اولین شهید انقلاب قوچان در مشهد مدفون است
«پنجماه و ۲۰ روز بیشتر زندگی مشترکمان طول نکشید و تمام این مدت به فعالیتهای انقلابی گذشت. همسرم شهید محمدحسین کریمی وصیت کرد که اگر شهید شد، او را در قوچان دفن نکنیم و جنازهاش را به مشهد بیاوریم.» این بخشی از صحبتهای انسیه هراتی است که این روزها در محله عبدالمطلب زندگی میکند.
این بانوی انقلابی علاوهبراینکه همسر شهید است، خواهر شهید احمد هراتی و خواهرزاده شهید حاجرضا نیکفر است. پای صحبتهای این بانو نشستیم تا بیشتر با زندگی انقلابی خانوادهاش آشنا شویم.
خانوادهای انقلابی
در خانوادهای بزرگ شدم که حرف هر روزشان، انقلاب و امام (ره) بود؛ به همین دلیل جریان انقلاب را خوب میشناختم. چهاربرادرم در فعالیتهای انقلابی حضور مستمری داشتند.
برخی راهپیماییها و حوادثی که رخ میداد، من و مادرم بههمراه برادرانم شرکت میکردیم و شاهد بسیاری از حوادث آن دوران بودیم. خانه ما از ساعت ۱۰ شب به بعد، مرکز چاپ و تکثیر اعلامیههای امام (ره) بود.
برادرانم سخنرانیها را ابتدا از نوار کاست گوش میدادند، سپس با چند ضبط، نوارهایی جدید، پر و بین مردم توزیع میکردند. آنجا بود که اولین بار پیامهای امام (ره) را شنیدم و اعلامیهها را خواندم.
خانه ما از ساعت ۱۰ شب به بعد، مرکز چاپ و تکثیر اعلامیههای امام (ره) بود
انشای ضدشاه
برادر شهیدم، دید وسیعی داشت و از همان ابتدا اجازه نمیداد که در رژهها یا دیدارهایی که مدرسه برای شاه ظالم ترتیب میداد، شرکت کنم. هر بار که این اتفاق میافتاد، مدیر و معلمان، مرا باز خواست میکردند که چرا در آن تاریخ، غیبت داشتهام و در رژه شرکت نکردهام. یک روز معلممان پرسید: چرا پدرت اجازه نمیدهد برای رژه بیایی؟ گفتم: پدرم در قید حیات نیست و برادرم تمایل ندارد در این مراسم شرکت کنم.
کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم که معلممان گفت انشایی درباره ارباب و رعیت بنویسیم. در خانه مطرح کردم که میخواهم انشایی دراینباره بنویسم. احمد، برادر شهیدم، شعری درباره ارباب و رعیت گفت و من آن را نوشتم:
ای ظالم ستمگر بزن بلا نبینی / شلاق را به لنگر بزن بلا نبینی
ما زارعین و مسکین هر روز در بلاییم / گاهی به چنگ ارباب گه دست کدخداییم
آخر تو رحمی کن ما بنده خداییم / شلاق را به لنگر بزن بلا نبینی
هنگامیکه شعر را در کلاس انشا خواندم، موضع خانوادهمان درمقابل حکومت مشخص شد.
ازدواج انقلابی
حسین کریمی، همسر شهیدم، یکی از فعالان انقلابی شهر قوچان بود و با هم فامیل بودیم. عمهام، مادر ناتنی شهیدکریمی بود و تعریف میکرد برایمان که «این پسر حتی یکبار هم با صدای بلند جواب مرا نمیدهد. یک رکعت نماز قضا ندارد.» بهطور خلاصه میتوانم بگویم خانواده همسرم، یکی از خانوادههای متدین قوچان بودند. یادم میآید آن زمان که هنوز کسی با توضیحالمسائل امام (ره) آشنا نبود، پدرشوهرم، این کتاب را در خانه داشت.
