مجید نظری جزء آخرین اسرایی بود که آزاد شد
جنگ تمام شد، ولی نه برای آنان. دو سال پس از جنگ ماندند در اردوگاه اسرا. چشم به راه رهایی. تا اینکه ۲۶ سال پیش؛ سال ۱۳۶۹، در چنین روزهایی پا بر خاک میهن گذاشتند و مجید نظری یکی از آنان بود. او ۱۷ ساله اسیر شد و ۲۳ ساله برگشت.
در اولین عملیاتی که شرکت میکند، به اسارت در میآید، در عملیات عاشورا. ۶ سال در اسارت زندگی میکند، در اردوگاه موصل. با او به بهانه سالگرد بازگشت اولین گروه اسرا به ایران گفت و گویی کردهایم که در ادامه میخوانید.
نوجوانی در مدرسه و حوزه
متولد سال ۱۳۴۶ است و در روزهای التهاب انقلاب، نوجوانی ۱۱ ساله، آن روزها را چنین به یاد میآورد: همزمان با روزهای انقلاب همراه با مردم در فعالیتهای انقلابی و راهپیمایی هم شرکت داشتم و علاوه بر آن مطالعاتی از کتابهای شهید مطهری داشتم؛ در خصوص پایهریزی جهان بینی اسلامی و اصول اخلاقی شروع به کار مطالعاتی کردم.
سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ با افرادی که در دبیرستانها دبیر بودند و اطلاعات مذهبی و سیاسی داشتند، جلسات چند نفره تشکیل داده بودیم و آنجا با آثار و تفکرات شهید مطهری آشنا شدم تا پایههای فکری محکمی داشته باشم.
نظری ادامه میدهد: اعتقاد حضرت امام هم بر این بود که نیروهای انقلابی باید پایههای فکری استواری داشته باشند و صحیح رشد کرده باشند، و الا پیشبینی این میشد که به انحراف بیفتند. وقتی شالوده فکری منسجم باشد، دچار شبه نمیشویم. بسا که خیلیها دچار انحراف شدند.
او برای تحقق بخشیدن به این هدف، وارد حوزه علمیه هم میشود: علاوه بر تحصیل در کنار درسهای دبیرستان حوزه هم رفتم تا علم دینم هم بیشتر شود. همزمان دو تا درس میخواندم، علاوه بر این دورههای امداد را هم میگذراندم، پیش از جنگ روزهایی بود که تا ۱۷ ساعت سر کلاسهای مختلف بودم. علاوه بر آن مطالعه آزاد هم داشتم.
اولین و آخرین عملیات
به روزهای رفتن به جبهه میرسد، میگوید: در سال ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳ برای حضور در جبهه آموزش کمکهای اولیه امدادگری را فراگرفتم، در سال ۱۳۶۳ بعد از امتحانات و شروع تعطیلات تابستانی وارد جبهه در منطقه جنوب شدم.
چند ماهی در جبهه بودیم و عملیاتی انجام نشد، اما در پشت خط آموزشهای رزمی و تاکتیکی را برای آمادگی رزمی کار میکردیم. در کنار آن، چون در ارتباط با مسائل فرهنگی و جهاد اسلامی فعالیت داشتم، تعدای کتاب با خودم برده بودم که همان جا با دیگر رزمندهها مطالعه و آموزش داشته باشیم.
نظری اظهار میکند: بعد از سه ماه که عملیات نشد، قرار بود ترخیص بشویم، برای قطار هم هماهنگ کرده بودیم. یک دفعه گفتند عملیات ایضایی قرار است انجام شود و هر کس بخواهد میتواند بماند. همه رزمندهها ماندند، تا اینکه در ۲۷ مهر ماه ۱۳۶۳ عملیات عاشورا که عملیاتی ایضایی بود، انجام شد.
گر از سنگر بیرون میآمدیم هدف گلوله قرار میگرفتیم و به نوعی خودکشی بود
عملیات ایضایی عملیات اصلی نیست و برای گمراه کردن دشمن انجام میشود. ظاهرا بعد از عملیات خیبر که بسیار مقتدرانه و وسیعی بود در جزیره مجنون، قرار بود یک عملیات سرتاسری از غرب تا جنوب -چون میدانید که ۱۲۵۳ کیلومتر مرز مشترک با عراق داشتیم- انجام شود، عملیات گستردهای میشد، اما با توجه به اینکه در یکی دو مورد در مناطق اکتشافی و عملیاتی موضوع لو رفته بود، عملیات به تاخیر افتاد. در این بین باید برای منحرف کردن دشمن یک عملیات ایضایی انجام میگرفت. دشمن هم ما را زیر نظر داشت.
نظری میافزاید: ما در حوالی ایلام و در منطقهای مستقر بودیم که از نظر استراتژیکی مهم بود، زیرا نزدیکترین مکان برای تهدید بغداد بود. این عملیات انجام شد، به خاک عراق نفوذ کردیم و منطقه را گرفتیم.
عراقیها عقبنشینی کردند، اما روز بعد شروع کردند به پاتک و محاصره، صبح که شد دیدیم از اطراف تیراندازی عراقیها شروع شد، تعدادی از بچههای ما مجروح شدند و آنجا دستور عقبنشینی تاکتیکی
صادر شد؛ و اسارت ما شروع شد.
لحظهای مهم برای گرفتن تصمیمی سرنوشت ساز فرا میرسد، ماندن بالای سر همسنگران مجروح یا عقب نشینی با گروه، او آن لحظه را چنین بازگو میکند:، چون امدادگر بودم، از وظایف ذاتی این بود که اگر کسی مجروح میشد، به مداوا بپردازم.
چند نفری از بچههای ما زخمی شده بودند، همه در حال عقب نشینی بودند و من تنها امدادگری بودم که ماندم، مشغول آنها بودم که وضعیتی پیش آمد که نتوانستیم فرار کنیم و با تعدادی از مجروحان گیر کردیم. اگر از سنگر بیرون میآمدیم هدف گلوله قرار میگرفتیم و به نوعی خودکشی بود. بعد از یک ساعت آنها آمدند و ما دستانمان را بالا بردیم و تسلیم شدیم؛ و این شروع اسارت ما بود.
این آزاده خاططرنشان میکند: سال گذشته یکی از دوستان که در آن عملیات با ما بود را دیدم و شناختم. از او پرسیدم که چی شد، شما که برگشتید به شما چه گذشت؟ گفت: «وقتی برمیگشتیم، عراقیها خیلی آتش روی ما ریختند، تعداد زیادی شهید و مجروح دادیم، حتی فرمانده هم شهید شد.»
نمیدانم اگر برمیگشتم چه اتفاقی برایم میافتاد، انسان نمیتواند تضمین کند حتما چه اتفاقی خواهد افتاد. شعری هست که میگوید: در دایره تقدیر ما نقطه پرگاریم / لطف آنچه تو بنمایی حکم آنچه تو فرمایی
او ادامه میدهد: کسی که به جبهه میرود باید آمادگی و پذیرش هر اتفاقی را داشته باشد. به عنوان مثال ما سه دوست هم محلهای و هم کلاسی و هم درس بودیم، از ما سه نفر، یکی در همان عملیات مجروح شد، من اسیر شدم، آن دوست دیگر ما شهید شد.
تیر خلاص به مجروحان، توهین به اسرا
او و ۲۶ نفر دیگر اسیر عراقیها میشوند، اما اتفاق ناراحت کننده جداکردن تعدادی از مجروحان با حال وخیم از آنان بود: در آن عملیات ۲۶ نفر نفر اسیر شدیم، بعضیها که مجروحیت سخت یا ضایعه نخاعی داشتند، از ما جدا کردند و ظاهرا به شهادت رساندنشان، ولی آنهایی که جراحتشان کمتر بود بردند اردوگاههای اسرا.
آنها معمولا وقتی میدیدند مجروحی اوضاع وخیمی دارد تیر خلاص میزدند و در همان منطقه دفن میکردند. این افراد مفقودالاثر محسوب شدند و، چون عملیات در خاک عراق انجام شد، دیگر نمیدانم اجساد آنها پیدا شد یا نه.
مرحله تازه، رسیدن به اردوگاه و رفتن زیر دست کسانی است که میخواهند اطلاعات نظامی بگیرند: وقتی اسیر شدیم بعد از یکی دو روز ما را بردند سازمان اطلاعات و اخبار عراق تا اطلاعاتی از ما بگیرند، از طرفی توهین هم میکردند، مثلا به امام خمینی (ره) توهین میکردند و میگفتند دجال، چون امام با روشنگریهایشان برنامههای آنان را به هم ریخته بود و ملتها یکی بعد از دیگری در مقابل نظامهای به ظاهر اسلامی هم بلند شوند و آرامش حاکمانشان را برهم میزدند.
عراقیها میگفتند ما هم مسلمانیم، شما هم مسلمان، چرا آمدید با ما بجنگید؟ یا ما را جهود و مجوس خطاب میکردند، ولی وقتی از آنها سوالاتی میکردیم و کم میآوردند سیلی میزدند و هیچ منطقی هم نداشتند.
نهضت در اردوگاه موصل
اسرا را به اردوگاههای مختلف منتقل میکنند و مجید نظری و تعداد دیگری را به اردوگاهی در ۱۰ کیلومتری موصل میبرند. او میگوید: چهار پنج اردوگاه بود که قبل از آن مال نظامیان عراقی بود و بعدش به اردوگاه اسرا تبدیل شد. اردوگاه ما هزار و ۵۰۰ اسیر داشت.
بیکاری یکی از خطراتی است که آنها را تهدید میکند، از این رو سعی میکنند از کمترین امکانات بیشترین استفاده را ببرند. نظری عنوان میکند: اگر ما هیچ کاری انجام نمیدادیم بیکاری خودش عامل مفسده میشد، حداقل اعصاب را خراب میکرد، یا بچهها سر مسائل جزیی به جان هم میافتادند، یا به خاطر فشارهای عصبی سیگاری میشدند.
این بود که ما طراحی کردیم برای هر قشری کلاسهای آموزشی طراحی بشود. برای افرادی که سواد نداشتند، دورههای نهضت سوادآموزی را با حداقل امکانات برگزار کردیم، مواد خوراکی اولیه مثل رب میآمد، کارتنهای اینها را برش میزدیم، میگذاشتیم توی آب، بعد ورق ورق میشد و از آنها کاغذ درست میکردیم. از صلیب سرخ هم درخواست خودکار کردیم که برای ما آوردند.
آن افراد طوری آموزش دیدند که وقتی آزاد شدند و به ایران برگشتند آزمون دادند و پایه پنجم و ششم را قبول شدند. این هدیه بزرگی برای آنها بود که در طول زندگی فرصتش را نداشتند سواد بیاموزند و آنجا یاد گرفتند.
او ادامه میدهد: از دیگر برنامههای ما آموزش قرآن و شرح و توضیح مختصر از آن بود. همچنین درخواست نهج البلاغه کرده بودیم که، چون کتابی عربی بود حساس نشده و برایمان آوردند تا اینکه بعد از سه چهار سال منافقانی که با آنها همکاری میکردند در مورد درس خواندن و کلاسهای ما اطلاعاتی به عراقیها دادند که جلوی آن را گرفتند و دیگر حتی خودکار هم به ما ندادند.
ولی بچههای با خلاقیت، از ترکیب دوده آب گرم کن و روغن زیتون و پیاز، جوهری را درست کردند که بتوانند کار را ادامه دهند. نیروهای صلیب سرخ هم کتابهای زبان خارجی را میآوردند که کتابهای خوبی هم بود و مثلا اگر یک نفر آلمانی بلد بود به دیگران هم یاد میداد؛ و من خودم آلمانی را در طول هشت ماه یاد گرفتم تا حدودی.
دو سال اسارت بعد از جنگ
جنگ تمام میشود، اما شرایط آزادی اسرا فراهم نمیشود، و نظری مانند بچند ده هزار اسیر دیگر مجبور به تحمل روزهای سخت اسارت میشود. میگوید: ۶ سال در اسارت بودم. علی رغم اینکه در سال ۱۳۶۷ قرارداد ۵۹۸ بین ایران و عراق برای خاتمه جنگ به امضا رسید و جنبه بینالمللی داشت و یکی از مفاد آن این بود که اسرای دو طرف آزاد بشوند، در مورد نحوه آزادی اسرا اختلافاتی بین سران دو کشور وجود داشت؛ صدام میگفت کل در برابر کل و ایران میگفت یک در برابر یک.
عراقیها حدود ۴۲ هزار اسیر ایرانی داشتند و ایرانیها حدود ۱۵۰ هزار عراقی را در اسارت داشتند و مسئولان ایرانی خواسته بودند به ازای هر اسیر عراقی مازاد، دولت عراق فدیه یا مبلغی را بپردازد. برای همین دو سال بعد از جنگ ماندیم. البته ما هم صبور بودیم و میدانستیم مصلحت این است که بمانیم.
او به یاد میآورد: یادم هست روزی روزنامهای را میخواندیم که نوشته بود تعدادی از اسرای جنگ جهانی دوم آزاد شدند و ما هم میگفتیم ممکن است آزادی ما هم اینقدر طول بکشد. حتی یکی از افسران عراقی با خصومت زیادی که داشت گفته بود ببینم یک روزی عصا به دست از اینجا بیرون بروید.
اما دوران هجرت به سر آمد و آنها بالاخره آزاد شدند تا دوباره هوای وطن را استشمام کنند: عراق دو سال بعد از پایان جنگ با ایران به کویت حمله کرد، تعداد زیادی اسیر کویتی گرفته بود و ما را جایگزین کرد، راضی شد که به خواسته ایران عمل کند و یک در مقابل یک مبادله انجام شود.
برای حدود ۱۰۰ هزار اسیری که در ایران مانده بودند، عراق پولی نداد و شرایطی نبود اصلا که پولی بدهد. از طرفی خود صدام هم علاقهای نداشت که اسرایش به کشورشان برگردند. چون معتقد بود در ایران روی آنها کار شده و شست و شوی مغزی شدهاند و میدانست اگر برگردند تحولی ایجاد میشد علیه خودش. از طرفی خیلی از اسرای عراقی مایل به بازگشت به کشورشان نبودند. قانون صلیب سرخ این است که از تک تک اسرا میپرسند که آیا میخواهی به کشور خودت برگردی یا اینجا بمانی؟
او ادامه میدهد: اسرای ایرانی به جز منافقان و جاسوسان بقیه بازگشتند، ولی خیلی از اسرای عراقیها گفتند میخواهیم در ایران بمانیم که صلیب سرخ هم این موضوع را اعلام کرد که شکست سیاسی و حیثیتی سختی برای صدام بود.
رحلت امام و عزاداری در اردوگاه
یکی از خاطرات تلخ نظری از دوران اسارت، به روزی برمیگردد که خبر رحلت امام خمینی (ره) در اردوگاه اعلام میشود. خودش آن روز را چنین به یاد میآورد: خبر را ساعت پنج بعد از ظهر به ما دادند، با شنیدن خبر شیون و ناله کل اردوگاه را برداشت.
خبر تلخی بود، اما ما خیلی مدبرانه عزاداری کردیم و، چون دو سال هم از جریان صلح گذشته و خصومتها کمرنگ شده بود، عراقیها هم مخالفتی با برگزاری مراسم عزاداری نکردند. بعد از مدتی هم که خبر جانشینی مقام معظم رهبری را شنیدیم خوشحال شدیم که راه ولایت فقیه ادامه دارد و در همان اردوگاه بچهها جلسهای برگزار کردند و پس از قرائت قرآن و خواندن دعا، با ایشان بعیت کردند و میثاق بستند.
بازگشت و شروع زندگی تازه
مجید نظری در ۲۳ ساله بازگشت، با چهرهای متفاوت از روزی که رفته بود، پختهتر، جوانی جاافتاده و سرد و گرم چشیده: وقتی در عرض سه ماه توانستم دیپلم انسانی بگیرم و بعد با رتبه ۱۲۴ در رشته روانشناسی بالینی در دانشگاه فردوسی قبول شوم.
(چون در مدت اسارت زبان عربی و انگلیسی ما خوب شده بود، بیشتر اسرایی که میخواستند درس بخوانند با رتبههای خوبی در دانشگاه قبول شدند.) برای کارشناسی ارشد تغییر رشته دادم و تاریخ تمدن ملل اسلامی خواندم و مقطع دکترا را هم در همین رشته ادامه دادم. دروس حوزوی را هم دوباره شروع کردم و تا مرحله راسائل المکاسب ادامه دادم.
تالیف پنج کتاب
او هم اکنون به عنوان مدرس در دانشگاههای مختلف مشغول تدریس است، در این باره میگوید: تا سال ۱۳۸۸ معاون مدیر کل هلال احمر استان بودم و مشغله کاری زیاد بود، اما بعد از بازنشستگی در مقطع دکترا ادامه تحصیل دادم و در حال حاضر با دانشگاههای مختلفی در زمینه تدریس همکاری دارم و دروسی مانند معارف، دفاع مقدس، تاریخ اسلام و درسهای عمومی را تدریس میکنم.
نظری تاکنون پنج کتاب در حوزههای مختلف را به رشته تحریر درآورده است؛ تاریخ تحلیلی جنگهای صلیبی و تحولات صلیب، کسب و کار در نظام اقتصاد اسلامی، بهداشت روانی در حوادث، جلوههای ایثار و مقاومت در جبهه و اسارت و اخلاق اسلامی.
* این گزارش پنج شنبه، ۲۸ مرداد ۹۵ در شماره ۲۰۳ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.


