کد خبر: ۱۰۹۲۴
۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
خانواده شهید خسروی در فراق پسرشان خاطراتش را می‌نویسند

خانواده شهید خسروی در فراق پسرشان خاطراتش را می‌نویسند

پدر و مادر شهید محسن خسروی، بعد از گذشت سال‌ها، هنوز‌ هم خاطرات پسرشان را با یکدیگر مرور می‌کنند و آنها را می‌نویسند.

کنارِ درِ خانه‌شان، شناسنامه رنگ‌ورورفته آهنی‌ای آویزان بود که نشان می‌داد این خانه متعلق به کدام شهید است و زیرش هم امضای شورای اجتماعی محلات بود، اگر اشتباه نکنم.

خب به‌هرحال هر شورایی، زوری دارد و زور شورای اجتماعی محلات هم همین‌قدر است که به همه بگوید این خانه شهید است. حالا این را که پدر و مادر شهید چگونه زندگی می‌گذرانند، احتمالا باید در شورای دیگری درباره‌اش بحث کنند!

کوچه اصلی خیابان محمدآباد به نام «محمود خسروی» است و کوچه‌ای که خانه شهید در آن قرار دارد، به نام پسردایی شهید، «عیسی کاووسی». فکر می‌کنم این خانه آن‌قدر حال‌وهوای زنده دارد که نخواهد به سبک همه توصیفات و احوالاتی که از زندگی نه‌چندان مساعد برخی خانواده‌های شهدا می‌بینیم و می‌شنویم، حرفی بزنیم و غصه‌هایشان را به قصد جلب توجه دیگران به ناله‌ای‌ترین شکل ممکن، مطرح کنیم. پدر و مادر شهید خسروی نه ناله‌ای کردند و نه درخواستی داشتند و در اِزایش، کلی گپ زدیم و با «سلطان‌خان» از دکه مطبوعاتی‌اش حرف زدیم. سر ظهر رفتم خانه‌شان و با همدیگر چای و میوه خوردیم.

 

خاطرات شهید، انیس خانواده در روزهای فراق

 

من یکم کمتر سکته کردم!

پدر و مادر جفتشان ظاهرا تجربه سکته را دارند. اسباب خانه هم سکته‌ای چیده شده است، به‌طوری‌که گویی در راهروی بیمارستان منتظر ایستاده‌ای. دو تخت بزرگ، کل گوشه هال را گرفته است. مادر شهید می‌گوید: «از ۱۱ ظهر منتظرت بودم. چرا این‌قدر دیر کردی تو؟» می‌گویم: «کمی دیر راه افتادم.» سلطان‌خان، پدر شهید را می‌بینم که روی کاناپه‌ای نشسته است و با همان شمایل مردانه‌اش دستم را می‌فشارد؛ «خوش‌آمدی پسر» و من فکر می‌کنم چقدر عکس‌های قدیمی‌اش با کروات و کت‌وشلوار و یک سبیل سیاه و دو تا اخم بلندوبالا در پس‌زمینه یک مزرعه بی‌آب‌وعلف به او می‌آید. فکرم را بلند می‌گویم؛ «ماشا‌ءا... خوش‌تیپ بودین ها!»

سرش را می‌خاراند و می‌گوید: «تعریف از خود نباشه، خب، خوش‌تیپ بودیم» و پشت‌بندش مادر می‌گوید: «آره، آره. خاطرخواه زیاد داشته. می‌دانی؟ ما جفتمان سکته کردیم ولی من کمتر سکته کردم؛ مثلا این‌جوری بود که من برای سکته‌ام بیمارستان نرفتم ولی آقا رفت. این کج بودن دهانم هم به‌خاطر همان است. سکته است دیگر، باید یک نشانی از خودش باقی بگذارد و بعد شرش را بکَند. هفت‌بار عمل کردم. الان موقع راه رفتن، چادرم مدام از سرم می‌افتد. رفتم پرسیدم آقا! این اتفاق برای ما می‌افتد، از نظر شرعی اشکالی ندارد؟ گفتند مانتو و باقی پوششت درست باشد، مشکلی ندارد. با سلام‌وصلوات کم‌کم بهتر شدم و به‌جایش گوسفند گرفتم برای آقا نذر ابوالفضل کردم و هی دخیل بستم به امام‌رضا (ع) که بالاخره بهتر شدم.»

سلطان خسروی، پدر شهید، در نزدیک به نودسالگی، حافظه‌ای دارد درست‌ودرمان که الحق موقع حرف زدن آن‌قدر شمرده‌شمرده و مرتب وقایع را کنار هم می‌چیند و حرف می‌زند که نام سلطانی واقعا برازنده‌اش است. نه اَخم‌وتخم مرد‌های نودساله را دارد، نه اعتراضی به متلک‌های همسرش. خب، تقریبا همه زن‌وشوهر‌هایی که به این سن‌وسال رسیده‌اند، از این بگومگو‌های شیرین دارند که من یکی کیف می‌کنم.از شنیدنشان.

 

۴۷ شهید از دل خانواده بزرگ خسروی

سلطان‌خان اصالتا تهرانی است و از اهالی مطبوعات. در خودِ میدان فردوسی تهران، دَکه مطبوعاتی داشته و همین حالا هم دارد که دامادش می‌گرداندش. می‌خواهم درباره شهید از او سوال کنم. از روز‌هایی که رفته و انگار بالغ‌پسری بوده که قصه‌اش شبیه همه آن نوجوان‌هایی است که شناسنامه شان را کمی دست‌کاری می‌کنند تا اجازه رفتنشان به جبهه را بدهند.

پدر می‌گوید: «نه اینکه من ناراضی باشم از رفتنش، ولی خب، گفتم لااقل چند کلاس بیشتر بخوان بعد برو. بچه‌ها را دوست دارم، نه اینکه فقط بچه‌های خودم را؛ کلا به مردم و انسان‌ها علاقه دارم. بهش گفتم تو به جبهه علاقه داری، حرفی نیست، ولی برو یکم درس بخوان، بعد برو. فقط سه ماه بود که رفته بود که خبر شهادتش را آوردند.»

پدر و مادر با هم متاثر می‌شوند و با هم گریه‌شان می‌گیرد. سلطان نگاه می‌کند به اشک‌های همسرش و همسرش نگاه می‌کند به عکس‌های پسرش. باقی را مادر تعریف می‌کند؛ «توی نقده شهید شد، توی کردستان. هفت سال جنازه‌اش گم شده بود و بعد پیدایش کردند. می‌دانی؟ من همیشه با محسن می‌رفتم تشییع‌جنازه شهدا دورِ حرم. آنجا می‌گفت: کِی بشه من را هم همین‌طوری شلوغ دورِ حرم تشییع کنند. سه ماه نکشیده آرزویش، شلوغ‌تر از آن چیزی که فکر می‌کرد، برآورده شد.»

 

شهید محسن، انیس خانواده در روزهای فراق

 

از پاقدم محسن، خانه‌دار شدیم

آنها شش پسر دارند و یک دختر که محسن شهید می‌شود. باقی برادران هم به جبهه رفته‌اند. از مادر می‌پرسم چندساله است که پاسخ می‌دهد: «۷۷ شاید هم ۷۶. من از وقتی به عقد سلطان درآمدم، دیگر تاریخ را فراموش کردم ولی در همین سن‌وسال، پیاده تا مصلی می‌روم و برمی‌گردم. خیلی پیاده‌روی می‌کنم. پیش خودمان بماند؛ من را چشم زدند، فکر کنم. آخر مردم می‌گفتند این زن توی این سن‌وسال، چقدر تمیز راه می‌رود و چقدر سَرحال است! ولی راه رفتن از روی خوشحالی و سرخوشی و این حرف‌ها نیست. مثل دیوانه‌ها راه می‌روم. همین حالا که عکس پسرم را می‌بینم، همین حالا که تنها می‌شوم و گاهی یاد گذشته می‌افتم، غصه می‌خورم. دست خودم هم نیست. این قاب‌عکس را نگاه کن. خانواده ما هفت شهید دارد. این عکسِ محسن است و بچه‌های دیگر هم، برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌های من و سلطان هستند.»

و صحبت می‌رسد به پاقدم محسن، به کاروبار تابستانی‌اَش و به اینکه چطور به شهادت رسید؛ «از قدم محسن بود که ما خانه‌دار شدیم. اصلا با به‌دنیا آمدنش، انگار پول بود که از آسمان می‌ریخت روی سر ما. تابستان‌ها می‌رفت بازاررضا، جوراب‌بافی تا خرج خودش را دَربیاورد. شب‌های جمعه هم می‌رفت با بسیجی‌ها توی مهرآباد و آن‌طرف‌ها، خانه‌سازی و حفاظت و نگهبانی. اصلا موقع آمدنش بود. می‌خواست مرخصی بگیرد. پسردایی‌اش در جبهه غرب، فرمانده بود. خاطرم نیست کجا ولی او به محسن گفته بود ما فرداشب عملیات داریم، نرو و بمان. مگر تو آرزوی شهادت نداری؟ محسن هم نمی‌رود و می‌ماند و توی عملیات، شهید می‌شود. عملیات در کوه‌های کردستان بوده. آنجا ظاهرا یکی از افسران عراقی کمین کرده بوده و با کُلت می‌زند به محسن. جنازه‌اش را بعد از هفت سال توی دره پیدا می‌کنند. آن موقع که رفت، کلاس هشتم بود، اگر اشتباه نکنم.»

