حماسه زنان در مسجد امامرضا(ع) محله سیدرضی
این روزها مسجد امامرضا(ع) در محله سیدرضی فقط مکان اجرای برنامههای مذهبی نیست؛ یک سنگر است. سنگری که بوی باروت جنگ تحمیلی سوم را، نه در گردوخاک، که درمیان غیرت مردان و زنانش حس میکند.
در روزهای هشتسال دفاع مقدس، مادران و همسران رزمندهها، شبها تا صبح پای چرخهای خیاطی مینشستند و لباس و دستکش میدوختند؛ دیگ مربا را نذر جبهه میکردند و لابهلای نخود و کشمشهای بستهبندیشده، نامه میگذاشتند؛ نوشتههایی برای قوت دل مردان خط مقدم.
امروز، جنگ شکل عوض کرده است. این جنگ، جنگ جنگنده، موشک و پهپاد است،، اما قلب مردم همان قلبهای پرمهر دیروز. اینبار مردم غیرتمند ایران، بهجای خاکریز، در خیابان سنگر گرفتهاند و بهجای تفنگ، پرچم به دست میگیرند؛ پرچمی که با دستان مادرانه و در دل مسجد دوخته میشود تا در شبهای پرشور، اوج بگیرد و فریادی بلندی باشد با معنای «ما هنوز ایستادهایم».
روایت دوخت پرچم در مسجد امامرضا (ع) محله سیدرضی، روایت حرکت خودجوش «قرارگاه مردمی ولیامر» مسجد امامرضا (ع) است که از اوایل اسفند سال گذشته کلید خورد؛ روایت بانوان فعالی که ملیترین نماد این روزهای ما را به دست مردم میرسانند.
اینجا کسی بیکار نیست
سیدرضی۴۵ را که وارد میشویم، کمی جلوتر از بیمارستان بینا، دیوارهای مزین به بنر تصویر رهبر شهید انقلاب و ایستگاه صلواتی سیاهپوش جلب توجه میکند. درِ مسجد امامرضا (ع)، نیمهباز است. جلوتر از ما خودرویی مقابل مسجد پارک میکند و چندبانو از آن بیرون میآیند. بهدنبال آنها چندپسر نوجوان درحالیکه چنددسته از میلههای پرچم را در بغل گرفتهاند، وارد صحن مسجد میشوند. در قسمت مردانه مسجد بهجز معاون قرارگاه و چندنوجوان که مشغول میلهکردن پرچمهای دوختهشده هستند، کسی نیست. اما در بخش شبستان تازهساز، صدای همهمه، خبر از حضور پررنگ بانوان دارد.
در گوشهای کودکان دور هم حلقه زده و مشغول درستکردن کاردستی با قیچی و کاغذرنگی هستند. در یک سمت، پشت میزهای سیاهپوش مزین به قاب عکس رهبر شهید انقلاب اسلامی، بانوان پشت میز خیاطی نشستهاند؛ میزها پر است از پرچمهای برشخورده که آماده دوردوزی هستند.
روی زمین چند دختر نوجوان و مادربزرگی تروفرز پرچمها را در میله قرار میدهند و پایین آن را چسب میزنند تا از میله بیرون نیاید. میان سروصدای چرخها و بازی پسربچهها، کلاسهای تفسیر قرآن و آموزش کمکهای اولیه و دوام ثامن هم برای علاقهمندان برقرار است. اینجا همه دلشان برای ایران میتپد.
آن روزها مربا میپختیم، امروز پرچم میدوزیم
بین بانوان که هرکدام به کاری سرگرم هستند، جنبوجوش یک نفر خیلی به چشم میآید. او یکبار پای میز خیاطی است و نکاتی را به تازهکارها دیکته میکند و چنددقیقه بعد، بالای سر دختران نوجوانی است که مشغول بستهبندی پرچمهای آماده هستند.
مریم شورگشتی از بانوان فعال محله و خادم افتخاری مسجد است. او درباره حال و هوایی که این روزها تجربه میکند، میگوید: درباره دوخت پرچم ازطریق کانال مجازی مجتمع فرهنگی مسجد امامرضا (ع) خبردار شدیم. درست از شب یازدهم اسفند، این کار شروع شد. از همان شب اول، استقبال پرشور و چشمگیر بود. پرچمهای برشزده رسیده بود و باید سریع دوخته میشد. همسایهها چرخ خیاطیهایشان را از خانه به شبستان مسجد آوردند و کار را شروع کردیم. حدود پانزدهنفر میشدیم.
مریم خانم همانطورکه یک دسته پارچه را برمیدارد و روی میز میگذارد، ادامه میدهد: از همان ابتدا بنا را به تقسیم کار گذاشتیم تا سفارشها بهسرعت آماده شود. چندنفری پای چرخ نشستند و چندنفری نخهای اضافه را برش میزدند. پسرهای نوجوان هم با سرعت پرچمهای دوختهشده را در میله و در دستههای بیستتایی بستهبندی میکردند.
او که در دوران دفاع مقدس ۹سال داشته است و در تهران زندگی میکرده، تعریف میکند: این روزها، حسوحال دوران جنگ برای من دوباره زنده شد. همان دورهمیهای همدلانه در مسجد. با این تفاوت که آن زمان دیگهای مربا و کمپوت به پا بود و بافت ژاکت و کلاه و شالگردن و دستکش؛ امروز دوباره چرخهای خیاطی از گوشه خانهها بیرون آورده شده است، اما اینبار برای دوخت پرچم.

از هر نقطه شهر، پای کار دوخت برای وطن
پشت میز خیاطی، مادری جوان درکنار دختر سیزدهچهاردهسالهاش مشغول کار است. پسربچهای که کنارش ایستاده، با قیچی کوچکی سرگرم زدن نخهای اضافه پرچمهای دوختهشده است. این بانو خودش را وجیهه رهبر معرفی میکند.
او که از ابتدای کلیدخوردن دوخت پرچم، خانوادگی بههمراه دو خواهر، همسر برادر و مادر و پدرش در مسجد حاضر است، میگوید: هرکدام از ما یک گوشه شهر زندگی میکنیم. من از قاسمآباد میآیم، یکی از خواهرانم از طرقبه. ما بیشتر فعالیتهای مسجدیمان را در همین محله پدری ادامه میدهیم.
او که خیاط است و در کارگاه کوچک خانگیاش چرخخیاطی صنعتی دارد، میگوید: چند شب، کار سردوز را در منزل انجام میدادم و فرزندانم حسین و زینب هم در زدن نخهای اضافه و بستهبندی کمکحالم بودند.
زهرا جعفری، عروس خانواده رهبر، در حالیکه مشغول تازدن پرچمهای دوختهشده است، با چشمانی برقزده، دنباله صحبتهای خواهر همسرش را میگیرد و میگوید: اینجا از بچه پنجساله تا پیرزن هفتادهشتادساله پای کارند.
او با اشارهبه قسمتی که دختران نوجوان و زنی میانسال مشغول میلهکردن و چسبکاری پرچمها هستند، میگوید: مادر و بچههای خواهر و برادرم که یازدهنفر میشوند، هرکدام بخشی از کار را انجام میدهند.
او همانطورکه قیچی کوچکی را به دست فرزندش، رقیه، میدهد، میگوید: دختر بزرگم، ملیحه در کار دوخت، کمکدستمان است. پسرم، علی در دستهبندی پرچمهای آماده، رقیهخانم هم با قیچی نخهای اضافه را میزند و گاهی هم در تاکردن آنها کمک میکند.
زهراخانم درباره تجربه دوخت پرچم به سفارش یکی از موکبهای شهر میگوید: قبل این کار، از یکی از موکبهای بولوار شهیدقرنی، سفارش دوخت پرچم داشتم. من آن پیشنهاد را با جان و دل قبول کردم؛ چون دوست داشتم سهمی در این فعالیت داشته باشم.
خستگی، معنا ندارد
هرچه به اذان مغرب نزدیک میشویم، تعداد بانوان بیشتر میشود. زهرا و الهام رضازاده دو خواهری هستند که از محلات دیگر میآیند. آنها ازطریق مسجد از دوخت پرچم خبردار شدهاند.
همه، زن و مرد، اینجا صد خود را گذاشتهاند تا کار هرچه زودتر به سرانجام برسد
زهراخانم که ۳۲سال دارد، میگوید: ما همراهی مردم در دوران هشت سال دفاع مقدس را بهدرستی درک نکرده بودیم و وقتی روایت کمکهای مردمی پشت جبهه را در تلویزیون میدیدیم، آن صمیمیت و همدلی بین مردم را به حساب داستان فیلمها میگذاشتیم، اما در این چندشبانهروز، همدلی، ایثار و اخلاص را بین خواهران و برادرانی که اینجا بودند، به چشم دیدیم و با تمام وجود لمس کردیم.
الهام، خواهر کوچکتر، دنباله صحبتهای زهراخانم را میگیرد و میگوید: این شبها برای هیچکس خستگی معنا ندارد. همه، زن و مرد، اینجا صد خود را گذاشتهاند تا کار هرچه زودتر به سرانجام برسد.
خواهر بزرگتر همانطورکه پارچه را زیر سوزن چرخ تنظیم میکند، میگوید: هرزمان نیاز به کمک بوده است، چه مراسم مناسبتی محرم، چه ماه رمضان و اعیاد، سعی کردهایم در مسجد حاضر باشیم، اما هیچوقت نشستن پای چرخ و دوخت پرچم مقدس کشورمان را تجربه نکرده بودیم، چه برسد به واقعیت، و این افتخاری برای ماست.
دلم نمیآید پرچم زمین گذاشته شود
بخش سخت تهیه اینگزارش، تمایلنداشتن بانوان فعال برای گفتوگو و گرفتن عکس است. یکی از آنها بانوی جوانی است که گوشهای نشسته است و نخ اضافه پرچمهای دوختهشده را با نوک قیچی کوچکی میگیرد. او با این شرط که نامی از او نبریم و عکسی گرفته نشود، حاضر به گفتوگو میشود.
