فرزان نصیری، مهندس عمران انقلاب
همیشه خود را علاقهمند جهادگری دانسته و همیشه به دنبال دانشاندوزی بوده است. میگوید: به محض اینکه احساس میکنم باطریام در حال خالیشدن است، دوباره با آموزشهای جدید آن را پر میکنم.
فرزان نصیری آذر یکی از ۳۰ تن دانشآموخته عضو جهاد سازندگی دوران انقلاب فرهنگی در مشهد است. آن هم زمانی که دانشگاهها تعطیل میشود و جهاد دورهای یکسال و نیمه برگزار میکند و تعدادی نخبه پس از گزینش به صورت فشرده آموزش میبینند تا برای آبادسازی روستاهای خراسان بعد از بازگشایی دانشگاهها آماده باشند.
بیشتر از معرفی و گفتن از خود برای ما مایل است درباره محله بهشت و مسجد قائم (عج) محله احمدآباد بگوید. محلهای که آن زمان بزرگترین محدوده محله شهری مشهد محسوب میشده و شهری کوچک در دل خود داشته است. شهری با مردمانی شاید با مطالعهتر و باخبرتر از اوضاع حاکم بر جامعه؛ و این نوجوان کنجکاو با دوچرخه خود در شهر و محله میگشته و حوادث مختلف روزهای انقلاب را رصد میکرده است.
بعدها او زمانی معاون آمار و اطلاعات وزارت جهاد سازندگی، کارشناس ارشد دفتر مطالعات جامع و نظارت وزارت و زمانی نیز مشاور برنامهریزی شهردار مشهد و کارشناس مرکز تحقیقات جهاد کشاورزی هم بوده است.
درایت مدیر، هتل هما را نجات داد
پیشاز انقلاب هتل هما (هایت سابق) محل برگزاری کنسرت خوانندهها بود، بهطوریکه همسایههای هتل هم بهراحتی صدای ساز و آوازها را میشنیدند.
سال ۵۷ زمانی که درگیریها بالا گرفته بود و فروشگاه ارتش را آتش زدند و کالاهایش را بردند، عدهای از سمت میدان تقیآباد بهسمت فلکه احمدآباد و هتل هما آمدند. آنها قصد بهآتشکشیدن هتل را داشتند. اینجا بود که مدیریت هتل، بهسرعت پردهای زدند و روی آن نوشتند که اینجا بیمارستان امام خمینی (ره) است. همین اقدام، هتل را از آتش نجات داد.
شهیدی که در خیابان بابک ترور شد
تنها شهید انقلاب در محله بهشت که سال ۵۸ یا ۵۹ درمقابل منزلش در خیابان بابک ترور شد، احمد خیاط بود و بدون دلیل خاصی، ازسوی منافقان برای ایجاد رعب و وحشت در دل مبارزان به شهادت رسید.
وقتی انقلابیها انجمن ایران و آمریکا را گرفتند
پیشاز انقلاب، این انجمن در حاشیه خیابان قائم قرار داشت و مستشاران آمریکایی آنجا بودند. چند سرباز ایرانی هم محافظ این انجمن. در درگیریهای انقلاب، مردم میریزند و اینجا را میگیرند. همان روز، شهید سالیانی از خانه بیرون میآید که تیری شلیک میشود و به شهادت میرسد.
خانه عومل رژیم، پاتوق گشت شبانه انقلابیها شد
با پیروزی انقلاب، در خیابان کفایی، خانه یکی از عوامل رژیم تخلیه شد و دراختیار انقلابیها قرار گرفت. نامش را هم گذاشتند گشت شب. این خانه، نقش کلانتری محله را داشت و از اختلافات زناشویی تا رسیدگی به امور انقلابیها در آن انجام میشد. سالها بعد به مدرسه تبدیل شد و نامش را «شهیدسالیانی» گذاشتند.
مقر اصلی منافقان: مقر اصلی منافقان در کوچه بهشت و در مدرسه حضرت زینب (س) فعلی قرار داشت. آنها غیر از این ساختمان، خانههای تیمی فراوانی در محله داشتند تا اگر خانهای لو رفت، جای دیگری داشته باشند.