هنگامیکه به خواستگاریام آمدند، سنم کم بود و مادرم مخالف بود که عروس شوم، اما برادرهایم به مادرم گفتند: «حسین، پسر باخدا و باایمانی است. بسیاری از پسرها بهدنبال کارهای غیراخلاقی هستند، اما او سر به راه است.» این شد که با شهید کریمی ازدواج کردم و یک سال در عقد بودیم. همسرم معمار بود. درجریان انقلاب، دوربینی داشت که همهجا همراهش بود و از همه وقایع عکس میگرفت.
شرکت در تظاهرات
بیشتر دختران و پسرانی که نامزد میکنند، مدام به فکر مهمانیرفتن و خوشگذرانی هستند، اما من و همسرم بیشتر وقتمان را صرف فعالیتهای انقلابیمان میکردیم.
همانطورکه اشاره کردم، برادر شهیدم احمد، وقایعی را که میشنید و اعلامیههایی را که به دستش میرسید، به خانه میآورد؛ حالا که همسرم به جمع آنها اضافه شده بود، تا صبح کار میکردند. صبح هم اگر برنامه راهپیمایی بود، همراه هم میرفتیم.
روز شوم مشهد
یک روز متوجه شدیم که به بخش اطفال بیمارستان امام رضا (ع) حمله شده. به اتفاق همسرم، برادرانم و مادرم بهسمت بیمارستان امام رضا (ع) رفتیم. وارد بخش شدیم. صحنه بسیار دردناکی بود؛ بوی خون، اولین چیزی بود که به مشامم رسید.
تمام بخش پر بود از تختهای شکسته و سرمهایی که روی زمین افتاده بود. صحنههایی که آنجا دیدم، آنقدر دردناک بود که با گذشت چندینوچندسال از آن زمان، با یادآوریاش، اشک در چشمهایم جمع میشود.
همسرم باید مقاوم باشد
مادرم به همسرم اعتراض میکرد که عکسهای دردناک اجساد شهدای انقلاب را که سرهایشان متلاشی شده بود، نشان من ندهد. شهید در جواب مادرم میگفت: «همسر من باید فردی مقاوم باشد.» یادم داده بود که در راهپیماییها چطور از خودم مراقبت کنم یا گفته بود که اگر ماموران ساواک مشکوک شدند، چطور باید از دستشان فرار کنم.
توزیع اعلامیه در روستاها
یکی از کارهایی که همسرم انجام میداد، چه در دوران نامزدیمان و چه در زمان کوتاه زندگی مشترکمان، توزیع اعلامیه در روستاهای اطراف مشهد و قوچان بود. اعلامیه و پلاکارد را بهاتفاق برادرم که مغازه چوببری داشت، تهیه میکرد و روز بعد، آنها را با هم توزیع میکردیم.
اعلامیهها را در ماشینمان که ژیان بود، مخفی میکردیم. آنها را توی روکشهای صندلی، زیر صندلیها حتی در موتور ماشین جاسازی میکردیم. این کار را آنقدر انجام داده بودیم که روکشهای صندلی پاره شده بود. یک بار ساواک به ما مشکوک شد و ماشین را گشت، اما چیزی دستش نیامد و ما را آزاد کرد.
آنجا بود که همسرم گفت: «هر زمان ساواک من را گرفت، پشت ماشین بنشین و از پشت پاسگاه (از بیراهه) به مشهد برگرد.» همسرم، رانندگی یادم داده بود و معمولا همیشه بعداز پاسگاه، من رانندگی میکردم.
غسل شهادت میکردیم
ماه رمضان سال ۵۷ به خانه خودمان آمدیم. زندگی مشترکمان همراه شده بود با اوجگیری قیامهای مردمی؛ به همین دلیل همسرم بعداز ماه رمضان، دیگر سر کار نمیرفت و تمام وقتش را صرف فعالیتهای انقلابی میکرد.
صبح که از خواب بیدار میشدیم، غسل شهادت میکردیم و برای تظاهرات بیرون میرفتیم تا شب. وقتی برمیگشتیم، همسرم کمی استراحت میکرد و دوباره برای توزیع نفت بیرون میرفت تا اذان صبح.
سه بار اثاثیهام را جمع کردم
بهخاطر جو حاکم بر شهر، خیلی اذیت میشدیم. حتی سهبار اثاثیهام را جمع کردم و به خانه همسایهمان که با یک در به خانه ما متصل بود، منتقل کردم تا از دسترس طرفداران طاغوت دور بماند.
همیشه با لباسی که بیرون میرفتم، میخوابیدم؛ یعنی با روسری و مانتو. تبرزین زیر متکایم بود که بتوانم از خودم دفاع کنم. همسرم، نردبانی کنار دیوار حیاط گذاشته بود؛ برای زمانی که به خانهمان ریختند؛ تا از آن بالا بروم و خودم را به خیابان برسانم.
برادر شوهرم را دستگیر کردند
یک روز مانده به عاشورا، برادر شوهرم را که او هم انقلابی فعالی بود، دستگیر کردند. خودش تعریف کرد برایمان که «با زیرپیراهنی، شلوار خانه و دمپایی مرا برای شکنجه بردند. به طرق مختلف شکنجه ام کردند.
ساواکیها گفتند برای اینکه آزادت کنیم باید به امام (ره) اهانت کنی؛ قبول نکردم. گفتند همسرت را میآوریم و جلوی چشمت اذیتش میکنیم؛ باز هم قبول نکردم. روز بعد گفتند همسرت را آوردهایم در اتاق کناری. صدایش را گوش کن. دیگر طاقتم را از دست داده بودم. با خدا راز و نیاز کردم که اگر همسرم است، به من ثابت کند وگرنه طاقتم بدهد تا بتوانم این شکنجهها را تحمل کنم.
بعداز اینکه بهدقت صدای آن خانم را گوش کردم، متوجه شدم همسرم نیست؛ به همین دلیل باز هم مقابلشان سر خم نکردم. ساواکیها که دیدند نمیتوانند کاری از پیش ببرند، بعداز چهارشب آزادم کردند.» البته تصمیم ساواک برای اینکه فعالیت همسرم و خانوادهاش را متوقف کنند، این بود که من را دستگیر کنند، اما به لطف خدا این کارشان به نتیجه نرسید.
روز بعد از وصیتنامه
تمام شهرها تسلیم انقلاب شده بودند و مجسمه طاغوت را پایین آورده بودند، اما هنوز در قوچان، مردم تسلیم نشده بودند و این موضوع، شوهرم و سایر انقلابیهای شهر را ناراحت کرده بود. روز ۲۹ دی، همسرم وصیت کرد که «دوست دارم من را در مشهد یا اگر نشد در روستاهای اطراف، دفن کنید.»
روز بعد یعنی ۳۰ دی، همه انقلابیهای شهر در مسجد جامع قوچان تحصن کرده و درها را بسته بودند. ارتش هم مسجد را محاصره کرده بود. همسرم برای گرفتن عکس به پشتبام مسجد جامع رفته بود که تیری به دستش خورد. همراهانش به او گفته بودند که دستت زخمی شده، اما او گفته بود مهم نیست؛ دست اهمیتی ندارد در راه انقلاب. در همین زمان، تیر دوم از پشت به قلبش خورده بود.
بهسختی او را از درِ پشت مسجد به بیمارستان رسانده بودند، اما رئیس بیمارستان به این دلیل که همسرم، فردی انقلابی بوده از پذیرش او امتناع کرده بود و درنتیجه همسرم شهید شد. تنها حرفی که قبلاز شهادت، به اطرافیانش گفته بود، این بود که «همسرم دو ماهه باردار است؛ مراقبش باشید.»
