کد خبر: ۶۸۵۴
۰۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
کاسبی عباس کفاش کف خیابان

کاسبی عباس کفاش کف خیابان

عباس کفاش را همیشه نزدیک چهارراه مقدم و در ابتدای یک کوچه باریک کنار صندوق آهنی ۷۰ سانتی‌متری‌اش می‌توانید پیدا کنید. او که چندین ماه داوطلبانه در خط مقدم خدمت کرده می‌گوید: نمی‌خوام مردم فکر کنن که از جنگ سوءاستفاده می‌کنم.

کلاه بافتنی‌اش را تا روی چشمانش پایین کشیده و دست راستش را روی سینه برای دست دیگرش که سیگار بین دو انگشت دارد، پایه کرده‌است.پک‌های عمیقی به سیگارش می‌زند و تا چند دقیقه که روبه‌رویش قرار می‌گیرم، اصلا متوجه حضورم نمی‌شود.

از این پا و آن پا کردنم به خود می‌آید و فکر می‌کند مشتری هستم. می‌گویم اگر وقت دارد، می‌خواهم با او صحبت کنم. نگاهی به کفش‌هایم می‌اندازد و می‌گوید: «سیگارم تمام شود، در خدمتم.» نگاهم را بین واکس‌ها و بند‌های آویزان رنگارنگ می‌چرخانم تا سیگارش را تمام کند.

پُک آخر را عمیق‌تر می‌زند و سیگارش را زیر پایش خاموش می‌کند و خیلی بی‌مقدمه می‌گوید: «عباسم؛ عباس کفاش. ۱۹ ساله که کفاشی می‌کنم.» و با همین مقدمه کوتاه به اصطلاح خودش را معرفی می‌کند و دیگر نیازی نمی‌بیند که بیشتر در مورد عقبه خانوادگی‌اش بگوید.

عباس کفاش را همیشه نزدیک چهارراه مقدم و در ابتدای یک کوچه باریک کنار صندوق آهنی ۷۰ سانتی‌متری‌اش می‌توانید پیدا کنید. کسی که در روشنایی روز تابستان زیر سایه درخت می‌نشیند و روشنایی شبش را در شب‌های زمستان با کمک کسبه دیگر با یک لامپ ۱۰۰ تأمین می‌کند و سقف بساطش موقعی که برف و باران می‌آید، یک تکه پلاستیک نازک است.

رویای کودک ۸ ساله، کفاشی نبود

از گذشته‌اش زیاد صحبت نمی‌کند و در جواب سؤال‌هایم درباره خودش و خانواده‌اش تنها یک جمله می‌گوید: «متولد چهل و هفتم و پسر دوم یک خانواده پر جمعیت.» از پدرش می‌پرسم و از کودکی‌هایش که رویای عباس ۸ ساله برای شغل و کسب درآمد چه بود؟ همان‌طور که دستانش را به زیر بغلش می‌گیرد، خودش را به سمت زمین خم می‌کند و با نگاهی به آسفالت خیابان زیر پایش می‌گوید:

«یک بقالی داشتیم. اطراف مشهد زندگی می‌کردیم. روزگارمون می‌گذشت، اما به سختی. بچگیم نه با بازی در کوچه و خیابون گذشت و نه با آسودگی. از ۷، ۸ سالگی کار کردم. یک کامیون پلاستیکی داشتم که اونم با پول زحمتکشی خودم خریده‌بودم. وقت‌هایی که بیکار بودم، می‌رفتم توی کوچه پی بازی.

همیشه وقتی خاک و شن  بارش می‌کردم، با خودم می‌گفتم وقتی بزرگ شدم، یک کارخونه خیلی بزرگ می‌زنم که فقط از این ماشین‌ها تولید کنم. (می‌خندد و ادامه می‌دهد) نگاه به الان نکن، دوست داشتم کارخونه‌دار بشم. بعد‌ها که بزرگ‌تر شدم و با واقعیت‌ها روبه‌رو شدم، دوست داشتم لااقل راننده بیابون بشم، اما روزگار ما رو اینجا کنار خیابون می‌خواست، نه اون بالا بالاها.»

وقتی از ابتدای کارش و اینکه چطور واکس زدن را برای کسب درآمد انتخاب کرده، می‌پرسم، سرش را بالا می‌آورد و به دیوار پشت سرش تکیه می‌دهد و می‌گوید: «اوایل قالی‌بافی می‌کردم. خیلی هم کارمو دوست داشتم، اما دستام اذیت می‌شدن و بعد از مدتی رفتم سرگذر  و  بنایی می‌کردم. درآمدم کم بود، اما همیشه قانع بودم تا اینکه جنگ شد و زمان خدمت سربازیم رسید.»


روزی ۲۰ هزار تومان با سرمایه ۵۰۰ هزار تومانی

شنیدن گذراندن زندگی در این روزگار، آن هم با روزی ۲۰ هزار تومان واقعا جای تعجب دارد. دو دختر و یک پسر کوچک دارد. پسرش درس می‌خواند و دو دخترش ازدواج کرده‌اند. می‌گویم چرخاندن زندگی، آن هم دست تنها کار سختی است.

با دست به خیابان پر رفت و آمد طبرسی اشاره می‌کند و می‌گوید: «نگاه کنین، گرگ‌ها رو نمی‌شه توی خیابون تشخیص داد. برای زن‌ها و دختر‌ها در اجتماع گرگ زیاده. لازم باشه ۳ برابر الانم کار می‌کنم تا اونا توی خونه در امنیت باشند.»‌

می‌گویم روزی چقدر درآمد دارید؟ می‌گوید: «همه چی خوب باشه، یعنی زواری باشه، هوا خوب باشه، منم از صبح بیام تا شب کار کنم، روزی ۲۰ تومن کاسبم. خیلی وقتا هم شده که از صبح تا شب خیلی کم کار کردم و گاهی هم دست خالی برگشتم خونه. اما بازم خدا رو شکر زندگی شاهانه‌ای دارم!» متعجب می‌پرسم مگه برای واکس‌زدن چند می‌گیرید؟ با خونسردی انصافش را به رخم می‌کشد و جواب می‌دهد: «از هر جفتی ۵۰۰ تومن واکس زدم تا الان که واکس گرون شده و ۲ تومن می‌گیرم.»

