مسجد جوادالائمه (ع) فقط محل عبادت و رازونیاز اهالی نیست. دختران صبح تا شب در مسجد جمع میشوند؛ آموزش میبینند، بازی میکنند، سرود میخوانند.
محله
آقا مصطفی خمینی
محله شهید آقامصطفی خمینی که نام سابقش، گل ختمی است، یکی ازمحلات قدیمی شهر است. از شاخصههای این محله، استقرار ۱۰ مسجد در آن است که پاتوق اهالی محله و محور ارتباطاتشان است. یکی از مکانهای قدیمی با حدود ۵۰ سال قدمت، مسجد ابوالفضلیهاست. پادگان مهم پدافند هوایی بهنام خاتمالانبیا (ص)، پادگان شهدای بسیج و بازار بزرگ حافظ نیز در این محدوده واقع شده است.
بازار حافظ از دور شباهتی به بازارهای مواد غذایی ندارد. ورودی هلالیشکل و کاشیهای فیروزهای در زمینه آجری، بیشتر مرکزی فرهنگی و مذهبی را در ذهن تداعی میکند.
مسجد جوادالائمه (ع)، قدیمیترین مسجد خیابان عمار یاسر در محله آقا مصطفی خمینی است. هفتادسال قدمت دارد و یکی از پایگاههای اصلی برای انجام فعالیتهای فرهنگی و مذهبی مردم این محدوده به حساب میآید.
حمیدرضا سیدی بهناچار میرود سمت میناکاری؛ هنری که مادرش آن را انجام میدهد و به نظرش «از هیچکارینکردن بهتر است.» و اینکه گوشه امن او و مادرش به شمار میرود.
میتوان رد حضور زهرا فتحعلیزاده را در بیشتر اتفاقهای خوب محله پیدا کرد. انتهای کوچه مؤمن۶ به لطف پیگیریهای او آسفالت شده است، تیر چراغبرق ابتدای کوچه را هم او روشن کرده و...
تکتم زرندی، از اهالی محله آقا مصطفی خمینی که هوای همسایههایش را دارد میگوید: حالا وقتی مردم میگویند خدا پدرت را بیامرزد کلی دلم شاد میشود و انرژی میگیرم.
بهترین تفریح بچههای مرکز خیریه «امید فردای توس» در محله شهیدآقا مصطفیخمینی این است که ساعتی از روز را اینجا پشت دستگاه فرتبافی بنشینند، چیزی ببافند و با همسالانشان ارتباط برقرار کنند.
محمدعماد بهرامی وقتی به پیشنهاد برادر بزرگترش در کلاسهای کاراته ثبت نام کرد، اول به رشته دای دو علاقهمند شد اما کمی بعد، رشته کیکبوکسینگ را انتخاب کرد.
بازار حافظ که روزگاری یکی از مراکز بزرگ خشکبار مشهد خوانده میشد، اینروزها خلوتتر از هر زمان دیگری است. دیگر ردی از روزهای پررفتوآمد مغازهدار و مشتری باقی نمانده است.
به شهر آدم کوچولوها میماند. شهری که به اندازۀ یک مغازۀ میوهفروشی دونبش در محلۀ شهید «مصطفی خمینی» کوچک شده است. میوهفروشی کوچک، هیچکدام سن و سالی زیادی ندارند، اما به خوبی از پس کار آدم بزرگها بر میآیند.
حسین جباری، جانباز محله شهید مصطفی خمینی با اینکه هنوز آثار جراحت جنگ آزارش میدهد، اما مشکل گشای محله شده است.
خیابان عماریاسر جایی میان شهرک نیرو هوایی و شهرک شیرین در محله شهید آقا مصطفی خمینی است که تا پیش از نامگذاری بهعنوان عماریاسر قسمتی از محمدآباد شناخته میشد.
اگر در کنار تلاش و کوشش خودش حمایت خانواده را نداشت، یک جای کار میلنگید و به اینجا نمیرسید. آنها علاوه بر حمایت عاطفی، هزینه مسابقات او را هم تقبل میکنند.
کوچه قدیمی بسیج52 (شهید جواد باغدار) در محله شهید آقامصطفیخمینی، گذرگاهی اصلی است که هفتشهید را در خود پرورش داده است. حالا جز همان هفت تابلو نامگذاری در ورودی گذرهای فرعی آن، در این کوچه، اثری از هفتشهید و خانوادههایشان نیست.این گذر عریض به خیابان شهید آقامصطفیخمینی14 منتهی میشود و وجود مسجد محوری و مرکز بهداشت پرآمدوشد، آن را به یکی از معابر مهم محله تبدیل کرده است.
