تلخ و شیرین زندگی بازمانده تیم کوهنوردی اشترانکوه
دانشآموخته ارتباطات نیست، اما آدمی است ارتباطگرا. به دنبال بلندپروازی نیست، اما انسان بودن را دوست دارد و هر چه بیشتر در حاشیه شهر خدمت میکند، بیشتر حس میکند که چقدر تشنه انسان بودن و انسان ماندن است.
احسان حسن نژاد دانشجوی دکترای تربیت بدنی و علوم ورزشی، مربی دوچرخهسواری و شنا و صاحب عنوان در این رشتهها و کارشناس تربیت بدنی منطقه ۶ و البته قبل از این که همه این عناوین را به کارنامه کاری و زندگیاش الصاق کند، یک خادم ورزشی در حاشیه شهر است. این را با جان و دل میگوید؛ از سر اشتیاق و رغبت بی هیچ اغراق و مبالغهای.
اما قبل از رفتن به سراغ زندگی شخصی و حرفهایش از خاطرهای یاد میکند که ماجرایش خیلی دور نیست. تصویری که گذشت زمان هم آن را از خاطرش نخواهد برد. از دست دادن همنوردان کوهنوردش که سال ۹۶ را تلخ برایش تمام کرد.
میگوید: قسمت و تقدیر آدم مال خودش است، نه میتواند از کسی بگیرد و نه تحویل کسی بدهد. بعد از ماجرای ریزش بهمن اشترانکوه لرستان که جان همنوردان کوهنوردش را گرفته است به این فکر میکندکه او هم ممکن بود یکی از قربانیانی باشد که کنار مرتضی غلامپور، سیدعلی قاسم زاده، ناصراکبری و... برای همیشه با زندگی خداحافظی کرده و حالا زیر خروارها خاک آرمیده باشد.
اما خدا تقدیر را جور دیگری رقم زد اینکه او هنوز هم باشد و بماندو خدمت کند. حسن نژاد، بهتزده، این ماجرا را هنوز باور ندارد. جریانی که باعث شد بلیت رفتن او به اشترانکوه برای فتح قله «کول جنو» باطل شود و از همراهی با قهرمانان کمنظیر خراسان جا بماند.
جریان بازماندن مربوط به مراسم جشنی است که قرار بود در شهرداری منطقه انجام شود و مصادف و همزمان شده بود با سفر بچههای کوهنورد خراسانی به لرستان برای صعود به اشترانکوه.
یک ورزشکار تمام عیار
احسان حسن نژاد، رئیس هیئت کوهنوردی شهرستان طرقبه شاندیز، جوان خوش آتیه و ورزشکار را به چند دلیل برای گفتگو انتخاب کردیم. اول از همه اینکه کارشناس تربیتبدنی منطقه کمبرخوردار است و در جغرافیا و منطقهای از شهری مشغول به خدمت است که ستارههای ورزشی بیشماری دارد.
این گفته خود اوست در توصیف بچههایی که نگاه باشگاهداران معروف را به خود معطوف کردهاند و هر سال تابستان و ایام فراغت از تحصیل که میشود، به این سمت شهر میآیند و برای صید آنها تور پهن میکنند. چون میدانند بچههای این قسمت شهر در ورزش کولاک میکنند.
دوم این که خودش یک ورزشکار حرفهای و تمام عیار است. از دوچرخهسواری و شنا گرفته تا کوهنوردی که به صورت حرفهای دنبال میکند.
اما مهمتر از همه خاطره جا ماندنش از قافله کوهنوردانی است که زیر بهمن اشترانکوه جان باختند و این یاد گزنده هر بار به زبانش مینشیند، پشت بندش مکثی کوتاه و بغضی تلخ است که این روزها خیلی سرباز کرده است.
اما او تلاش میکند حتی وقت گفتن از مرتضی غلامپور، جوانترین پلنگ برفی، خودش را کنترل کند.
رفاقت من و کوه
حسن نژاد سیوچند بهار را پشت سر گذاشته و شیرین صحبت میکند. حواسش به انتخاب کلمات هست که کسی و چیزی جا نماند و حقی از کسی ضایع نشود. خلاصه اینکه خوب حرف میزند و حرفهای خوبی هم میزند.
زادگاهش را عاشقانه دوست دارد. تن و لحن کلامش پر از آهنگ و حس به زندگی است. اما شاندیز را غلیظ و پر رنگتر ادا میکند. وقت گفتن از خانه مادری اشتیاقش را نمیتواند پنهان کند و چنان برقی در چشمهایش میافتد و میدرخشد که انگار چشمنوازترین صحنه دنیا را وصف میکند.
میگوید: هنوز هم اهل همان محلهام؛ دیوار به دیوار کوههای بینالودکه عظمت و غرورش هر چشمی را شیفتهوار به دنبال خود میکشاند. دنیای کودکی مرا ربط بدهید به این رشته کوههای بلند و عظمت خیرهکنندهاش که یک لحظه هم دست از سر من بر نمیداشت و برنمیدارد.
