قصه معلمی احمدعلی منتظری در قرن گذشته
گفت: «اراجیف من بهدرد شما میخورد؟» گفتم: «آدمی که از ۸۸ زمستان گذشته، همان روایت بهسلامت گذشتنش را هم که بگوید، به درد خیلیها میخورد.» گفتم: «ما جوانیم و هنوز باورمان نمیشود زندگی، آهسته نفس میکشد. شما که بلدی برایمان بگو.» اینطور بود که احمدعلی منتظری، بچه کوچه سرشور مشهد با ما همراه شد تا از زندگی، خاطرات و شهرش بگوید از سال ۱۳۰۴ تا همین امسال. آنچه در ادامه میخوانید، بریدهای است از همین همراهی بلند.
شیخ خزعلی، مکبر بود و من پیشنماز!
تولد احمدعلی همزمان است با شروع سلطنت پهلوی اول؛ آنهم میان مردمی که زیاد درگیر امور سیاسی نیستند. میگوید: در چهارسالگی من را برای یادگیری قرآن فرستادند به مکتب دخترانه! ملایش دوشیزهای بود به نام «فاطمهسلطان» که البته بعد از ازدواجش شد «عزیز آقا»! جز یکی دو پسر همه دختر بودند. من پسر زرنگ و شیطان مکتب بودم و خانم مرا دوست داشت، برای همین هم مامور خرید مایحتاجش شده بودم و هم پیشنماز!
آقای نصراللهی و شیخ خزعلی (آیتا... شیخ ابوالقاسم خزعلی) هم با من بودند. شیخ خزعلی دوزانو مینشست به مکبری و من امام جماعت مکتب میشدم. قرآن را آنجا یاد گرفتم.
بانک و فرهنگ، معنای «تنفر» بود
احمدعلی کمی که بزرگتر میشود، به مکتب پسرانه انتهای سرشور میرود، آنجا همراه قرآن، سیاق را هم یاد میگیرد. بیرون آمدنش از این مکتبخانه مصادف است با سال ۱۳۱۴.
میگوید: پدرم من را برد دبستان عنصری. سنم بالا رفته بود و شدم شاگرد کلاس سوم. سال ۱۳۱۸ هم فارغالتحصیل شدم و رفتم به دبیرستان شاهرضا؛ سال اول که تمام شد، پدرم برای «خدمت به امام زمان (عج)» من را از دبیرستان برداشت و برد بازار وردست خودش.
آن زمان مقدسین از دو کلمه بانک و فرهنگ نفرت داشتند؛ بانک، چون با ربا سروکار داشت و فرهنگ را هم مروج بیعفتی میدانستند. در مدارس آن روزگار قرآنخواندن بهمعنای امروزیاش از بین رفت.میگفتند «ما که معنیاش را نمیفهمیم چه فایده؟» چند آیه و معنیاش را گزینش کردند که «همینها برای ما کفایت میکند» و همان را هم آموزش میدادند.
آن زمان مقدسین از دو کلمه نفرت داشتند؛ بانک، چون با ربا سروکار داشت و فرهنگ را هم مروج بیعفتی میدانستند
فرهنگیِ یکروزه!
پدر احمدعلی، کفاش بود در سرای وزیر نظام بازار زنجیر، همان جایی که الان میشود گوشه صحن انقلاب. آنجا کفاشی را کامل یاد میگیرد و میشود شاگرد کفاشی نیک در ابتدای بازار بزرگ تا سال ۱۳۲۶. میگوید:مدتی کارگزار املاک دامادمان-دکتر بنایی- بودم در دهشک، تا اینکه بر سر این ملک، اختلافی میان اداره دارایی و نوادگان نادرشاه افشار پیش آمد و من کنار کشیدم.داماد دیگری داشتیم بهنام آقای حسینیان، روزی در حضور پدرم گفت «راستی احمدآقا، نمیخواهی فرهنگی شوی؟» من به شوخی گفتم «نه»، اما او گفت «جدی میگویم!» به پدرم نگاه کردم.
پدرم گفت «اگر قول میدهی که خوب باشی، ای...» سری تکان داد. قرار شد -فردا صبح- تصدیق ۱۰ سال پیشم را ببرم اداره فرهنگ در چهارطبقه. صبح که به اداره فرهنگ رسیدم تازه متوجه شدم، تصدیق از زیر لباسم افتاده است که آقای حسینیان گفت «بهتر!» آن زمان فتوکپی نبود و از روی مدارک رونوشت برمیداشتند، مثلا مینوشتند «توانا بود هرکه دانا بود» و در خط زیر به جای آرم شیروخورشید، مینوشتند «شیروخورشید»!
بعد باید اصل مدرک و رونوشت را میبردیم دادگستری، دو تومان هم تمبر باطل میکردیم تا تایید شود. همانجا برایم ارزش تحصیلی صادر کرد، تقاضانامه نوشت و با بهداری هم هماهنگ کرد که «آقای دکتر اسعد! شما فعلا گواهی سلامت ایشان را صادر کنید، این آقا یک هفته برای مشکل چشمهایشان خدمت شما میرسند!» مدارکم کامل شد و همانروز یک کاغذ با امضای آقای فیوضات، رئیس وقت فرهنگ استان دادند به دستم؛ «آقای احمدعلی منتظری شما بهعنوان آموزگار منصوب میشوید...»
یک نامه بچگانه مرا معلم کرد
عجله کارمندان اداره فرهنگ برای پوشاندن قبای معلمی بر تن احمدعلی هم خودش حکایتی دارد که از ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۷ آب میخورد؛ روزی که شاه از ترور نافرجامش در دانشگاه جان سالم بهدر برد و مردم تا مدتها به شکرانه رفع خطر از ذات ملوکانه، نامهها و هدایایی میفرستادند به دربار. یکی از این نامهها از روستای فریزی مشهد است.
میگوید:پسری به نام کیانیفر همراه شعری لنگه به لنگه که برای سلامتی شاه میفرستد، مینویسد که «روستای ما مدرسه ندارد.» از قضا نامه به دست شاه میرسد و او هم دستور میدهد مدرسهای برای این روستا دایر کنند و نتیجه را فورا گزارش دهند! برای همین دوستان فرهنگی!
در اواخر دی ۱۳۲۸ چسبیده بودند به من تا گزارش بدهند «امر ملوکانه اجرا شد.» ۱۰، ۱۵ روزی هم معلم بودم، اما هنوز خبری از تدریس نبود. نمیدانستم کجا باید بروم. بالاخره ۱۹ بهمن بازرسی مدارس اطراف فریزی را ابلاغ کردند تا به همان بهانه من را هم به محل خدمت ببرند.
روزی که معلم شدم
احمدعلی به همراه بازرسان فرهنگ ۲۱ بهمن راهی گلمکان میشود. یکی از زغالفروشهای آنجا به نام پهلوان حاضر میشود آنها را ببرد به روستای فریزی. میگوید:مسیر کوهستانی بود و گاهی قاطر تا شکم در برف فرو میرفت.
بعدازظهررسیدیم به فریزی. آقای عاقل (پدر دکتر حسن عاقل، استادیار دانشکده کشاورزی دانشگاه فردوسی) کدخدای فریزی بود و ما میهمانش شدیم. به این ترتیب صبح روز ۲۳ بهمن ۱۳۲۸ من رسما در محل خدمتم بودم. یکی رفت بالای مدرسه اذان داد؛ اینطوری مردم را خبر کردند برای ثبتنام دانشآموزان نخستین مدرسه فریزی.
اولین وایتبرد مشهد را داشتیم
روستاییها شناسنامههای بچهها را میآورند؛ ۲۰ تا کلاس اولی هستند. پنج تا قرآنخوانده میروند کلاس دوم و سه یا چهار نفر هم که سنشان از دبستان گذشته است، میشوند مستمع آزاد. میگوید:یک صندوق سفید چوبی را تخته کردیم و با پوکهزغالهای اجاق شروع کردیم؛ حسابش را بکنید ما در آن زمان «وایتبرد» داشتهایم! کنارش نمیدانستم درس دادن در کلاس اول چطور است!
چون خودم از کلاس سوم شروع کرده بودم، اما هرطور بود خدا کمک کرد و کارم شروع شد. بیاختیار همان روز اول به بچهها گفتم «امروز که به خانه رفتید، هنگام ظهر همه اذان بگویید!» ظهر که شد، از گوشهوکنار روستا صدای اذان بلند شد. مردم بهتشان زده بود؛ از روستاهای دیگر خبر داشتند که مدارسشان چطور است، اما اینطورش را ندیده بودند، برای همین از همان روز اول من را پذیرفتند؛ حتی ملاهای روستا که با فرهنگیان مخالف بودند!
روز اول به بچهها گفتم «امروز که به خانه رفتید، هنگام ظهر همه اذان بگویید!» ظهر که شد، از گوشهوکنار روستا صدای اذان بلند شد
دوست نداشتم شناخته شوم
احمدعلی در بازار کفش بزرگ شده و بعضی سوالاتش دیگر معلمها را میخنداند، انگار که با یک آدم عامی روبهرو شدهاند. دوسال بعد، اما او معلم نمونه است. میگوید: ۳۵ تا ۴۰ روز میماندم بعد میآمدم مشهد تا هم حقوقم را بگیرم و هم اصلاحی بکنم.
هنگام برگشتن، لباسهایی میپوشیدم که بهدرد روستا بخورد. دوست نداشتم در اداره فرهنگ مرا بشناسند، برای همین نمیگفتم مدیر مدرسه فریزی هستم. میگفتم «نامهای، بخشنامهای اگر برای فریزی هست بدهید من سر راهم ببرم.»
رجوی، پیک ناهار بود
شش سال از تدریس احمدعلی در روستا میگذرد و او احساس کسی را دارد که امام رضا (ع) تبعیدش کرده است. میگوید: دلم داشت کنده میشد. به آقای پازوکی، رئیس آموزش ابتدایی اداره فرهنگ گفتم «دیگر به فریزی نمیروم.» در همان روزها، جلوی کارخانه قند آبکوه، ساختمانی بنا شده بود که مدرسه شود.
معلمان زیادی داوطلب تدریس در آن بودند، چون حومه محسوب میشد و مزایایش زیاد بود. از طرفی با دوچرخه میشد به آنجا رفت و آمد. همانجا حکم من را برای مدرسه شهاب کارخانه قند آبکوه نوشتند.
در این مدرسه با کاظم رجوی، برادر مسعود رجوی، همکار بودم. حقوق میخواند و آدم بانبوغی بود. همین مسعودی که حالا اینهمه جلب شده، در آن روزها برای برادرش ناهار گرم میآورد به مدرسه. آنها در خیایان سردادور مینشستند، روبهروی منزل پدر خانمم بودند.

اولین دیدار با گچ رنگی!
بعد از کودتای سال ۱۳۳۲، فرهنگ سمعی و بصری برای آموزش ارائه میشود. در همین روزها مدرسهای در خیابان آزادی و در جوار بیمارستان آمریکاییها ساخته میشود بهاسم «نمونه». این مدرسه بهتمام معنا نو است و احمدعلی میشود یکی از معلمانش. میگوید: در این مدرسه اصل بر راحتی دانشآموز بود، هر شاگرد یک میز داشت.
دورتادور کلاس تخته بود. تخته رنگ سبز تیره داشت. بهجای نمره ۲۰، نمره ۱۰۰ داشت. گچ رنگی داشت؛ جالب است که ما معلمها تا آن روز گچ رنگی ندیده بودیم! شازده اکتایی هم مدیر مدرسه بود و معلمهای خوب را میگرفت. اگر با درخواست رفتن به مدرسه ایرانیان کربلا موافقت نمیشد، هر گز اجازه نمیداد من از این مدرسه بروم.
جفتمان هما میکشیدیم
در محل هتل هایت (هما)، دبستان کاتبپور هست که آن هم جزو دبستانهای حومه مشهد محسوب میشود. در آن روزها از ابتدای تقیآباد به بعد حومه است. این دبستان محل تدریس نورچشمیهاست. در این زمان احمدعلی بهخاطر تقدیر از خدمتش، به اینجا منتقل و یک سال با علی شریعتی همکار میشود.
میگوید: هر دو معلم بودیم و این مدرسه مختلط بود؛ دختر و پسر با هم بودند. او با گرفتن دیپلم از دانشسرای مقدماتی در اداره فرهنگ استخدام شده بود. همزمان در کلاسهای شبانه هم شرکت میکرد و اینطور دیپلم کامل ادبیاش را گرفت. بعدها رفت دانشگاه و لیسانس گرفت و بهعنوان شاگرد اول رفت به سوربن فرانسه.
یادش بهخیر هنگام دست دادن، دستش را به حالت قیچی باز میگرفت؛ یعنی «سیگار داری؟» جفتمان سیگار هما میکشیدیم. پدرش در کانون نشر حقایق اسلامی، تقریبا هرشب سخنرانی میکرد و جلسه داشت. شبهایی هم که نمیآمد، طاهر احمدزاده که کمی چپ میزد از فرصت استفاده میکرد و میرفت پشت تریبون!
یک روز گفتم «علیجان روزهایی که پدرت نمیآید، تو بیا سخنرانی کن.» میخندید. یک روز گفت «احمدجان تو اینقدر میگویی، به شما عرض کنم، پدرم از نظر تفسیر قرآن از من بالاتر است و من هم از نظر تاریخ از او بالاترم، اما من صلاحیت ندارم.» به شوخی میگفت که «من بچهام!»
عقده مشهدیها از فرهنگیان بهایی
به واسطه نخستوزیری هژیر، فرهنگ میافتد دست بهاییها. تا قبل از آن در فرمهای استخدامی حرفی از مذهب خود نمیزدند، اما پس از روی کار آمدن هژیر، رسما بهایی بودنشان را اعلام میکردند؛ برای مشهدیها عقده شد که همه فرهنگیان بهایی هستند. میگوید: آقایی بهنام سیدعلوی که هم تحصیلات جدید داشت و هم تحصیلات حوزوی، امتیازی گرفت و دبستان علوی را به نمایندگی جامعه تعلیمات اسلامی دایر کرد. هم برنامههای مذهبی را پوشش میداد هم برنامههای آموزشی.
کاظم سامیکرمانی (اولین وزیر بهداشت ایران پس از پیروزی انقلاب)، علاءالدین حجازی (مؤلف، مترجم و سخنور سبزواری) و آیتا... میلانی عضو هیئت امنای مدرسه بودند و میگشتند و معلمان خوشنام فرهنگ را جذب میکردند. من هم یکی از تقاضاهایشان بودم. چند سالی که از حضورم در مدرسه علوی گذشت، مدیر و آقای علوی اختلاف پیدا کردند.
گفتند «مدیر برود و شما جایگزینش شوید.» من هم شرط گذاشتم که از امتیاز مدرسه خودم استفاده کنم؛ بعد از لیسانسی که در سال ۱۳۴۲ گرفته بودم، میتوانستم امتیازی درخواست بدهم. من هم امتیاز تاسیس مدرسه ملی را خواسته بودم. اینطور بود که دبستان علوی چند سالی مدرسه احمدی شد؛ یعنی مدرسه من!
یکی از آن ۱۴ نفر
برای تعیین رتبه احمدعلی در فرهنگ، نیاز است که دوباره تدریس کند. به دبستان شاهرضا (آموزش و پرورش امروزی خراسان) به ریاست آقای قوامی میرود. شاهرضا مدرسه نوبری است و از میان هزار تقاضایک نفر را قبول میکند. میگوید: من معلم این مدرسه بودم تا سال١٣٤٥که دوره راهنمایی به نظام آموزشی کشور وارد شد.
در همین سال فرهنگ مشهد ناحیهبندی شد و شد چهار ناحیه؛ آقایان پورصادق، صدقیانی، قوامی و رهبر روسای نواحی شدند و ۱۴ مدرسه شهر را تبدیل کردند به مدرسه راهنمایی. اینطور بود که من به مدیرت مدرسه راهنمایی سالیانی انتخاب شدم. در محل بیمارستان دکتر شیخ بود.
برنامههای دوره راهنمایی در آن سالها خیلی دقیق بود و برای همین به من خیلی سخت گذشت. دوسال همینطور گذشت تا رفتم به اداره و درخواست تدریس دادم. قبول نمیکردند، مسئول
مسئول آموزش میگفت «به این فکر کردی که مادونهای تو بعد مافوقت میشوند؟» گفتم «این افتخار من است.» بالاخره ابلاغ من آمد، هشت ساعت در مدرسه مرتضوی در پشت محبانالرضای فعلی در خیابان آزادی و هشت ساعت در مدرسه دیگر، جالب که رئیس هر دو مدرسه، معاونان قبلی خود من بودند!
با خادمی امام رضا (ع) بازنشسته شدم
اول سال ۱۳۵۹ رسما از فرهنگ بازنشسته شدم، اما تا خرداد سال بعد طول کشید که از تدریس کنار بکشم. من را بهعنوان دفتردار آقای شالفروشان، اولین قائممقام تولیت آستانقدسرضوی معرفی کردند.دلم راضی نبود، آن روزها زندهباد و مردهباد زیاد بود. یک هفته شانه خالی کردم. دوست داشتم بعد از بازنشستگی کار آرامی داشته باشم. این بود که به پیشنهاد آقای شاکری به کتابخانه آستانقدس رفتم.
از من خواستند رئیس بخش اسناد باشم، نپذیرفتم، اما همانجا بدون سمت مشغول شدم و سعی کردیم همه چیز را سامان بدهیم؛ نظم امروز مرکز اسناد از آن روزها شروع شده است. بعد هم مدتی گنجینه قرآن را اداره کردم. چند سال پیش در مراسمی از خدمات من در حوزه اسناد تقدیر شد، آنهم با اهدای عنوان خادمی افتخاری امام رضا (ع).
خوشروزی برای دوست
همیشه گفتهام که من از نظر دوست، خوشروزی بودهام، چه در زمان فرهنگی بودن و چه بعدها. با علامه امینی، مولف الغدیر صمیمی بودم و همینطور نواب صفوی را میشناختم. هسته فدائیان اسلام در مشهد ما بودیم؛ شجاعی، ظریف، بهزادیان و من. رفتیم تهران دیدن نواب. حوالی سال ۱۳۳۳ بود. نواب مشهد که میآمد، ما در منزل آقای ضیایی ملاقاتش میکردیم.
به منزل آیتا... میلانی هم زیاد میرفتم. درواقع مثل پیشخدمت مخصوصشان بودم؛ زمانی که میهمان داشتند، به من میگفتند «منتظری! ما فردا میهمان داریم.» یا اگر چیزی را میخواستند، من به دستشان میدادم.
منتظریها
الان فریزی خلوت شده، اما آن زمان شاگردان مدرسه به ۱۴۰ نفر میرسیدند و مدرسه خیلی رونق داشت. جالب است که مدتهاست فریزیها در لیست دعوتیهای مجالسشان، بعد از کلب حسن و حاج علی و ... مینویسند «منتظریها»؛ یعنی فرهنگیان.همه فرهنگیها را به اسم من میشناسند و این بهترین چیز برای یک آدم است که پس از ۶۴ سال هنوز در خاطر جمعی از مردم مورد احترام است.
*این گزارش پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۳ در شماره ۱۲۲ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.

