محله پایین خیابان - صفحه 19

محله

پایین خیابان

محله پایین خیابان

محله پایین‌ خیابان به‌ دستور شاه‌عباس اول صفوی به‌طول یک کیلومتر از حرم مطهر تا دروازه پایین‌خیابان ایجاد شد. از آن‌جا که بخش انتهایی خیابان اصلی شهر در این محله قرار داشت، مردم مشهد به این محله «ته خیابون» می‌گفتند. اکنون بسیاری از هتل‌های معروف مشهد در پایین خیابان قرار دارد.

محله پایین خیابان
کوچه حمام رستم که در نقطه تلاقی نوغان و ته‌پل‌محله قرار داشت،‌ تا پیش از خراب‌شدنش نه‌تنها نشانه‌ای برای آدرس‌دادن زائر و مجاور، که معرف تاریخچه کوچه هم بود.
به «پدر بازار» شهرت دارد. پدری که دل‌سوزانه و عاشقانه بار مشکلات ریزودرشت را به‌دوش می‌کشد و خم به ابرو نمی‌آورد! برایش فرقی نمی‌کند نیاز مراجعه‌کننده چه باشد؛ او همه داشته‌هایش را برای رفع آن حاجت پای کار می‌آورد! حالا برای احمد قدمگاهی از آن زمان که مصمم شد برای زندگی در همسایگی امام‌مهربانی‌ها زادگاهش، باغشن قدمگاه، را به مقصد مشهد ترک کند، 35سال می‌گذرد! سال‌هایی که به قول خودش در آن‌ها چیزی نبوده است که از حضرت بخواهد و خیلی زود و به بهترین شکل برایش جور نشود.
قدم‌زدن زیر سقف آسمان همراه با خنکای مطبوع تابستانی آن هم در نزدیک‌ترین نقطه به حرم‌مطهر شرایط را مهیا می‌کند تا شب‌بازار قدیمی مشهد رونق بگیرد.اینجا شارستان شهید شوشتری است که یک‌طرف آن به‌واسطه شب‌بازار پر از جمعیت است. شب‌بازاری که با همه سختی‌ها و جابه‌جایی‌هایش هنوز بعد از هجده سال زنده است. همه‌چیز در این بازار پیدا می‌شود؛ از عروسک و اسباب‌بازی بگیرید تا لباس و بدلیجات و ابزار کار.
کاروان‌سرای عباسقلی‌خان در حاشیه خیابان شهیدنواب‌صفوی قرار دارد. یکی از آدم‌های قدیمی‌ این بازار، حسن صابری 55ساله است که خودش می‌گوید 34سال در کار تولید و فروش نخ قالی بوده است؛ کسی که شغلش ارث پدر مرحومش است و حتی در این روزهای سوت‌وکور به عشق فرش هر روز در مغازه‌اش را بازمی‌کند و یکی از دغدغه‌های اصلی‌اش این است که باوجود رفتن نخ‌فروش‌ها از این کاروان‌سرا، این سرای تاریخی را حفظ کنند.
به بی‌ریا‌ترین میهمانی و سفره‌ای که می‌شود به نام اهل‌بیت(ع) پهن کرد، دعوت شدم. سفره‌ای که از 80 سال پیش حاج علی‌اکبر زابلی‌مقدم برای جمعی از مسافران و در راه ماندگان زیارت حضرت رضا(ع) در حسینیه‌ زابلی‌ها پهن کرد و تا امروز هم جمع نشده است. سفره دنباله‌داری که شاید حتی او هم فکرش را نمی‌کرد این کارش تبدیل به یک سنت چندین‌ساله حسینیه‌ای شود که باعث و بانی‌اش بوده و خشت خشتش را با عشق به ائمه(ع) بالا برده است.
مکانی با نام «مکتب بافت» که با شعار «جایی که هر مشهدی می‌تواند ریشه‌های گم‌شده‌اش را در آن بجوید» قرار است تکه‌آیینه‌های شکسته از تخریب بافت تاریخی و قدیمی شهرمان را پیداکند و با تاریخ و پیوندهای عاطفی و مذهبی درهم آمیزد تا این تکه‌های به‌هم‌چسبیده نمایانگر تصویر گذشته باشند که به مرور زمان بتوان آن را احیاکرد. البته زیرنظر «مکتب بافت» در هفته گذشته «خانه خراسان» نیز در همان ساختمان خیابان وحدت3 افتتاح شد.
کوچه بهادرخان در محله عیدگاه، یادگار خاطرات ساکن دست‌ودل‌بازش است؛ کوچه‌ای که براساس گفته‌ احمد نادر، دست‌کم صدسال است که به نام بهادرخان شناخته می‌شود. بر اساس شنیده‌ها، بهادرخان که از ثروتمندان این محله بود ، در این کوچه املاک زیادی داشت. او پیش از فوتش، کاروان‌سرا را وقف ساخت حسینیه کرد. با کمک مالی خیران، ساخت‌وساز در دهه30 شروع شد. این حسینیه به یاد واقفش به نام بهادرخان شناخته می‌شود.