به دنیا آمدن و بزرگ شدن در نقطه خوشآبوهوایی که از کودکی اطرافت پر از کوه است، ضمیر ناخودآگاهت را به آن سمت میکشاند.
حالا فکر کنید من در چنین فضایی و خانوادهای بهدنیا آمدم که اکثرشان هم به صورت حرفهای اهل ورزش کردناند و هم تحصیلاتشان در حوزه تربیت بدنی و ورزش است.
اینگونه بود که در کودکی شنا و دوچرخهسواری را آموختم و بعد هم کوهنوردی. تمام زندگیام را به پای کوه ریختم.
کوه، ارتفاعی مقدس
شمرده و رسا حرف میزند. به خاطر پیوند ناگسستنیای که با کوه دارد، آنقدر شیرین حرف میزند که انگار رفاقتی دیرین دارند.
مقام سوم المپیاد دانشجویی کشوری را در رشته شنا دارد و دوم آمادگی جسمانی در دوران دانشجویی و مربیگری شنا و دوچرخهسواری؛ اما کوه انگار برایش عبارتی مقدستر است، وقتی از حظ صعود به سبلان، قله تفتان، شیر کوه، علم کوه، دماوند و... صحبت به میان میآورد.
میگوید: این حرف را کسانی که کوه را از نزدیک حس و لمس نکردهاند و پا روی سنگهای آن نگذاشتهاند تا شکوهش را درک کنند، نمیتوانند بفهمند.
کسانی میفهمند که زمستان و هوای سرد و خشن و سختی ارتفاع را به جان میخرند، گرسنگی، تشنگی، سقوط بهمن، خطر حیوانات درنده و همه و همه را به چشم میبینند تا برسند به قله و از آن بالا به کوچکی دنیا نگاه کنند.
بارها و بارها وقتی به آن نقطه رسیدهام از خودم پرسیدهام از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بوده است؟
و باز تعریف اینها مربوط به دنیای کوهنوردان واقعی است. تأکید میکنم کسانی که مرام و مسلکشان کوهنوردی است و به خاطر عظمت و دنیای عظیم آن پا به کوه میگذارند؛ نه کسانی که به صرف انداختن یک کولهپشتی خودشان را کوهنورد میدانند.
فقط آنها حس میکنند که من چه میگویم. آنهایی که آرامش، تعلق نداشتن و بریدن از دنیا در وجود تکتک سلولهایشان نشسته است. آنهایی که آب مصرفیشان ختم به همان بطری کوچک دستشان میشود و زندگیشان به همان کولهپشتی بر دوش گرفته.
اما جوانمردی کوه یادشان داده است که همان چیزهای اندکی را هم که دارند، سخاوتمندانه ببخشند و منتی هم نداشته باشند.
کوهنوردی که خودش عطش دارد، ولی بطری آبش را به خاطر تشنگی دیگری بیرون میآورد. قوتی برای خوردن ندارد، اما همان تکه نانش را با عشق به همنوردش میدهد. لذت این چیزهایی را که میگویم، فقط باید بچشید تا حسش کنید.

پلنگ برفی ایران، با اخلاقترین
چبه اینجا که میرسد طعم گس از دست دادن عزیزانش چشمهایش را اشکآلود میکند که هر وقت مزهاش زیر زبانش میآید بیهوا بغض را توی گلو مینشاند و سعی در کنترلش دارد.
سعی میکند به آرامش بعد از مرگ دوستان کوهنوردش که روح بزرگ و وسیعی داشتند، بیشتر از جای خالیشان فکر کند و تعریف میکند. مرتضی غلامپور که فدراسیون کوهنوردی روسیه و کشورهای مشترکالمنافع لقب جوانترین پلنگ برفی دنیا را به او داده بود، با مرامترین بود.
میگوید: شاید شما ندانید این لقب به کسانی تعلق میگیرد که توانسته باشند پنج قله بالای هفت هزار متر را در حوزه شوروی سابق فتح کنند.
اما غلام پور، اکبری، سید علی قاسمزاده که همه جزو تک خالهای کوهنوردی استان بودند، بیادعاترین آنها هم به حساب میآمدند و این یعنی یک الگوی اخلاقی تمامعیار. آدمهایی که هیچ ادعایی نداشتند؛ بیتوقع و پرتلاش، با مرام و زبانزد.
متأسفانه یا خوشبختانه اینبار با رفتن من موافقت نشد خلاصه من ماندم؛ به عبارت بهتر از قافله مرگ جا ماندم
ماندهام تا جور دیگری زندگی کنم
حسننژاد دوباره از ماجرایی یاد میکند که تقدیر باز هم به او اجازه زندگی کردن داد، اما بچههای کوهنورد با دنیا وداع کردند و رفتند. ارتعاش صدایش توی ضبط صوت میپیچد، وقتی تعریف میکند: مرتضی چند روز قبل از رفتن به من زنگ زد و گفت: احسان قرار صعود داریم و من اسم تو را هم رد کردهام و درخواست بلیت کردهام.
