یکی از ۲۳ نوجوان اسیر صدام زخم جنگ را از نگاه خود به نمایش گذاشت
۲۳نوجوان بسیجی در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر بهدست نیروهای عراقی اسیر میشوند. نوجوانانی که صدام تلاش کرد با استفاده ابزاری از آنها، به جهانیان بگوید ایران کودکان و نوجوان را بهزور و تهدید از پای میز مدرسه به میادین نبرد میفرستد. البته این نیت با هوشیاری همین نوجوانان، هرگز عملی نشد. آن نوجوانها با ترجیح اسارت بر آزادی، سالها بعد به کشورشان بازگشتند و داستان قهرمانی و ایستادگیشان را کامل کردند.
حالا هرکدام از آنها، مو سپیدکرده در گوشهای از این وطن هستند و بهتر از هر کس دیگری بلدند داستان ایستادگی مردم ما را در دوران جنگ شرح دهند. محمود رعیتنژاد، یکی از آنهاست. او این روزها در منطقه ماست و تلاش میکند با بازسازی حالوهوای روزهای جنگ در قالب یک نمایشگاه، یکبار دیگر داستان ایستادگی مردم را روایت کند.
نمایشگاهی که رعیتنژاد این روزها دغدغه راهاندازیاش را دارد، قرار است تداعیکننده خاکریزهای خاکی و سنگرهای مردان بیادعا باشد. او این کار جهادی را با همکاری خانواده سیزدهنفره خود آغاز کرده است.
جهاد رزمندگان دیروز و بسیجیان امروز
این رزمنده دیروز که این روزها در مجمع طلاب شاهد و ایثارگر در مسیر اشاعه فرهنگ ایثار و شهادت گام برمیدارد، در ادامه صحبتهایش از برپایی نمایشگاه میگوید و در جایجای سخنانش تاکید میکند که دستهای یاریگر بسیاری در این راه همراه بودهاند و از ما میخواهد طوری ننویسیم که حقی ضایع شود.
او میگوید: «زمزمههای برپایی نمایشگاه که شنیده شد، با دوستان دست بهکار شدیم و رفتیم دنبال تدارکات راهاندازی نمایشگاه. از تهیه خاک نرم شروع کردیم؛ خاکی که به لحاظ جنس و رنگ، شبیه خاک خوزستان باشد. نمیتوان روی خاک مشهد قدم گذاشت و حس بودن در جبهه خوزستان را داشت.
روزی که دوستان شهرداری و مدیریت مجمع در اتاق مشغول رایزنی بودند، از جلسه زدم بیرون و یکساعت بعد کامیونی آماده بود که زمین پوشیده از موزاییک را تبدیل کرد به زمینی خاکی. ۱۳۵تن خاک، خالی و استارت کار زده شد. سعی کردم همهچیز مثل روزهای جنگ باشد. مثلا کیسههای آمادهای در بازار هست که با خاکاره پر شدهاند و وزنی هم ندارند.
اما من میخواستم برای بچه بسیجیهایی که برای کمک اینجا آمدهاند، سختی جبههها را تداعی کنم؛ این شد که چند خانم داوطلب، کار برش و دوخت کیسهها را عهدهدار شدند. بهجای خاکاره از شن استفاده کردم تا سنگینی کیسه و حمل آن در روزهای دفاع از کشور، برای بچههای امروز بهتر درک شود.»
زنده شدن خاطرات
او قصد دارد اینجا را دایر کند تا برای بازدیدکنندگان از تپههای نبأ بگوید و میدانهای مینی که بعداز هر پاکسازی ۵۰، ۴۰شهید از دل خاکهای آنجا بیرون کشیده میشد. برای همین همه سختیها را به جان خریده و با تمام اعضای خانوادهاش آمده پای کار. رعیتنژاد میگوید: «ما برای کاملکردن ادوات جنگیمان، نیاز به یک خودروی لندکروز داشتیم.
خودرو از نمایشگاه آیهها به امانت گرفته شد. نیمهشب اول بود. همانطورکه جرثقیل خودرو را پیاده میکرد، متوجه پیرمردی شدیم که ایستاده و با بهت به ما نگاه میکند. همسایه بود و میدانستیم پدر شهید است. همینکه خودرو روی زمین جای گرفت، جلو آمد و سرش را روی کاپوت خودرو گذاشت و شروع کرد به گریه؛ بلندبلند. آرام که گرفت، گفت: من بارها به چشمم دیدهام چطور بعد از هر پاکسازی میدان مین، دستهدسته پیکر جوانهای مثل دستهگل را توی این ماشینها میریختند و پشت جبهه میبردند.»
همسایههای مهربان
یکی از دغدغههای گروهی که این کار را شروع کرده بودند، حقالناسی بود که به خاطر ایجاد آزار و اذیت ناخواسته ممکن بود بر گردنشان بماند؛ اما از گفتههای رعیتنژاد میتوان پی برد که مردم در عمل ثابت کردهاند روحیه تعاون و همکاری روزهای جنگ هنوز در وجودشان هست و آن را فراموش نکردهاند.
ابتدای کار که کسی نمیدانست قرار است در محله چه اتفاقی بیفتد، نگاهها چندان مهربانانه نبود. آمدن وقت و بیوقت کامیونهای خاک، آن هم خاک نرمی که با کوچکترین نسیم، هوا را غبارآلود میکند بههمراه سروصدای خود بچهها آزاردهنده بود. یکیدو روزی که گذشت و همسایهها فهمیدند داستان از چه قرار است، «خسته نباشید» و «خدا قوت»ها شروع شد و آب خنک و دیس میوهای بود که راهی سنگرها میشد.
حتی بعضی عصرها سینی چای خود را برمیداشتند و به سنگر میآمدند تا چای عصرشان را کنار بچههای ما بخورند.»
به قول نوجوان دیروز جبههها «این همدلی همسایههای نمایشگاه، آدم را به یاد روزهای جنگ و مهربانی مردم پشت جبهه میاندازد؛ روزهایی که طعم خوب مهربانی و دوستی داشت.»
بچههای بسیجی حرمت بدارند
این اسیر روزهای جنگ، حرفها و درددلهایی هم دارد با بچهبسیجیها و لابهلای صحبتهایش از نامهربانیهایی میگوید که در این مدت، دل او و دوستانش را به درد آورده است؛ «درکنار تمام همدلیها و دستهایی که خالصانه به کمک ما آمدند، بودند افرادی که کار و هدفمان را به تمسخر میگرفتند. ما بارها ردشدن دشمن را از پشت خاکریزها احساس کردهایم. اینکه شبانه بیایند و سنگرها را خراب و کیسهها را پاره کنند، نشان این است که هنوز هستند دشمنانی که مخالف نظام باشند.
اگرچه جنگ تمام شده، اما هنوز دشمنان خارجی و داخلی را درکنارمان داریم. یک حرف هم با دوستانم دارم؛ چفیه و لباس بسیجی حرمت دارد. اگر امروز در بعضی جاها حرمت بسیجی نگه داشته نمیشود، شاید یک دلیلش این است که جایی بد عمل شده. اگر لباس بسیجی تنت بود و حقی را ناحق کردی، چشمچرانی و شکمچرانی کردی، اگر حرفت با عملت یکی نبود و... آن وقت نتیجه اش، این میشود که نگاهها از بسیجی برمیگردد و من و تو مدیون آن شهید بسیجی خواهیم بود که خالصانه جنگید تا نام بسیج و بسیجی پرافتخار بر سر زبانها باشد.»
دستهای یاریگر
زمانی که تصمیم به اجرای این نمایشگاه گرفته شد، من قلبا احساس خوشحالی کردم؛ چون حس کردم اگر این نمایشگاه پا بگیرد، میتوان یکبار دیگر جبهه را زنده کرد تا حس و حال آن روزها برای خیلیها تکرار شود. به بچههایم و بقیه دوستانی هم که برای کمک آمده بودند، گفتم در این راه فقط خدا را ناظر بدانید و لاغیر. زمان کم و کار زیاد بود. بسمالله را گفتیم و کار را شروع کردیم. روز دوم کار، میانهمردی آمد و با لهجه زیبای شیرازی پرسید اینجا قرار است چه بشود؟
وقتی فهمید نمایشگاه جنگ است، گفت من هم میخواهم سهمی داشته باشم و از همان لحظه تا اتمام کار با ما بود. یا زائری کرمانی که داستان مشابهی داشت. این دو بزرگوار با خانوادههایشان برای زیارت و سیاحت به مشهد آمده بودند، اما بعداز زیارت امامرضا (ع) روزی هفتهشتساعت پابهپای ما کار میکردند.
چیزی که برای ما ارزش داشت، اینها بود. یا نیمهشبی خانم زائری با یک نایلون پر از بستههای شیرکاکائو آمد و آن را به ما داد. پرسیدیم: نذری است؟ گفت نه؛ مگر اینجا جبهه نیست! ما هم داریم به جبهه کمک میکنیم.دیدن این صحنهها و همدلیها قوت قلبی است برای ما که امیدوار باشیم مردم ما هنوز همان مردم زمان جنگ هستند.
دعای تمام نشده و نیروی کمکی
تلاش جهادگونه بانوان تا لحظه افتتاح نمایشگاه دفاع مقدس ادامه داشت، این تلاش تداعیکننده آن روزها و آن جنس همدلیهاست. زهراخانم، یکی از همسران آقای رعیتنژاد میگوید: «وقتی همسرم به من گفت بیایید مجمع و کمی کمک کنید، تصورم آمادهکردن چای و دادن لیوان آبی به دست بچهها بود؛ اینجا که آمدم، دیدم کارها فراتر از تصور من است.
روز اول علاوهبر درستکردن غذا برای حدود ۳۰ نیرویی که اینجا مشغول بودند، برش و دوخت کیسهها را هم درکنار خانم صحرایی، همسر مسئول فرهنگی مجمع انجام میدادیم. بهقدری کار فشرده بود که واقعا بریده بودم. موقع نماز شب روی کیسههایی که از صبح مشغول برش و دوخت آنها بودیم، به نماز ایستادم. همانجا از خدا خواستم نیروی کمکی برایمان بفرستد. بعداز نماز همینکه سر برگرداندم، چشمم به خانم و مادر خانم آقای صحرایی افتاد که برای کمک به ما آمده بودند.»
امداد غیبی و شام نذری
خانم سوختانلو که از روز اول برای کمک آمده است، میگوید: «همین که ازطریق دامادم از برنامه خبردار شدم به اینجا آمدم. چهار چرخخیاطی اینجا بود که کار را با آنها شروع کردیم. کار سنگینی بود و اندازهگیری و برش و دوخت کیسهها برای سهنفر واقعا زمانبر بود، بهخصوص که اندازه کیسهها یکسان نبود. تا افتتاح نمایشگاه زمان کمی مانده بود و ازطرفی بچهها هر نیمساعت میآمدند و میگفتند کیسه لازم داریم.
صدای اذان که بلند شد، تازه متوجه شدیم شب شده و فکری هم برای شام این ۲۸، ۲۷نیرویی که از عصر مشغول هستند، نکردهایم. نای تهیه شام هم نبود. همانجا از دلم گذشت از شهدا کمک بخواهم. چنددقیقه نگذشت که گوشی زهراخانم زنگ خورد. همسر دیگر آقای رعیتنژاد بود که گفتند یک شام نذری به مناسبت عید غدیر آماده است؛ آمار نیروهایتان را بدهید تا برایتان بفرستیم. این ماجرا برای ما در آن لحظه واقعا امدادی غیبی محسوب میشد.»
*این گزارش پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵در شماره ۲۰۷ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.