تنها راهنمای من برای پیداکردن این مسجد معروف، یک در سبزرنگ است در انتهای کوچه مؤمن۱۰. همه مسجد جوادالائمه (ع) در همین زیرزمین خلاصه میشود. همینجا نماز ظهر و عصر میخوانند، کلاسهای مشاوره برگزار میکنند.
اینجا صدای دویدن بچهها توی کوچهها بلندتر است، محفل گفتوگوی عصرانه پیرزنها هم شلوغتر. پرسه در کوچهپسکوچههایش معنای دیگری از همسایگی را نشان میدهد. همانقدر که دیوارها به هم نزدیکترند، فاصله بین آدمها هم کمتر است. انگار آدمها با هم همسایهترند، از حال و احوال هم باخبرند و داستان هم را از برند. بهسراغ چند نفر از همسایههای کوچه مؤمن12 در محله آقامصطفی خمینی میروم تا داستان این همراهی چندین و چند ساله را از زبان خودشان بشنوم.
جلسات مشکلگشای این خانه بهمعنای واقعی کلمه مشکلگشا هستند. در واقع بهانهای هستند برای دستگیری از خانوادههای کمبضاعت که ننه حاج خانم و دخترش در حد توانشان به آنها کمک میکنند. حالا یکسال میشود که سهشنبه شبها هم در همین مکان جلسه قرآنخوانی دارند. ننه حاج خانم نیت کرده تا وقتی زنده است این جلسات هم برپا باشند و بهانهای باشند برای دور هم جمع شدن خانمهای محله. احمد زرندی پسر ارشد این خانواده بود. زهرا عامری(ننهحاجخانم)، مادر او، چند سال پیش قاتل پسرش را میبخشد.
اینجا فرقهایی با مغازههای دیگر دارد. خانمی وارد مغازه میشود که با لبه چادر چهرهاش را پوشانده است. چند قلم جنس برمیدارد و در آخر فقط10هزار تومان روی پاچال میگذارد. کمی که میگذرد چشمم میافتد به پنج حساب دفتری قطور بالای یکی از قفسهها. داخل این دفترها اسامی افرادی نوشته شده که جنس نسیه بردهاند. دفترها را ورق میزنم. با یک حساب سر انگشتی متوجه میشوم که بالای بیست میلیون تومان جنس نسیه داده شده است. نسیههایی که بیشترش پرداخت نمیشود.
دو سه سال پیش بود که طرح تجمیع محدودههای شهید آقا مصطفی خمینی و عمار یاسر از یکدیگر بر سر زبانها افتاد و خیلی زود اجرایی شد. حالا محدوده خیابان شهید آقا مصطفی خمینی، محلهای مجزاست و یک معبر اصلی دارد. خیابان بسیج 62 خیابانی طویل است که از ابتدا تا انتهای آن دیوار پایگاه هوایی ارتش قرار دارد و آن سوی دیگر هم خانههای مسکونی ردیف به ردیف کنار هم ساخته شدهاند. ابتدای آن میخورد به بزرگراه بسیج و در نهایت هم به خیابان مومن منتهی میشود. جدا از خانههای مسکونی از ابتدا تا انتهای این خیابان را که طی کنی با فضاهای مختلف و متفاوتی روبهرو میشوی، دبستان، مسجد، نیروی هوایی ارتش و بازار حافظ.
محمدرضا غندوی، جانباز نیروی هوای در ١٩سالگی عازم جبهه میشود، ٥٣ ماه در دزفول خدمت میکند و درست ٣٠٠روز در خط مقدم جبهه مقابل دشمن میجنگد. او در سال ٦٣ در عملیات کربلای٥ بر اثر بمب شیمیایی دشمن جانباز و از آن روز مشکلات مختلف اعصاب و روان مهمان همیشگی روح و جسم او میشود. اما داستان زندگی او بدون حضور کبری ادبی مقدم کامل نمیشود. همسر همپا و همدل او که یک هفته پس از ازدواج، محمدرضا را راهی جبهه میکند. اما این دوری را طاقت نمیآورد و پس از به دنیا آمدن فرزندشان او هم راهی دزفول میشود تا از همسرش دور نباشد.