اولش به خاطر همراهی با یک گروه حرفهای و شرکت در یک صعود چالشی ذوق زده شدم و بعد با توجه به برنامهای که قرار به انجامش بود، به مرتضی گفتم باید کسب تکلیف کنم.
از صمیم قلب همراهی با این تیم صاحب نام را دوست داشتم و دعا میکردم مشکلی پیش نیاید و من هم بروم. متأسفانه یا خوشبختانه اینبار با رفتن من موافقت نشد و این عجیب بود؛ چرا که مسئول مربوطه غیرممکن بود در طی این سالها با مرخصی من موافقت نداشته باشد. خلاصه من ماندم؛ به عبارت بهتر از قافله مرگ جا ماندم.
روزی چند بار تصور میکنم عکس من هم حالا باید کنار مرتضی و سیدعلی و بقیه باشد. اما حالا که هستم باید جور دیگری باشم.
یک استعداد، معطل یک جفت کفش
مدل حرف زدنش جور خاصی است. بیتکلف و دلنشین. شاید به طبع ورزشیاش برمیگردد. سعی میکنیم از این ماجرا دورش کنیم و صحبت را به خدمت فعلیاش میکشانیم.
به کار گروهی در محلههای پایین شهر عادت کرده است؛ اینکه زیر بال و پر آنها را بگیرد. دیگر حاضر نیست بچههای این قسمت را بگذارد؛ به هیچ قیمتی. او آدم حساب و کتاب و آدم جلو رفتن است و آدم چشمانداز و آیندهنگری.
سال ۸۹ قرعه فال برای خدمت در زمینه تربیت بدنی منطقه ۶ به نامش میافتد. میگوید: اوایل به خاطر دوری مسافت شاندیز تا منطقه کمی سختم بود.
اما بعدها که شرایط تغییر پیش آمد نپذیرفتم. به خاطر پیوند ناگسستنی که با بچههای شهرک شهید رجایی دارم، به خاطر دوستهای بیپایان و الفتم با بچههای خوب شهرک باهنر، بچههایی که هیچ نسبت خونی و نسبی با آنها ندارم، اما عجیب به آنها وابستهام.
تعریف میکند: روزهای سخت و شیرین زیادی کنار آنها بودهام. آنهایی که به جرئت میتوانم بگویم جز بهترینهای شهر هستند. من لایق هستم بین بچههایی باشم که با یک جفت کفش قهرمان میشوند. یعنی یک استعداد مانده یک جفت کفش بوده است.
بچههایی که در کوچههای خاکی دنبال روزگارشان بودند. حالا توی اردوهای تیمملی دنبال سرنوشتشان هستند. من با بچههای زیادی دمخور بودهام که از شهرک شهید رجایی، باهنر و بهشتی شروع کردهاند و امروز توی بعضی از بهترین باشگاهها توپ میزنند.
خدا را شاکرم مرا مسئول خدمتگزاری به کسانی کرده است که استعدادشان معطل یک جفت کفش و لباس ورزشی است. من به خود میبالم در خدمت آنهایی هستم که به خاطر شرایط زندگیشان اعتماد به نفس بالایی نداشتند، اما حالا مطالبهگر شدهاند.
به جرئت میتوانم بگویم ما در شهرک باهنر در رشتههای رزمی حرف اول را میزنیم و باشگاهی در این محدوده هست که برای تیم ملی ورزشکار تربیت میکند. من تمام سختیها و کم و کاستیها را با جان و دل میپذیرم. چون خدا به خدمت بچههای پور سینا لایقم کرده است.
بچههایی که قطب و ستارههای فوتبال و فوتسال ما هستند؛ مستعد، قدرشناس و مهربان. اینکه کوچکترین زحمتی که برایشان کشیده میشود را میخواهند جبران کنند، اگر لطف خدا و باقی صالحان نیست چه چیزی میتواند باشد؟
از برکت دعای پدر و مادرم
احسان حسن نژاد دوباره از جای خالی هشت عزیز از دست رفته تیم کوهنوردی یاد میکند که امسال کمر ورزش کوهنوردی را شکست و بعد هم از مادر و پدرش که بهترین هدیههای خدا به زندگیاش هستند و اینکه هر بار پشت هر رفتنی به کوه لرزش دستهای مادر و نگرانیهای پدرانه را به وضوح میبیند و عاشقانه دوستشان دارد و میداند از برکت دعای خالصانه آنهاست که امروز خدمتگزار بچههای شهرک شهید رجایی و باهنرشده است.
این گزارش دوشنبه|۱۴ اسفند ۱۳۹۶ درشماره ۲۸۴ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.