و این هفت سال، عجیب گذشته بر این خانواده. بعد از آمدن آزادگان در مرداد سال ۶۹ مادر دیگر بند خانه نمی‌شد و او را باید در محله‌هایِ چراغانی شده پیدا می‌کردی؛ «هرجا می‌گفتند آزاده آمده، بدوبدو می‌رفتم. اِسمال‌آباد، مهرآباد و هرکجا که بود.می‌گفتم باباجان، هر چی شده، به من بگویید. اسیر شده، شیمیایی شده، مفقود شده. می‌گفتم لااقل یک لاخ مویی، لنگه‌کفشی، چیزی اَزش نشانم بدهید، بفهمم چه شده تااینکه کم‌کم بعد از هفت سال به ما خبر دادند. شب ۱۹ ماه رمضان بوده که شهید شده. از آن‌موقع هر سال تا الان، سالگردش را در همین مسجد محل می‌گیریم. می‌دانی؟ هیچ‌کس جای مادر آدم نمی‌شود. مادر آدم است که برای بچه‌اش جزغاله می‌شود، برای بچه‌اش می‌میرد. من کربلا هم که رفته بودم، به یاد پسرم بودم... توی تهران با هفت تا بچه تا صبح، بیدار می‌ماندم که بچه‌ها بیرون نروند و لات، بارنیایند. صبح خودم می‌بردم در خیابان، می‌گرداندمشان تا کار دیگری نکنند. سلطان را می‌بینی هیچی نمی‌گوید، چون پسرهایش را خیلی دوست دارم. پسردوست است. خب، من هم پسرهایم را خیلی دوست دارم.»

 

شهید محسن، انیس خانواده در روزهای فراق

 

به رهبری گفتم شربت آب‌لیمو را تا آخر می‌خوری، بعد می‌روی

سلطان‌خان ۷۰ سال دکه مطبوعاتی داشته. مادر شهید می‌گوید: «آقاسلطان، جدول حل می‌کند به چه زیبایی؛ حیرت می‌کنی از حاضرجوابی‌اش.» برایم چای آورده و مقداری هم هلوی قرمز و رسیده. قرآنی برایم می‌آورد که منقوش به دست‌خط مقام معظم رهبری است که به رسم یادگار به این خانواده شهید هدیه شده است. سال ۷۷ بوده که ایشان به دیدار این خانواده می‌آیند و احوالشان را می‌پرسند. مادر از این دیدار هم برایمان تعریف می‌کند؛ «وقتی آمدند، برایشان شربت آب‌لیمو آوردم. گفتم بفرمایید! گفتند میل ندارم. گفتم شربت را مادر شهید درست کرده، باید تا آخرش را بخوری، بعد بروی. بنده‌خدا شربت را تا آخرش خورد و بعد هم رفت.»

مادر می‌رود برایمان دفترچه خاطراتش را می‌آورد؛ دفترچه‌ای که وصیت پسرش را در آن نوشته است و حرف‌های خودش را. شبیه دفترچه‌های خاطرات امروزی نیست که دَه تا قفل بهش آویزان باشد. اتفاقا مادر دوست دارد نوشته‌هایش را بخوانم. نوشته‌های خودش. می‌گفت برای بچه‌های امروز به‌خصوص برای دختر‌های امروزی فایده دارد؛ «به من می‌گویند تو زیاد حرف می‌زنی. خب، من زیاد حرف می‌زنم ولی حرف نامربوط نمی‌زنم. حرف باارزش می‌زنم. لااقل از تجربه‌هایم می‌گویم. اصلا دختر‌های حالا می‌دانند که تَک‌وتن‌ها با هفت تا بچه توی تهران زندگی کردن یعنی چی؟ من همین‌ها را می‌گویم.» عجب شوری دارد این مادر!

 

*این گزارش دوشنبه، یک شهریور ۱۳۹۵ در شماره ۲۱۱ شهرآرامحله منطقه ۶ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام