شهادت، پایان خوش زندگی
از دو سال قبل تمام فکروذکرش این شده بود که برود. کاملا به یقین رسیده بود، بنابراین همه تلاش خود را میکرد تا هرطور که شده، خود را به وصال حق برساند.
همان دو سال قبل بود که ماشینش را فروخت و از راه لبنان به حرم حضرت زینب (س) مشرف شد. زیارتش را بهجای آورد، اما برگشت. خودش میگفت: «دفعه بعد حتما با نام جهادگر به زیارت میروم.»
همین کار را هم کرد. سیام شهریور، همزمان با سالروز تولدش بهعنوان مدافع حرم، رهسپار حلب شد و قصه عشقبازیاش از همان روز آغاز شد. از لشکر فاطمیون بهعنوان فرمانده گردان به جبهه حق علیه باطل رهسپار شد.
قرار بود ماموریتش چهلوپنجروزه باشد، اما به اصرار خودش، بعد از اتمام زمان معین، دوباره از دمشق به حلب میرود و بعد از ۷۵ روز از اعزام، به عشق و آرزوی همیشگیاش یعنی شهادت نائل میشود.
همزمان که شهید در شب شهادت امامرضا (ع) پرواز را تجربه میکند، چند روز قبلش زینب، دختر چهاردهسالهاش، خواب شهادت پدر را میبیند و اینگونه میشود که حسین محرابی در اوج جوانی، شیرینترین و سعادتمندانهترین نوع مرگ را تجربه کند.
«دهم شهریور سال ۷۹ بود که همسرم به خواستگاریام آمد. از خواستگاری تا عقدمان، یک هفته بیشتر طول نکشید. خوب خاطرم هست که از همان ابتدا بهدلیل اخلاصی که داشت، سایر معیارهایم را نادیده گرفتم و به او بله گفتم.
زندگیمان از نظر مالی حتی خیلی پایینتر از زیر صفر آغاز شد، اما در تمام دقایق و ثانیههای با او بودن، یک زندگی به معنای واقعی را تجربه کردم. حالا هم با اینکه ۱۹ روز از شهادتش میگذرد، آرامش عجیبی در دلم جای گرفته.
دلیل این آرامش، همان برکتی است که حاجحسینآقا معتقد بود یکی از پیامدهای شهادت است.» این عبارات، اولین جملاتی است که بعد از رویارویی با خانواده شهید مدافع حرم، حسین محرابی، در فضای معنوی منزل مسکونیاش منعقد میشود.
در کلامش آنقدر آرامش و اقتدار زینبوار موج میزند که حالا دیگر مطمئن هستم زمان مناسبی را برای گفتگوی دونفره با همسر شهیدمحرابی انتخاب کردهام. او ادامه میدهد: زندگی مشترکمان را با وجود مشکلات مادی با عشق آغاز کردیم.
سال ۸۱ بود که فرزند اولم مهلا بهدنیا آمد و چند سال بعد دختر دومم که به اصرار پدرش، فاطمه نام گرفت. زندگی درکنار او با وجود تمام سختیهای روزمره، کاملا شیرین و روبهراه بود.
آنقدر روبهراه که آن حس تعالی و رشد نهتنها برای من بلکه برای فرزندانم روزبهروز رقم میخورد. حسین خیلی در اعتقاداتش، استوار بود، تاآنجاکه چندین و چند شغل را بهخاطر همین اعتقادات عمیق اسلامی از دست داد.»
او به کار شهید در یک کارگاه تولیدی اشاره میکند و میگوید: خوب یادم هست که در کارگاه تولیدی، مسئول کارگاه به کارگران امر میکرد که دستگاهها بهعلت اتلاف وقت نباید خاموش شود.
اما حسین همیشه میگفت من باید نماز اول وقتم را بهجای آورم. دستگاه را خاموش میکرد و برای اقامه نماز میرفت. همین کار خداپسندانهاش، باعث شد که او را از کار اخراج کنند.
قصه عاشقی
او به دو سال قبل برمیگردد؛ درست همان روزهایی که محمدمهیار تازه متولد شده بود. میگوید: در همان روزها بود که فکر رفتن به سوریه در ذهن حاجی جرقه خورد. باورتان نمیشود، از همان دو سال قبل مانند پرندهای در قفس نه، بلکه مثل پرندهای سربریده بود. در همه دعاها و نیایشهایش از خود حضرت زینب (س) میخواست که او را بطلبد.
همسر شهید محرابی تاکید میکند: یکبار هم ماشینش را فروخت و هزینه کرد و از راه لبنان به سوریه رفت. زیارتش را انجام داد و برگشت. بعد از برگشت از زیارت، پشتکارش برای رفتن درقالب امدادگر بیشتر و بیشتر شد. چندین و چند نامه به بیت رهبری نوشت تا مگر اینکه آقا اجازه دفاع را برایش صادر کنند.
او تاکید میکند: خلاصه اینکه، چون یک بسیجی فعال بود، همیشه میگفت من بسیجی هستم و باید جلوتر از همه بروم. شبها اصلا خواب نداشت. معمولا پای سجاده به دعا و نیایش مینشست. به بزرگترها همواره میگفت: «برایم دعا کنید که با شهادت بمیرم؛ من دوست دارم با سعادت بمیرم.»
خانم بلدیه در ادامه به ویژگیهای اخلاقی همسرش اشاره میکند و میگوید: همسرم عاشق شهادت بود و همه، این موضوع را میدانستند، حتی همسایهها میگفتند همسر تو بالاخره شهید میشود.
روزی که خبردار شد میتواند به جبهه برود، سر از پا نمیشناخت و به من هم که کمی غصهدار دوری و جداییاش بودم، میگفت: «مرضیه! دعا کن بتوانم مسیر زندگیام را به همان گونهای تغییر دهم که خداوند راضی است.»
ماجرای تغییر اسم مهلا به زینب
همسر شهید از شب و روزهایی میگوید که کمکم به او و خانوادهاش الهام شده بود که همسرش، حسین شهید میشود. سپس زینب، دختر بزرگ شهید، وارد گفتگو میشود و اول به جریان تغییر نامش از مهلا به زینب اشاره میکند و بعد میگوید: ششهفت ماه قبل از رفتن پدرم بود که یک روز با هم صحبت میکردیم.
پدر میگفت: «من میدانم هرکس که در خانواده زینبی دارد، توانسته است به حرم آن بانوی بزرگوار مشرف شود و برای مبارزه با دشمن، لباس جهاد بپوشد.»
من خودم هم قلبا ارادت خاصی به حضرت زینب (س) داشتم. از همان روز با اجازه پدر و مادرم، اسمم را عوض کردم و اکنون همه، مرا زینب صدا میکنند.
او ادامه میدهد: دهه پایانی صفر بود که یک شب خواب دیدم در مراسم روضه پدربزرگم هستیم. یک نفر به سمت من آمد و گفت: «من شنیدهام امامرضا (ع)، پدرت را حاجتروا کرده است.»
زینب محرابی ادامه میدهد: وقتی از خواب بیدار شدم، خوابم را برای مادرم تعریف کردم و به او گفتم من میدانم که حاجت پدر چیست؛ پدر، شهادت میخواست.
شهادت حسین
مادر زینب همراهی میکند و میگوید: بعد از خواب زینب تقریبا همهمان میدانستیم که در قسمت و تقدیر حسین، شهادت رقم خورده است. شبها معمولا ازطریق فضای مجازی با حسین در تماس بودم، ولی یکیدو روز بود که از او خبری نداشتم و تلفن همراهش در فضای مجازی، خاموش بود.
خانم بلدیه اذعان میدارد: با توجه به خواب زینب، آرام و قرار نداشتم. اصلا سابقه نداشت دو سه روز از حسین بیخبر باشم، بنابراین برای بهدست آوردن خبری از او به کانال بچههای جهادی حلب رفتم.
تا وارد کانال شدم، پیامی درباره عروج فرمانده، نظرم را جلب کرد. خوب خاطرم هست که ساعت ۱۲:۳۰ شب بود و بچهها هر سه خواب بودند. تصویر را که باز کردم، لحظه شهادت حسین درمقابل چشمانم پدیدار شد.
او میگوید: یکباره حالم عوض شد. نمیتوانم توضیح بدهم که چه حالتی داشتم؛ خوشحالی یا ناراحتی. هرطور بود، شب را به صبح رساندم. صبحهنگام، همه موضوع را متوجه شدند و خبر شهادت حسین در همه محله پیچید.
مسایهها یکییکی برای تبریک شهادت او به منزل ما میآمدند. حسین برای اعتقاداتش رفته و به آرزویش هم رسیده بود. از همین لحظه به بعد من هم باید ادامهدهنده رسالت او باشم.
چگونگی شهادت
خانم بلدیه درباره چگونگی شهادت همسرش میگوید و اینکه او با اصابت گلوله تکتیرانداز در قلبش به شهادت رسیده است.
در توضیح بیشتر ماجرا میگوید: بعدها متوجه شدیم که حسین همواره دوست داشته بهگونهای شهید بشود که در لحظه شهادت، خون، صورتش را بپوشاند و گویا همانطور که او میخواسته، در لحظه شهادت بعد از اصابت گلوله، خون به طرف چپ صورتش پاشیده شده است.
او میگوید: باورتان نمیشود، بعد از اینکه جسد مطهر شهید را آوردند، من و بچهها با دیدن صورت و استشمام بوی خوشش، چنان آرامشی گرفتیم که شاید هیچوقت در زندگی این نوع آرامش را تجربه نکرده بودیم. شاید همین آرامش باعث شد که همه ما استوار باشیم و از این ناراحت نباشیم که تکیهگاه زندگیمان را از دست دادهایم.
همه محله؛ آماده شهادت حسین
او بیان میکند: بعد از اینکه حسین به شهادت رسید و این خبر در محله نوید پیچید، کل همسایهها با هزینه خود، خبر شهادت او را در کل شهرک نوید اطلاعرسانی کردند. کوچه را آب و جارو کردند و حتی برای شهادت وی، لبخند به لب داشتند.
خانم بلدیه اظهار میدارد: حسین همواره میگفت من که نباشم، رسالت شماها بهعنوان میراثداران من سختتر است؛ باید در رفتار و اعمال و کردارتان بیشتر دقت کنید؛ چون همه نگاهها به شماست.
او ادامه میدهد: حاجحسین در وصیتنامه خود به جوانان، خواندن نماز اول وقت و به زنان، رعایت عفت را گوشزد کرده است و بارها میگفت: «اگر من شهید بشوم، به جوانان و زنان بگو اگر این دو نکته را رعایت کنند، اگر بتوانم، آن دنیا وساطت میکنم تا به شفاعت امامحسین (ع) برسند.»
۷۵ روز طلایی
او یادآوری میکند: کل زمانی که حسین در جبهه بود، ۷۵ روز بیشتر نشد. در تمام این ۷۵ روز هربار که حرف میزدیم، از برکات جبهه و حضور در میدان آزمایش، سخن بهمیان میآورد.
همواره میگفت: «اگر شهید شدم، فکر نکنید مردهام؛ شهیدان زندهاند و از همهچیز آگاهند.» او معتقد بود پیمانه عمر انسان که لبریز شده باشد، دیگر لبریز است، پس اگر قرار است من در این سن بمیرم، بهتر است مرگی زیبا و سعادتمندانه داشته باشم.»
خانم بلدیه با بیان اینکه در این روزها باید طلایهدار رسالت تمام شهدا بهویژه شهدای دفاع از حرم باشیم، ادامه میدهد: دلم میخواهد از همینجا به رهبرم اعلام کنم که ما زنان مشهد و ایران اسلامی، زینبوار پای اعتقاداتمان ایستادهایم و هرجا که نیاز باشد، به میدان میآییم.
او ادامه میدهد: همسرم همواره میگفت: «اگر من شهید شدم و شما توانستید به دیدار رهبر معظم انقلاب بروید، سلام مرا به آقا برسانید و بگویید که حسین همواره دوست داشت بهگونهای رفتار کند که شما به او افتخار کنید.»
صحبتها به پایان میرسد. محمدمهیار دوسالهونیمه کنار بنر بزرگ عکس پدر ایستاده است و با صورت پدر، حرفها دارد. تفنگ پدر را نشان میدهد و به مادر لبخند میزند. دوباره به چهره پدر نگاه میکند و با او حرف میزند...
«حسین محرابی» از رزمندگان جبهه مقاومت و از بسیجیان مشهدالرضا، در منطقه شیخسعید واقع در حومه حلب، در راه دفاع از حرم آلا... به دست نیروهای تکفیری به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
شهید حسین محرابی بعد از شهیدان حسن قاسمیدانا، جواد محمدی، جواد کوهساری، برادران مصطفی و مجتبی بختی، مصطفی عارفی، حسین حریری، جواد جهانی، مرتضی عطایی، سیدجواد حسنزاده، امیر قبادی، محمد اسدی و سیدمحمدرضا حسینی، چهاردهمین بسیجی مشهدالرضاست که در جریان دفاع از حرم آلا... به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.
* این گزارش شنبه ۴ دی ۹۵ در شماره ۲۲۶ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.