تلخترین خبر
آن روز صبح، دلشوره عجیبی داشتم و دلنگران بودم. به خانه جاریام که چند منزل با ما فاصله داشت، رفتم تا بلکه روز زودتر تمام شود. بعداز مدتی، پدرشوهرم آمد خانه جاریام و به من گفت: بیا برویم که مهمان داری، انسیه!
وقتی وارد خانهام شدم، خانم همسایه جلو آمد و گفت: «تو که چادر سیاه سرت میکردی و میرفتی شعار میدادی، حالا چادر سیاه سرت کن و در عزای شوهرت بنشین.» شوکه شده بودم. اطرافیان گفتند شوهرت زخمی شده و در بیمارستان است.
از شدت ناراحتی و بیتابی خوابم برد. در عالم خواب دیدم که شوهرم کنار امام خمینی (ره) نشسته و عبایی روی دوشش است. پرسیدم: این عبا را از کجا آوردهای؟ گفت: امام (ره) به من دادهاند. از خواب بیدار شدم و گفتم: میدانم که همسرم شهید شده است.
آن روز قوچان، اولین شهید یعنی همسرم را تقدیم انقلاب کرد؛ البته شهیدغلامی نیز همان روز شهید شد
تشییع جنازه مردمی از فلکه فردوسی تا حرم
آن روز قوچان، اولین شهید انقلاب در این شهر را یعنی همسرم، تقدیم انقلاب کرد؛ البته شهیدغلامی نیز همان روز شهید شد. طبق وصیت همسرم، بعداز انجام مراسم اولیه، پیکر او را به مشهد منتقل کردیم. مردم که موضوع را فهمیده بودند، گفتند باید پیکر را تا حرم روی دست تشییع کنیم.
این کار تا اذان مغرب طول کشید. دیدم پدرشوهرم با بقچهای به خانه آیتا... شیرازی رفت و بعد برگشت. سوال کردم که قضیه چیست؟ گفت: «زمانی که به مشهد رسیدیم، خانمی نقابزده به پیشوازم آمد و گفت به من گفتهاند امروز دو تن از عزیزترین شهدای این انقلاب را به مشهد میآورند.
این بردهای یمانی را به آنها بده. این بردها را نزد آیتا... شیرزای بردم و درباره آن سوال کردم که اگر این برد را به دور کفن پسرم بپیچم، اشکالی ندارد؟ ایشان در جواب گفتند: این نشانی از خداست که فرزند شما شهید حقیقی است.»
هنگامیکه پیکر همسرم به حرم رسید، گفتند آن را میگذاریم سردخانه و فردا برای خاکسپاری میآییم. اما تولیت آن زمان، حاجآقا صفائی گفته بود: «امام رضا (ع) این موقع شب اجازه نمیدهد مهمانش بیرون برود.
همینجا شهید را دفن میکنیم.» همسرم را در صحن سقاخانه دفن کردیم و پولی برای دفن از ما نگرفتند. آن روز پدرشوهرم برای برادر شوهرم نذر کرده بود تا سالم برگردد و به همین دلیل روزه بود؛ این شد که پسر شهیدش را با زبان روزه غسل داد و به خاک سپرد.
روز ورود امام (ره)
روزی که امام به ایران آمدند، مادرم تازه تلویزیون خرید بود تا ورود امام را بهصورت زنده ببیند. من هم خانه آنها بودم. بعداز ورود تاریخی امام (ره) سر مزار همسرم رفتیم و به او تبریک گفتیم که خونش به ثمر نشسته است.
آسیه ثمره ازدواجم است
در طول زندگی مشترکم، همسرم تاکید میکرد که مقاوم باشم و فرزندی مقاوم تربیت کنم. ثمره ازدواجمان دخترم، آسیه بود که سال ۵۸ به دنیا آمد. به این دلیل، اسم دخترم را «آسیه» گذاشتم که مثل صاحب نامش، دختری مقاوم باشد.
* این گزارش شنبه ۹ بهمن ۹۵ در شماره ۲۳۱ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.