پیشینه این نام در این کوچه تاریخ بلند‌بالایی دارد و به اواخر دوره قاجار می‌رسد. در آن سال‌ها حاج‌تقی و برادرش از سمنان راهی مشهد شدند و در نوغان و طبرسی تجارتخانه پوست و پشم راه‌ انداختند. حاج‌تقی پس از ازدواج با مرواریدخانم که فرزندی برایشان نداشت، در همین خیابان خانه بزرگی ساخت؛ خانه‌ای که درش به روی نیازمندان باز بود. به همین دلیل وقتی مردم می‌خواستند نشانی بدهند، نام «حاج‌تقی» را می‌آوردند که آشنای مشهدی‌ها بود.
اینجا در دل یکی از فرعی‌های محله پایین‌خیابان، کلکسیون ضبط و رادیو احمد عطایی نوشین قرار دارد و خودش می‌گوید «اگر از روی شناسنامه بخواهید بدانید، 72سالم است، اما خودم فکر می‌کنم 10سال جوان‌ترم!» عطایی کسی است که کار جمع‌آوری کلکسیون ضبط و رادیو را از 40سال پیش و با دست‌فروشی شروع کرده است و حالا هم از عشقش به دستگاه‌های صوتی قدیمی می‌گوید.
«زائر غلام هزاری» هنرمند بی‌نشان و بی‌ادعایی که این روزها برای احیا و زنده نگه داشتن تار و موسیقی ایرانی، سازش را بغل می‌گیرد و در کوچه و خیابان‌ها بدون انتظار از مردم و چشمداشت مالی آهنگ‌های موسیقی اصیل ایرانی - اسلامی و سنتی می‌نوازد. وقتی 13 سالش بود، تار را به عشق نواختن آن برای همراهی با صدای مادرش با یک پیت پنج‌کیلویی حلبی و سیم ترمز ساخت. اهل تربت‌جام است اما سال‌هاست که به مشهد آمده و درکوچه‌ی باغ حسن خان در نزدیکی حرم مطهر زندگی می‌کند.
زورخانه‌ها از قدیم همیشه محل بروبیای آدم‌های سرشناسی بوده که سبیلشان حکم امضا داشته است؛ به‌ویژه آن‌هایی که روزی چند بار قامتشان موقع رد شدن از درِ کوتاه زورخانه به رسم ادب خم می‌شده‌است. استاد حسن ریاحی یکی از همین پهلوان‌هاست؛ کسی‌که نامش در تاریخ ورزش مشهد به‌عنوان تیز‌چرخ‌ترین زورخانه‌ای ثبت شده‌است؛ ورزشکاری از نسل بی‌تکرار زورخانه‌های دهه چهل و پنجاه شمسی که در 74سالگی هنوز هم چراغ پهلوانی را روشن نگه داشته است.
زهرا سمنانی متولد۱۳۴۱ و بزرگ‌شده محله پایین‌خیابان است. زهراخانم دختر مادری است که دست‌به‌خیربودنش زبانزد همه قدیمی‌های محله پایین‌خیابان است و کمک‌های زیادی برای تهیه جهیزیه، سیسمونی و درمان بیماران نیازمند کرده است. حتی پیش آمده است که طلاهایش را فروخته و خرج مستمندان کرده است.
داستان حسینیه ممد(محمد) سرخه شنیدن دارد. حسینیه‌ای که 100سال پیش ساخته شده و یکی از حسینیه‌های به‌نام محله عیدگاه است. دلیل انتخاب این حسینیه معماری آن نیست، چرا که این حسینیه معماری خاص یا معمار به‌نامی ندارد، بلکه دلیلش به خاطر نام حسینیه است. حسینیه‌ای که تا دلتان بخواهد، حرف و روایت دارد. روایت‌ها از بانی و خیری که اتفاقا مشهدی هم نبوده و در این شهر غریب بوده است
فائزه عطرآبادی، دختر نقاش محله پایین‌خیابان معتقد است که مقام و حقوق زن در جامعه امروزی بسیار نادیده گرفته می‌شود و همین نادیده گرفته شدن، موضوع بیشتر نقاشی‌های اوست: «مشکلات زنان در ایران کمتر روی بوم نقاشی به تصویر کشیده شده است. من همیشه در پیاده‌روی‌هایم در کوچه و خیابان به زنان نگاه می‌کنم که چطور از حق خود می‌گذرند و در برابر فشارها و مشکلات همیشه سکوت می‌کنند. آرامش زنان همیشه برایم جالب بوده و همین موضوع خیلی وقت‌ها موضوع نقاشی‌ام می‌شود.»
اگر اختلاف نظر مردم عیدگاه با ولیان، استاندار وقت خراسان، برای عقب‌نشینی خانه‌هایشان نبود، امروز به‌جای بازار رضا(ع) خیابان عریض و طویلی به نام شیخ‌طوسی وجود داشت. به روایت محمدرضا تقدمی، از قدیمی‌های عیدگاه، پس از خرابی چندین خانه، خیابان شیخ‌طوسی که 17شهریور را به فلکه آب وصل می‌کرد، در سال1351 ساخته شد. ولیان آن زمان برای عریض‌شدن این خیابان از اهالی محله درخواست کرد تا از هرطرف یک‌ونیم متر دیگر عقب نشینی‌کنند، اما کسی موافقت نکرد
نام «شهدای حج» که از هفت سال پیش روی بخشی از شارستان در محله عیدگاه گذاشته‌شده‌، برای هریک از ما زنده‌کننده خاطره کبوتران خونین‌بال حرم امن خداست؛ کبوترانی که در سفر حج سال1394 و پیش‌تر از آن، سال1366، آسمانی شدند. در یادبود این حجاج، شهرداری منطقه ثامن اواخر سال1394 بولواری را در خیابان 17شهریور9 به نام «شهدای حج» تابلوگذاری کرد.
20دی1362 آخرین دیدار تنها فرزند و همسر جوانش به وداعی بی‌بازگشت تبدیل شد. این بخشی از سرگذشت همسر شهیدمسلم وظیفه‌دان است که یک‌سال‌ونیم بیشتر از زندگی مشترکش نگذشته بود که خبر مفقودالاثرشدن همسرش را به او دادند و سال‌ها در انتظار خبری برای دیداری دوباره نشست. گفت‌وگوی این هفته را با صفیه عشقیان 58ساله در ادامه می‌خوانید که بعد از آمدن خبر مفقودالاثرشدن همسرش در همه سال‌های انتظار و تنهایی قرآن مونسش شد.
تا پیش‌از دهه پنجاه، چند گودال بزرگ در اطراف حرم‌مطهر قرار داشت که یکی از آن‌ها «گودال نمازگاه» در اطراف پنج‌راه پایین‌خیابان، درست در انتهای کوچه کنونی 17شهریورشمالی یک بود؛ گودالی بزرگ که طبق گفته‌های حاج‌آقا محسنی، از قدیمی‌های پایین‌خیابان، محل برگزاری نمازجماعت، به‌خصوص در عیدها بود و مردم برای ورود و خروج از آن باید از پله استفاده می‌کردند. نام این گودال با پرشدنش در اواخر دهه1350 بین مردم به‌مرور کم‌رنگ شد.
در گذشته اهالی یک محله و کوچه مانند اعضای خانواده بودند و رفت‌وآمد با یکدیگر، در سبک زندگی آن زمان دیده می‌شد. زهرا رستگارمقدم هنوز پایبند این فرهنگ است و درِ خانه‌اش برای جزءخوانی قرآن به روی همه باز است؛ موضوعی که در این روزگار کمتر دیده می‌شود و البته دل‌گرم‌کننده است. البته این اعتماد به همسایه و آشنا فقط به برگزاری جلسه قرآن ختم نمی‌شود. رستگارمقدم حالا به‌نوعی معتمد محل شده است. همسرش فوت کرده و وضعیت مالی‌اش معمولی است، اما دست خیرش هیچ‌گاه کوتاه نمی‌شود.
محمدجواد خاکی‌نژاد فقط 15 سال دارد اما با اجرای حرکات نمایشی که در بیان اشعار حماسی روی صحنه اجرا می‌کند، بیننده را محو می‌کند. تا به امروز کسی در این راه حمایتش نکرده و در خانواده‌اش کسی غیر از او، به این هنر روی خوش نشان نداده است و فقط با اتکا به استعدادش در هنر تئاتر و اجرای حرکات نمایشی، در نقالی پیشرفت کرده است. هنری که سال‌ها در کوچه و خیابان و قهوه‌خانه‌های سطح شهر دیده و شنیده می‌شد و مردم را شیفته خود می‌کرد و به قول این جوان وقتی مردم فریاد نقال را که می‌گفت: «به نام خداوند جان و خرد، کز این برتر اندیشه برنگذرد» را در کوچه و خیابان می‌شنیدند، پایشان سست می‌شد و پای داستان نقال که از شاهنامه‌ می‌گفت، می‌نشستند.