دو جعبه سیبزمینی و پیاز و یک ترازو؛ تمام دارایی حاجمراد است
بهار که میرسد، حسوحال دیگری بهسراغ آدم میآید. میل به راه رفتن و پیادهروی کردن آن هم در ساعات اولیه صبح که معمولا هم عطر خوش اقاقی منتشرشده در کوچهپسکوچههای محله مطهری همراه انسان میشود، این میل و اشتیاق را دوچندان میکند.
کافی است دوربین در دست بگیری و از فعالیتهای مختلف مردم محله تصویربرداری کنی؛ بهویژه که این روزها خیلیها هم به همراه خانواده چادربهدست در زیر درختان توت ایستادهاند و با شوروحال خاصی درختان توت را تکان میدهند تا فصل توتخوری را از دست ندهند و مذاقی شیرین کنند و خلاصه بهار امسال را هم بدون خوردن توت از سر نگذرانند.
در میان همه این اتفاقات شاد و مفرح اهالی، گویا لنز دوربین هم بهدنبال سوژه متفاوتی است. اتفاقا همین هم میشود و در انتهای مطهری۲۶ درست ورودی چهارراه دوم به نام خیابان حسینزاده، این تفاوت نثار دوربین میشود. جلوتر میرویم. دوجعبه مقوایی نسبتا متوسط به همراه چندین سنگ وزنگیری و ترازوی قدیمی و البته یک صندلی پلاستیکی زردرنگ حکم یک علامت حضور برای کاروبار و فروش سیبزمینی و پیاز توسط حاجمراد، پیرمرد هشتادوپنج ساله محله را دارد. نزدیک میشوم. این ساعات اولیه صبح شاید هنوز کاروبارش رونق نگرفته است. درحال خالی کردن سنگهای ترازو از قوطی روغن پنجکیلویی مقابلش است.
سلام.
سلام.
سلام.
بالاخره متوجه میشود و پاسخش را میشنوم و بعد از معرفی با او وارد گفتگو میشوم.
من خبرنگار شهرآرامحله هستم، اسمتان را برایمان میگویید؟ اینجا چکار میکنید؟
مراد صفایی هستم؛ هشتادوپنجساله، ۱۵سالی میشود که در این محله سکونت دارم و از همان ابتدا هم برای اهالی سیبزمینی و پیاز میآوردم و میفروختم. اهالی از همان ابتدا استقبال کردند؛ چراکه این اطراف سبزیفروشی نیست و غیر از آن هم سیبزمینی و پیاز در هر خانهای لازم است.
پس منزلتان اینجاست؟
بله، در مقابل پارکینگ منزلم، سیبزمینی و پیاز میفروشم تا هم از اهالی رفع حاجت کرده باشم و هم روزی حلال کسب کرده باشم.
اهالی، شما را به چه نامی میشناسند؟
هرکس هرطور دوست دارد، صدایم میکند، اما خیلیها به حاجی سیبزمینیپیازی مرا میشناسند؛ بهخصوص خانوادهها وقتی به کودکان خردسال خود پول میدهند تا از من خرید کنند. کودکان بیشتر مرا به این نام صدا میکنند.
رابطه حاجمراد با اهالی محله چگونه است؟
خیلی خوشحالم که این شغل را برای درآوردن روزی حلال انتخاب کردهام. با این شغل تقریبا از حالوروز همه اهالی باخبر میشوم. معمولا هرچند روز یکبار اهالی به سراغ من میآیند و از من سیبزمینی و پیاز میخرند
و رابطه حاجمراد با فرزندان و اهالی خانه چطور است؟
فرزندانم همه ازدواج کرده و خوشبختانه سروسامان گرفتهاند. همسرم هم گاهی برای گذران وقت با من همراه میشود و در غیر اینصورت هم برایم چای و نانی میآورد. اگر هیچچیز به فرزندانم یاد نداده باشم، لااقل این یک موضوع یعنی کسب روزی حلال را از همان دوران کودکی آنها آموزش دادهام. من در روستای خود نیز کار کشاورزی میکردم که البته کار پرزحمتی است. آنجا هم خیلیها به من میگفتند بهسراغ کار راحت تری بروم و من در مقابل به همه آنها میگفتم کاری که با علاقه دنبال شود، هیچگاه به مسیر کج نمیرود و نتیجه آن هم کسب روزی حلال است.
درآمد روزانه تان چقدر است؟
تمام دارایی من از شغلم همین دو جعبه سیبزمینی و پیاز و سنگ ترازو و صندلی است. این صندلی، نشانه حضور من در محل کارم است. هرموقع این صندلی اینجا قرار بگیرد، اهالی با بیرون آمدن از منزل متوجه حضور من میشوند. کاسبی هم دست خداست. روز را با نام خدا آغاز میکنم و درآمدم از ۵هزار تومان تا ۱۵هزار تومان متغیر است.
روزهای زندگی حاجمراد چگونه میگذرد؟
(به ذهنش فشار میآورد. دلش میخواهد شعر معروفی که همواره بر زبان میآورده، بگوید، اما گویا ذهنش یاری نمیکند و بعد از گذشت چند ثانیه میگوید روزگارم بد نیست.) زندگی آدم میتواند در کنار همه سختیها بر وفق مراد باشد. نباید سخت گرفت. اگر سخت بگیری، همه لحظهها برای انسان سخت میگذرد.
توصیه حاجمراد به جوانترها؟
قبل از شروع هر کار به خدا توکل کنند. پدران و مادران خود را بهخاطر نداشتن، سرزنش نکنند. همت داشته باشند و توکل. اگر این دو مهم را سرلوحه کار خود قرار دهند، بدون سرمایه هم میتوانند روزی حلال کسب کنند.
فنجان سفیدرنگ چای را که حالا دیگر، گرد و خاک سیبزمینیها و پیازها دورتادورش را فراگرفته است، بالا میبرد. قند را در دست دیگر دارد. پاهایش را بهسختی جابهجا میکند. سمعک داخل گوشش را بیشتر میفشارد تا راحتتر کلمات را متوجه شود. کلاه را بر روی سرش جابهجا میکند و با گوشه آستین لباس، عرق از پیشانی پاک کرده و میگوید: با خدا باش و پادشاهی کن.
*این گزارش شنبه ۲ خــرداد ۱۳۹۴ در شماره ۱۵۱ شهرآرامحله منطقه ۲ منتشر شده است.