با این جمله مرا روشن میکند: ما از سال۶۷ در این محل هستیم، وقتی خانهام را ساختم چهار خانه بیشتر در این محله ساخته نشده بود و اطرافمان همه باغ بود و کمی آن طرفتر هم کالی بود که آب سناباد از آن عبور میکرد. یک پل هم روی این کال قرار داشت که فقط به اندازه عبور یک خودروی پیکان پهنا داشت.
ادامه حرفش را گوش میدهم: کمکم خانههای دیگری در این محله ساخته شد و خدا را شکر با همسایههای خیلی خوبی آشنا شدیم. ساختوساز خانهها در این محله از سال۶۰ شروع شده و تا اینجا که امروز میبینید رسیده است. بیشتر مردم این محله از قشر متوسط و کارمند جامعه هستند.
مراسم مذهبی در این محل پررنگ است
معلم بازنشسته هممحلهای ما در مورد پیشینه محله و آداب و رسومش اینطور میگوید: مراسم مذهبی در این محله از قدیم پررنگ بود، مراسمی مثل۲۸ و ۲۹صفر، دعای ندبه و... که به لطف خدا تا امروز همان شوروحال و انرژی قدیم را حفظ کرده است. سرش را به سمت آسمان بلند و خدا را شکر میکند و میگوید: این مراسم هنوز به مادیات و ریا و چشم و هم چشمی آلوده نشده است و همین باعث شده که تا امروز پا برجا بماند. اما لازم است مردم هم تلاش کنند که مراسم مذهبی با این مشکلات درگیر نشود.
از بازی بچهها تا مشکلات محله
فضلالله مصدق حرفش را با بازیهای بچههای قدیم ادامه میدهد: آن زمان بازیها بیشتر بازیهای سالم بدنی بود مانند الکدولک، هفتسنگ و فوتبال که البته در محله ما که خاکی و مورد بیمهری شهرداری قرار گرفته بود بچهها بیشتر فوتبال بازی میکردند.
حالا بحث به نبود امکانات در این محله رسیده است و او حرفش را اینطور دنبال میکند: متاسفانه محله ما آنموقع مورد بیمهری شهرداری قرار داشت نه آسفالت، نه جدولکشی و نه پیادهروی مناسبی. ما مجبور شدیم که خودمان پول جمع کنیم و این محله را جدولکشی و آسفالت کنیم، اما سال گذشته شهرداری کمی بیشتر این محله را مورد توجه قرار داد و روکش آسفالت را عوض کرد!
آش مصطفی
بحث بازی و هیجان که میشود باید از هیجان چهارشنبهسوری هم یادی کرد، حالا دیگر بازنشسته باتجربه محله یاد چهارشنبهسوریهای قدیم میافتد: ما در درگز زندگی میکردیم، آن زمان مادهای به نام زرنیخ را در یک کلید تو خالی جای میدادیم و از این وسیله فقط صدا تولید میشد ولی خطری نداشت اما بچههای امروز متاسفانه با وسایل خطرناکی چهارشنبه سوری را جشن میگیرند.
با چای روی میز لبی تر میکند و ادامه میدهد: علاوه بر مراسم آتشبازی، در شهر ما رسم بود که مردم در شب چهارشنبهسوری آش مخصوصی به نام آش مصطفی میپختند و میخوردند، این آش از نخود و برنج و کلهپاچه تهیه میشد.
این خاطرهها روحم را جلا می دهد اما آقای مصدق ذهنش کمی مشوش است و از شهرداری تقاضا میکند که کمی بیشتر به این محله برسد زیرا این محله به یک فضای سبز احتیاج دارد تا مردم و بازنشستگان مجبور نباشند برای ورزش و استراحت به بوستان ملت بروند.
مصدق در پایان میگوید: رفتن به پارک برای ما که پا به سن گذاشتهایم کمی سخت است و مشکلاتی مثل ترافیک و نبودن جای پارک این مشکل را تشدید میکند. به هر حال امیدوارم مسئولان نیم نگاهی به این محله هم داشته باشند.
* این گزارش پنج شنبه، ۱۰ اسفند ۹۱ در شماره ۴۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.