درباره داستان حضورش در این جمع میگوید: یک شب در اجتماعات چهارراه آزادشهر در خودرو پشت چراغ قرمز منتظر بودم که یکی پرچمی به دستم داد. حال خوبی که آن لحظه با آن پرچم در وجودم حس کردم، سبب شد شبهای بعد در آن اجتماع حاضر شوم. دوست نداشتم پرچمی که از سر مهر به من داده شده و برایم عزیز است، زمین گذاشته شود.
او که همسایه مسجد است، ادامه میدهد: وقتی درکانال مسجد محله، خبر دوخت پرچم را دیدم، خیلی خوشحال شدم. تصمیم گرفتم در این کار خیر شرکت کنم و سهمی در دفاع از این آب و خاک داشته باشم.

شور امید و زندگی اینجا جریان دارد
هرکسی به نیتی، در این حرکت جهادی شرکت کرده است؛ از بانویی که همسرش در میدان نبرد با دشمن متجاوز است و او برای کاهش استرس اخبار جنگ هر غروب به اینجا میآید تا دختر جوانی که خواسته طعم کمک به جبهههای دهه۶۰ و همدلی و صمیمیت آن دورهمیها را تجربه کند.
زهرا عطایی، یکی دیگر از بانوان محله، بهطور اتفاقی، نوشته روی در مسجد و دعوت از بانوان برای دوخت پرچم را میبیند و میآید. زهراخانم معلم است. او روزها با دانشآموزانش از ایران میگوید و شبها پای چرخ خیاطی مینشیند؛ چرخ خیاطیای که جهیزیه اوست و بیستسالی از عمرش میگذرد.
زهراخانم درحالیکه لبخندی به لب دارد، میگوید: این چرخ بیشتر عمرش خاک خورد، اما این شبها انگار دوباره جان گرفته است. هردوختی که میزنم، میگویم پول این چرخ حلال شد. خانم معلم محله سیدرضی حضور مردم و پرچمی را که در دستانشان است، قوت قلب مردان میدان نبرد میداند.

نوجوانان، پرچمداران کوچک
این روزها، حسوحال دوران جنگ برای من دوباره زنده شد. همان دورهمیهای همدلانه در مسجد
پسران نوجوان در قسمت مردانه نمازخانه دور هم نشستهاند و ضمن انجام کارهای آمادهسازی پرچم، به شیطنت و بازیگوشی که اقتضای سنشان است، مشغولاند. گاهی هم بین کار، استراحتی به خود میدهند و در محوطه بزرگ حیاط مسجد پابهتوپ میشوند.
محمدرضا، بهراد، ایمان، ابوالفضل، محمدحسین، محمدطاها و ابوالفضل، بچهمحلهای سیدرضی این شبها پای کار پویش دوخت پرچم هستند. بعضی از آنها از شب اول شروع دوخت پرچم حاضر بودهاند و عدهای در دومین مرحله پای کار آمدهاند.
ابوالفضل حسینی با چشمانی پر از غرور میگوید: هیچوقت این همه پرچم را یکجا ندیده بودم. کمکهای ما برای برنامههای مناسبتی مثل ماه رمضان، ماه محرم، اعیاد و... در حد نصب پردههای سیاه و پرچم و تمیزکردن مسجد بود. این اولینبار است که در تولید پرچم همه با هم کمک میکنیم.
این شب و روزها در نگاه او این پارچه سهرنگ سبز و سفید و سرخ، نشان پرچم کشورش نیست؛ نشان افتخار و عزت ایران است و هرچه تعداد پرچمهایی که در آسمان برافراشته شود، بیشتر باشد، حس اقتدار و بیشتری به او دست میدهد.
ارمغان جنگ تحمیلی سوم؛ اتحاد و همبستگی بیشتر مردمی
معاون قرارگاه ولی امر مجتمع فرهنگی مسجد امامرضا(ع)، استقبال پرشور اهالی محله برای حضور در اجتماعات را انگیزه اقدام به دوخت پرچم میداند. علیرضا آجری با اشاره به درخواست اهالی برای داشتن پرچم، میگوید: با توجهبه درخواستهای مکرر تصمیم گرفتیم کارگاه تولید پرچم در مسجد را با شعار «هر هممحلهای، یک پرچم» راهاندازی کنیم. سفارش پارچه داده شد و بهدنبال آن، از بانوان برای کمک در دوخت، دعوت و فراخوانی منتشر کردیم. همان شب اول، تعدادی از بانوان محله، چرخهای خیاطی شان را به مسجد آوردند و کار شروع شد.
بیش از ۲ هزار بیرق، آمار پرچمهای دوختهشده و توزیعشده بین مردم و تشکلهای مذهبی تاکنون است که به گفته آجری در دو نوبت با راهاندازی کارگاه خیاطی، دوخته و عرضه شده است.
* این گزارش پنجشنبه ۲۷ فروردینماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۳۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.