بیشتر خانهها هم حدفاصل خیابان پاستور و قائم بود. در این خانههای قدیمی که چهارپنجنفر از اعضای گروه دورهم جمع میشدند، معمولا فرزند خانواده بدون اطلاعدادن به پدر و مادر خود، اتاقها را دراختیار همتیمیهایش قرار میداد.
پدرم علاقه داشت خودمان دین را یاد بگیریم و بفهمیم
وقتی آمدیم خیابان پاستور مشهد، سال ۵۴ بود و من اواخر دوره دبستان بودم. پدرم با امام جماعت مسجد، آقای شریعتی آشنا بود. پسرشان طلبه جوانی که تازه لباس و عمامه پوشیده بود، ظهرها در مسجد قائم (عج) نماز میخواند.
پدرم از او خواسته بود که به من و برادرم «جامعالمقدمات» را آموزش دهد. او هم قبول کرده و چند ماهی به ما درس دادند. پدرم علاقه داشت خودمان دین را یاد بگیریم و اکتشافی و و با درک عمیق باشد.
بدینترتیب ایشان دائم برای ما فرصتسازی و زمینهسازی میکرد. مثلا میگفت قرآن را با معنی بخوانیم. ماه رمضان سال ۵۵ هم یک دوره هفتجلدی تفسیر خریدند که همراه با قرآن آن را خواندیم.
من و برادرم در همان خیابان قائم (عج) به کلاسهای زبان انگلیسی «انجمن ایران و آمریکا» میرفتیم. تا یک ترم مانده به آخر و دیپلم هم گرفتیم و میتوانستیم سخنرانی کنیم، مقاله بنویسیم و ترجمه کنیم که با پیروزی انقلاب آمریکاییها فرار کردند.
فضای مسجد ما روشنفکری بود
هنگام ورودم به مسجد قائم (عج)، نخست وارد کتابخانه آن شدم. کتابخانه قفسه باز بود. یادم است پدرم در سفر خارج بود و به چند کشور اروپایی رفته بود. من کتابهای آشنایی با کشورهای جهان را از کتابخانه مسجد گرفتم.
از روی آنها یادداشتبرداری کردم. پدرم که برگشت با اطلاعات خودم از مکانهایی که رفته بودند ایشان را متعجب کردم. به من گفتند: من سفر رفتم، ولی شما اطلاعات دقیق دارید!
بله کتابخانه مسجد همه جور کتاب داشت. ابتدا دنبال کتابهای مذهبی نبودم. بیشتر به قفسه کتابهای علمی و داستانی سر میزدم. مطالعات مذهبی ما به صورت شخصی بود، مثل قرآن و تفسیر و حدیث که به مسجد ارتباط نداشت.
وقتی کمکم با آن فضا آشنا شدیم، فهمیدیم که در آن جا دستگاه تکثیر هست و صحبتهای امام را تکثیر میکنند. بعضی از کتابهای دکتر شریعتی هم بود که ما از روی کنجکاوی آنها را ورق میزدیم، ولی نمیتوانستیم همه آنها را بخوانیم. یک قسمت از کتابها پشت سر کتابدار و تقریباً در فضایی نیمه بسته بود.
کتابهایی که نباید در دسترس باشند را آنجا میگذاشتند، ولی استفاده از بقیه کتابها به صورت قفسه باز بود. فضای کتابخانه مسجد ما تقریباً روشنفکری بود. کتابهای دکتر شریعتی را به خصوص در سالهای ۵۶ و ۵۷ دانشجوها گرفته بودند و آنجا گذاشته بودند.
وضعیت ساواک هم طوری شده بود که این مسائل را رها کرده بود و سراغ مسائل جدیتری مثل مبارزان مسلح و تشکیلاتی رفته بود. سالهای ۵۶، ۵۷ از این کتابها در مسجد فراوان بود و در سال ۵۸ هم هر چیزی کم داشتیم را خریدیم. کتابخانه مسجد دوره کامل کتابهای آقایان مطهری و شریعتی را داشت و حتی از بعضی کتابها چند نسخه داشتیم.
مباحثه با دانشجوی مارکسیست
آن زمان تفاوت و تعارض در برداشتهای مفاهیم دینی زیاد بود و باید میتوانستیم خودمان انتخاب و تحلیل کنیم. مثلا معلم درس اجتماعی دوره راهنمایی ما سوسیالیست بود و دین را طوری که میخواست برای ما تعریف میکرد و اختلاف نظر با ما را راحت تحمل نمیکرد.
یکی از اقوام دور ما هم دانشجو بود و اندیشههای مارکسیستی داشت. یکبار در مسافرتی به مشهد قصد ارشاد مرا داشت. باهم مباحثه کردیم. گفتم به خدا اعتقاد داری. گفت بحث خدا را چرا پیش کشیدی. گفتم حرفهای عدالتخواهانه شما حرف اسلام و امام علی (ع) است.
گفت ارتباطی به اعتقاد مذهبی ندارد. فقط باید به راه راست و دفاع از محرومین برویم. گفتم ببین کارهای دنیوی ما که مشابه است فرق ما با شما این است که ما فرض میکنیم که بعد از مرگ قیامتی هست و باید جوابگوی وظایف دینی خود باشیم.
حالا با این فرض اگر شما وظایف خودت را انجام ندهی، اگر قیامت برپا شد چکار میخواهی بکنی. فکر میکنی چه کسی ضرر کرده است. من یا شما. او دیگر جوابی نداشت.
شگردهای سرنگونی شاه
او در ادامه صحبتهایش به نکته مهمی اشاره میکند. میگوید: کتابهای دینی دوران راهنمایی و دبیرستان ما نوشته امثال دکتر مطهری و باهنر بودند.
حالا به جز صفحات اول آن که به ترتیب با عکس شاه و همسرش و ولیعهد شروع میشد. آموختههای ما از این کتابها، همان شگردی بود که ما را به صحنه آورد و شاه را سرنگون کردیم. تصور نکنید که آن زمان جوانان و مردم یک باره بی مقدمه داخل خیابان بریزند و تظاهرات کنند.
رفاه، فرصت مطالعه ایجاد میکرد
او در ادامه صحبتهایش حرف را میکشاند به محله بهشت و خیابان پاستور. میگوید: انقلاب به چند دلیل در محله ما رشد کرد. یکی از دلایلش همان در اصطلاح بالاشهر بودن بود. خوب در محلههای ضعیفتر جلوههای فقر زیاد بود و مردم درگیر آن. اما اینجا رفاه و فرصت مطالعه فراهم بود.
بیشتر رهبران گروههای سیاسی و مدیران شهری، در محدوده مستطیلشکلی ساکن بودند که آن زمان منطقه یک، نام داشت. محدودهای که از تقیآباد و احمدآباد تا کلاهدوز کشیده میشد و از این سو هم ابن سینا، کوی دکترا و تا خیابان دانشگاه که محله بهشت امروزی در قلب این منطقه قرار میگرفت.
در این میان در سالهای ۵۷، فعالیتهای مسجد فیل، کرامت و قائم (عج) و چند نقطه دیگر شکل ویژهتری به خود گرفت. مسجد کرامت به دلیل حضور آقای خامنهای شناختهتر بود.
اما آنها که اهل اخبار روز بودند، میدانستند در مسجد قائم (عج) هم خبرهایی هست. سال پیروزی انقلاب طوری شده بود که امام جماعت مسجد، روی منبر روایتهایی درباره ظهورامام زمان (عج) و وظایف منتظران تعریف میکرد که باعث گرمی جلساتشان نیز شد.
من هر روز با دوچرخه در محله گشت میزدم و برای خودم با دیدن این موضوعات تحلیل داشتم. در تظاهرات نیز شرکت میکردم. البته با استفاده از حس ششم خودم، روزهایی که احتمال تیراندازی میدادم، شرکت نمیکردم.
میخندد و میگوید: یکطوری به من الهام میشد. البته چندمورد اشتباه کردم و اوضاع خطری شد. زمانهایی هم که خبر بهخصوصی نبود، به منزل آقای قمی میرفتیم. آنجا از مکانهایی بود که کاریکاتورهایی ویژه از عکس شاه و ... روی دیوار چسبانده بودند.
این گزارش شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ شماره ۲۳۲ در شهرارا محله منطقه یک چاپ شده است.