نگاهی به صندوق مربعی ۷۰ سانتی‌متری‌اش می‌اندازم و با اشاره به صندوق و واکس‌هایی که روی آن چیده، می‌گویم کل سرمایه‌تان چقدر است؟ می‌گوید: «تمام زندگی و سرمایه  من همین صندوق آهنیه که ۱۸ ساله باهامه. خیلی هم از هم راضی هستیم. هم من از صندوقم که برام سود داره، هم اون از من که ازش خوب مراقبت می‌کنم. اون روزی که کارمو شروع کردم، هیچ سرمایه‌ای نداشتم، اما الان ۵۰۰ تومن سرمایه دارم.»

برایم جالب است که برخورد اهالی محله با او چگونه است. جواب یکی از مشتریانش را می‌دهد و به سمت صندلی تاشو بازمی‌گردد و روی آن می‌نشیند و می‌گوید: «همسایه‌ها خیلی لطف دارن، اما امان از این جوونا که کله‌شون بوی قرمه‌سبزی می‌ده. خیلی وقت‌ها حرف بارم می‌کنن و بی‌احترامی می‌کنن. اما خب، جوونن دیگه... زیاد به دل نمی‌گیرم. خیلی وقتا زورشون برای نشون دادن گردن کلفتشون و بزرگ‌شدنشون به من می‌رسه. میان واکس می‌زنن و می‌رن. مثلا می‌خوان بگن ما قلدریم. منم فقط دعاشون می‌کنم.»

 

مشتری‌های لاکچری

محله طبرسی از محله‌های قدیمی مشهد است و افراد صاحب‌نام زیادی را به خود دیده. به همین خاطر از مشتری‌هایش می‌پرسم. از افرادی که در این خیابان رفت‌وآمد دارند و به نوعی معروف و محبوب اند. اگرچه در جوابم می‌گوید کسی را نمی‌شناسد، اما در لابه‌لای صحبت‌هایش اشاره می‌کند:

«خیلی از همسایه‌ها افراد بانفوذ و صاحب قدرتن. اما نه اونا شناسایی می‌دن و نه من به روم میارم که اونا رو می‌شناسم. میان واکس می‌زنن و میرن. البته خیلی‌هاشونو دیگه نمی‌بینم. چون دیگه دوران ایستادن کنار خیابون و کفش واکس‌زدن از مد افتاده. هر کسی الان توی محل کار یا خونش یک دستگاه واکس‌زن داره. اما یه روزگاری افراد پولدار و معروفم میومدن.»

 

کاسبی در کف خیابان

 

دو سال در جزیره مجنون

داوطلبانه به جنگ می‌رود و باز هم داوطلبانه خط مقدم را انتخاب می‌کند. از آن روز‌ها خاطرات زیادی دارد، اما صحبت از آن روز‌ها را دوست ندارد: «نمی‌خوام مردم فکر کنن که از جنگ سوءاستفاده می‌کنم. ترجیح می‌دم سرنوشتم منو اونجایی که باید ببره تا با صحبت از جنگ و ادعا‌های الکی کار و وجهه‌ای پیدا کنم.

وقتی برای سربازی داوطلب شدم، بنا به درخواست خودم، منو فرستادن خط مقدم.۲ سال آخر جنگ رفتم جزیره مجنون. زیر آتیش گلوله و توپخانه بودم. باید اونجا می‌بودین تا الان که می‌گم هر ثانیه خاطره است، متوجه بشین از چی دارم حرف می‌زنم.»

دلیل داوطلبانه رفتنش نذری است که برای وطن کرده: «خودم خواستم برم خط مقدم. ملتفتین؟ برای همین نمی‌خوام از خواسته خودم سوءاستفاده کنم. نذر کرده بودم برم و به رزمنده‌ها خدمت کنم تا کشورم پیروز بشه و سربلند که شکر خدا هم پیروز بودیم.» بقیه خاطراتش را در یک خنده و یک آه خلاصه می‌کند و هر کنجکاوی دیگرم را بی جواب می‌گذارد.


عمرم تمام شد، مغازه نخریدم

از خواسته‌ها و آرزوهایش برای آینده می‌پرسم. نفسی عمیق می‌کشد و با غصه هوای درون سینه‌اش را بیرون می‌فرستد و با نگاهی به گنبد طلای حضرت رضا (ع) که درست روبه‌رویش قرار دارد، می‌گوید: «هر روز صبح که از پنجتن به این سمت میام، با خدا حرف می‌زنم.

می‌گم خدایا، عمر من که تموم شد، هنوز یه مغازه هم به ما ندادی. خیلی وقتا که دلم از رفتار بعضیا می‌شکنه، رو به ضریح می‌کنم و از امام رضا (ع) می‌خوام دیگه این حقارت و زیر دست و پای مردم بودن رو ازم بگیره و خودش کمک کنه. خدا رو شکر، فعلا که توی خیلی از مسائل خدا صدام رو شنیده و به من و خونوادم سلامتی داده. اما خب، هنوز مغازه ندارم (با صدای بلند می‌خندد و ادامه می‌دهد) و با شهرداری درگیرم!»


این گزارش پنجشنبه  ۲ اسفند ۱۳۹۷ در شماره ۳۱۶ در شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام