«یاسین» زندگی زوج معلول مشهدی را شیرینتر کرد
بعضی از اتفاقها و آدمها در ذهن آدم درست شبیه خورشید است که قرار نیست تاریک شود یا شبیه ابری سفیدکه خیلی طول میکشد تا کدر شود. دیدار اولین آشنایی و ملاقات من با محمدرضا و فائزه هم از همین دست بود.
نمیخواهم با کلمات بازی کنم یا حرفهای قلمبه سلمبه بزنم، اما این اتفاق شبیه نقطه بزرگی بود که هرگز کمرنگ نشد. اولین باری که فائزه را در یک دیدار عمومی دیدم اصلا فکر نمیکردم که پسر بچه زیبای تپلی که مدام در بغل این و آن میچرخد فرزند او باشد.
شاید همین شد که درست از وقتی فائزه با مهارت خوبی کودک را در آغوش کشید و شیشه شیر را به دهانش گذاشت دیگر نگاه ازش بر نداشتم. دستهای سست به همراه کنترل ناهماهنگ حرکات باعث شد تا بیشتر جذب این صحنه شوم و بیدرنگ از بغل دستیام بپرسم: «شوهر این خانم چه کسی است؟» و با شنیدن پاسخ نگاهم روی محمدرضا که درست در پشت سرم نشسته بود چرخید.
او از جایش بلند شد و پسر کوچکش را از همسرش گرفت، در حالی که آثار یک جور معلولیت حرکتی در او کاملا دیده میشد. یکباره به خودم گفتم چه میبینم؟ کودکی به این زیبایی که مطمئنا در همین چند ماه تولد نیازمند مراقبتهای ویژه بوده و پدر و مادری که هر کدام اگر به معلولیتشان بیشتر از امید و توکل به خدا توجه میکردند، این کودک هرگز متولد نمیشد.
اصلا مگر میشود که با وجود این چنین عارضه حرکتی فرزند را جمع و جور کرد؟ دیگر نتوانستم بر این احساس کنجکاوی کنترلی داشته باشم و همین دلیل شد تا خیلی زود قرار مصاحبه را با این زوج جوان و خاص گذاشتم.
دیدار همیشه ماندگار
وارد خانهشان که میشوم تمیزی خانه کاملا به چشمم میآید، نه اینکه منتظر مهمان باشند، نه، از کارهای کنترل نشده خبرنگاری همین است که پیش میآید یکباره قرار ملاقاتی را اجبارا تغییر میدهی میشوی میهمان ناخوانده. این هم حکایت قرار من با محمدرضا و فائزه بود.
یاسین پنج ماهه روی زمین غلت میزد و مدام میچرخید و فائزه درگیر دم کردن چای بود که دلم طاقت نیاورد و بچه را از روی زمین بلند کردم و در حالی که او با عروسک پلاستیکیاش بازی میکرد، گفتم: اصلا فکر نکنید این یک مصاحبه یا نوشته روزنامهای است، بیایید خودمانی با هم صحبت کنیم.
فائزه چای را میآورد و محمدرضا صاف مینشیند و میگوید «از کجا شروع کنم؟» میگویم: «هر چه میخواهد دل تنگ بگو!».
«من محمدرضا رضاییپناه هستم، متولد ۱۳۶۶. تحصیلاتم در زمینه کامپیوتر است، یعنی فوق دیپلم آی تی دارم و در واحد سمعی بصری موسسه بچههای باران مشغول به کار هستم، ولی قبلتر از آن نیز طراحی سایت میکردم.»
محمدرضا همه این حرفها را تند و یک نفس میگوید که همین باعث میشود همه با هم بخندیم و بگویم: «این که شد همان روزنامهای!»، اما فائزه به کمکش میآید و میگوید: «من هم فائزه نجفزاده، متولد ۱۳۷۱ و دیپلم دارم. ۹ سال است که تئاتر کار میکنم.»
عصا را با معجزه عشق کنار گذاشتم
تمام دیوارها پر است از عکسهای دو نفری آنها که بدون استثنا خنده از لبانشان محو نمیشود. نمیدانم چرا احساسم نسبت به برخی سئوالها چندان خوب نیست، اما بلاخره باید بپرسم، همین میشود که میگویم: «فضای شاد خانه شما به این جسارت نیاز دارد که برخی سئوالها را محافظه کارانه بپرسم، اما خودتان هرجور صلاح میدانید از معلولیتان بگویید.»
محمدرضا تکانی به خودش میدهد، آهی میکشد و میگوید: «اینطور که دیگران برایم تعریف میکردند، من جزو فرزندانی بودم که شاید نباید به دنیا میآمدم یا در موقعیت بدی قدم در این دنیا گذاشتم. از آنجایی که خدا من را در دنیایی دیگر انتخاب کرده بود از بین نرفتم، اما در پنج سالگی کمکم تفاوتم با دیگران دیده شد.
توی بازیهای کودکانه خسته میشدم و نمیتوانستم بدوم یادم هست به پزشک مراجعه کردیم، قرار شد عمل شوم، اما گویا یکی از اقوام نزدیک مانع این مسئله شده بود، شاید اگر آن اتفاق میافتاد دیگر در سن رشد دچار مشکلات این چنینی نمیشدم.
آن عمل حیاتی ۱۰ سال بعد از سر ناچاری انجام شد، در شرایطی که من ۱۵ سال داشتم. آن عمل برای رشد استخوانهایم بود و باید تکرار میشد، اما خودم دیگر انجامش ندادم. نزدیک به ۲۰ ساله که شدم دیگر نمیتوانستم خوب راه بروم و مجبور شدم عصا به دست بگیرم.»
سرم به دور و بر میچرخد، نه، یادم نمیآید که دفعه قبل هم محمدرضا را با عصا دیده باشم، به همین دلیل میپرسم: «یعنی الان با عصا راه میروید؟»
میخندد و میگوید: «نه از وقتی که ازدواج کردم عصایم را هم کنار گذاشتم، این معجزه عشق است دیگر! یادم هست شب خواستگاری عصاهایم را پشت در گذاشتم و وارد شدم، اما گفتم که چطور راه میروم و پدر فائزه هم از صداقتم خوشش آمد.» رو به فائزه میکنم و میگویم: «مشکل جسمی شما چطور؟ آیا ژنتیکی است؟»
فائزه در حال سرد کردن آب جوش برای درست کردن شیرخشک یاسین است، «من به «سیپی» گرفتار شدم؛ یک بیماری که درست از بدو تولد همراهم شد. آن وقتها عمل سزارین انجام نمیشد و مادرم مجبور شده بود طی یک زایمان سخت و در شرایطی که اکسیژن کافی به من نرسیده بود وضع حمل کند، همان اتفاق دیگر حرکات بدنم را کُند کرد و در رشد استخوانهایم تاثیرگذار بود.»
آشنایی با بچههای باران نقطه عطف زندگی
فائزه سختتر از محمدرضا، یاسین را بغل و جابهجا میکند، شاید همین است که ازش میپرسم: «چگونه توانستی این سالها با این مسئله کنار بیایی؟» جواب میدهد: «خیلی سخت بود، قبل از ازدواجم اصلا کمتر از خانه بیرون میآمدم، بیشتر در کنار مادرم بودم تا اینکه با بچههای باران و تئاتر و هنر آشنا شدم و این نقطه عطف زندگیام شد.»
یاسین مادرش را خیلی خوب میشناسد، او که حرف میزند، میخندد و سعی میکند مدام گوشه لباسش را با انگشتانش به سمت دهان بکشد. فائزه با مهر نگاهش میکند و دنباله حرفش را میگیرد: «مدتی کلاسهای اعتماد به نفس و مهارتهای زندگی رفتم، تئاتر کار کردم و دیدم میشود با معلولیت زندگی کرد. با این اتفاق روح زندگی دوباره به خانوادهمان برگشت، پدر و مادرم خوشحال و راضی بودند و من امیدوارتر که این راه را ادامه دهم.»
خانوادهها همیشه همراه ما بودند
انگاری تازه رسیدیم سر قصه اصلی که میپرسم: «این نقطه سر خط زندگیتان از چه وقت شروع شد؟» به شب خواستگاری محدرضا اشاره میکند: «سال ۹۰ بود که محمدرضا به خواستگاریام آمد. آشنایی قبلی با هم نداشتیم، گویا در یکی از کلاسهای مهارت زندگی من را دیده بود. آدرسم را از یکی از دوستان گرفته بود و خیلی سنتی به خواستگاریام آمد. همان وقت حرفهایمان را زدیم بعد یک مدت عقد بودیم و در سال ۹۳ رفتیم زیر یک سقف.»
میگویم: «خیلی راحت از این جریان نگذریم. یعنی خانوادهها با این مسئله مشکلی نداشتند؟ از نظر اقتصادی چهکار کردید؟ آیا کسی کمکتان کرد؟» محمدرضا شیشه شیر را به دهان یاسین میگذارد و میگوید: «من فقط ۳۰۰ هزار تومان پول داشتم که به خواستگاری آمدم، اما خوشبختانه خانوادهها با این مسئله مشکل نداشتند و هر دو خانواده کمک حالمان بودند و هستند.»
با توکل به خدا تلاش کردیم
به زندگیشان نگاه میکنم، یک دور تمام جوانهایی که میشناسم و از ترس ازدواج و مشکلات اقتصادی به سراغ زندگی مشترک نمیروند از ذهنم میگذرند. میپرسم: «کمک خانوادهها یعنی چه؟»
میگوید: «همین خانه را مثلا پدر فائزه در اختیارمان گذاشت. اما خرج و مخارج را خودم کار میکنم و در میآورم. گفتم که آی تی خواندهام. تقریبا میشود گفت حدود یک میلیون تومان درآمد ماهیانه دارم، اما به این فکر کنید هر سه روز ۴۰ هزار تومان فقط خرج پوشک و شیرخشک یاسین میشود.»
میپرسم: «دولت چطور؟ آیا از شما حمایتی میکند؟» محمدرضا میخندد: «مگر وقتی که ما ازدواج کردیم به دولت تکیه داشتیم؟ ما فقط خودمان را دیدیم. الان در موسسه هنری باران کار میکنم و سعی دارم با برنامهریزی دچار مشکلات آنچنانی اقتصادی نشوم.»
احساس میکنم روح ایمان و توکل به خدا در تمام وجود این دو نفر و فضای خانهشان موج میزند، همین میشود که میپرسم: «آیا نشد که کسی بخواهد جلوی ازدواجتان را بگیرد؟» محمدرضا لبخند تلخی میزند و میگوید: «مگر میشود کسی چیزی نگوید؟ از همین نزدیکان خودم بودند که میگفتند تو با این وضعیت چرا میخواهی ازدواج کنی؟ اصلا چرا صاحب فرزند شوی؟»
فائزه مدام به پذیرایی دعوتم میکند. میگویم: «و شما چطور ثابت کردید که فکر آنها اشتباه است؟» فائزه میگوید: «ما به خدا توکل کردیم، شاید در بعضیها این توکل کمتر است. ما زندگیمان را با هم ساختیم، محمدرضا کار کرد و همه چیزمان را خدا جور کرد.»
جز خوبی چیزی از مردم ندیدیم
یاسین دیگر خوابش میآید، قبل از اینکه پلان زندگی پنج ماهه او را شروع کنم عکسهایش را میگیرم. او توی تمام عکسها به دوربین خیره است و این هوش کودک پنج ماهه برایم عجیب است. سپس فائزه او را روی پایش میگذارد و در حالی که آرام آرام تکانش میدهد میگوید: «ما قبل از ازدواج تمام آزمایشهای ژنتیک را انجام داده بودیم، پس نگرانی بابت این مسئله نداشتیم.»
کسانی بودند که ما را مسخره کردند، شاید از روی نادانی خندیدند، اما نمیخواهیم در این مورد حرف بزنیم
کمی پرسیدن این سئوال برایم سخت است، اما دل به دریا میزنم: «شما مشکل جسمی حرکتی دارید، جمع و جور کردن بچه برایتان کار سختی نبود؟»
فائزه پاسخم را میدهد: «روزهای اول پدر و مادرمان خیلی کمک کردند، چون خانه مان پله داشت مادر یا مادر شوهرم برای پایین بردن بچه زحمت کشیدند، اما این روزها خودم تمام کارهایم را انجام میدهم.» میپرسم: «حمل و نقل بچه برایت سخت نبود؟»
این بار محمدرضا جواب میدهد: «به هیچ وجه مشکل خاصی پیش نیامد، شاید باور نکنید، اما من خودم قبلا که زیاد که راه میرفتم خسته میشدم یا اینکه فائزه نمیتوانست اجسام سنگین را بلند کند، اما این روزها با تکیه بر خدا هیچ کدام از این اتفاقها نیفتاده است».
نگران نگاه رهگذران هستم و میگویم: «از دید مردم کوچه و بازار چطور؟ کسی در این مدت چیزی نگفته است؟» محمدرضا با لبخند میگوید: «نه، مردم ما مهربان هستند ما چیزی جز خوبی از آنها ندیدیم.»
هنر ما را به زندگی برگرداند
پاسخ همین سئوال یکباره تمام ذهن نگرانم را سامان میدهد و میروم سراغ آینده: «برنامهتان برای آینده چیست؟ میخواهید باز هم صاحب فرزند شوید؟» این مرتبه هر دو با هم میخندند و فائزه میگوید: «من که فکر میکنم زود است، اما مسلما باز هم بچه خواهیم آورد.»
یاسین خوابش برده است ومن و فائزه و محمدرضا داریم از روزهای خوب آنها صحبت میکنیم. به آنها میگویم: «بچهها بیشک این یکی از بهترین مصاحبههای من خواهد بود. توی خانه شما جز امید چیزی ندیدم. شما نه گلهمندید و نه توقع زیادی دارید و چه خوب است که دنیا را این قدر خوب میبینید.»
فائزه میگوید: «هنر چیزی بود که روح را به زندگی ما برگرداند، ما با هنر روبروی مردم قرار گرفتیم و گفتیم ببینید این ماییم که توانمندیم. زیباترین لباسها را پوشیدیم، نه اینکه بگویم گران قیمتترین، نه، اما میگویم بهترین رنگها را این روزها به تن خودمان و فرزندمان میکنیم.
سعی کردیم با تجربه یک گوشه از هفت هنر خداوندی روح خودمان را متعالی کنیم. در این بین دوستانی پیدا کردیم که همه مشوقمان هستند. مطمئن باشید که سختیها و موانعی هم برای ما بوده است، شاید کسانی بودند که حتی ما را مسخره کردند، شاید از روی نادانی خندیدند، اما نمیخواهیم در این مورد در مصاحبهمان حرف بزنیم، بلکه بگذارید آنها که میخندند بدانند خود ناتوانند.»
در حالی از خانه محمدرضا و فائزه بیرون میآیم که به یاد این سخن امیرالمومنین (ع) میافتم که میفرمایند: «شرف و فضیلت آدمی به همتهای بلند و ارادههای نیرومند است، نه به استخوانهای پوسیده و اجساد متلاشی شده در گذشتگان.»
* این گزارش پنج شنبه، ۱۱ شهریور ۹۵ در شماره ۲۰۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.
