آبمیوهفروشی عتیقه مشهد
به فصل گرما نزدیک میشویم و خواندن گفتگوی ما با یکی از بستنیفروشان قدیمی محله سجاد که اتفاقا یکی از نخستین افرادی است که آبمیوه را به مشهد میآورد، خالی از لطف نیست. همچنین این مغازه به دلیل علاقه صاحب آن به وسایل عتیقه، با تابلوهای قدیمی رنگ و روغن از نقاشان قدیمی مشهد همچون احمد پاپاخ و محمد مهراف و میز و صندلیهای لهستانی آراسته شده است.
رحیم اصلِمن، صاحب این بستنیفروشی به قول خودش یک استثناست. ۷۷ سال دارد و همیشه در کارش موفق بوده است. با اینکه سواد ندارد و به گفته خودش پدرش به او میگفته تو هیچوقت «آدم نمیشوی»!
ماجرای درسنخواندش هم شنیدنی است. تأکید بسیار دارد که بنویسیم جوانها فکر نکنند با درسنخواندن میتوانند به جایی برسند. میگوید: «ماجرای من مانند سیلی است که تمام خانهها را خراب میکند و همه چیز را با خود میبرد، اما ممکن است، کوزهای طلا را نیز از زمین خانهای به بیرون بکشد و صاحبش را ثروتمند کند. من یک استثنا هستم.»
شنیدهایم که یکی از تابلوهای مرحوم محمد مهراف، نقاش سرشناس مشهدی را میتوان در بستنیفروشی چهارراه بهارستان دید. بهانه رفتنمان همین میشود. اما این بستنیفروشی، بیشباهت به یک عتیقهفروشی نیست. البته بیشتر عتیقهها به موضوع بستی و آبمیوه مربوط هستند و طوری هنرمندانه چیده شدهاند که تمام فضای مغازه را پر نکرده و وقتی دقت میکنی، آنها را میبینی. مثل همین میز و صندلیها. حتی تعدادی از میزها، فلزی و میزِ چرخ خیاطیهای قدیم است.
اما با رحیم اصلمن پشت یکی از میز و صندلیهای چوبی لهستانی که نیمقرنی قدمت دارد مینشینیم. صندلیهایی که به صندلی «فرنگیساز» معروف بودهاند. باوجود اینکه ۵۰ سالی عمر کردهاند، اما سالم و تمیز هستند. آقای اصلمن هر از گاهی این وسایل چوبی با ارزش را برای تعمیر به نجاری میفرستد.

برادران دیانت و صداقت، بستنی را آوردند
بچه کوچه چهنو است. انتهای سرشور. شغل پدرش چراغسازی بوده است؛ در ابتدای خیابان تهران. «هم چراغهای نفتسوز میساختند و هم فتیله این چراغها را عوض میکردند. یک سری چراغها هم از روسیه میآمد که عکس داس و چکش روی آن داشته است.»
میگوید: با آمدن گازهای پیکنیک به مشهد، احساس کردم که شغل پدرم جواب نمیدهد؛ بنابراین مغازهاش را به پیکنیک پرکنی و تعمیرات پیکنیک تغییر دادم. بعد هم در حدود سال ۱۳۴۹ که گاز آمد و لولهکشی، شغل بستنی و آبمیوهفروشی را به راه انداختم.
بستنیفروش قدیمی محله سجاد، تاریخچه کوتاهی از شغل بستنی در مشهد را برایمان بازگو میکند که بسیار با ارزش است. میگوید: نخستین کسی که بستنی را به مشهد آورد، دو برادر ترکِ مهاجر از روسیه به نامهای صداقت و دیانت بودند که در خیابان امامخمینی فعلی روبه روی هلال احمر بستنیفروشی خود را افتتاح کردند.
در هرصورت آن زمان سه بستنیفروشی در مشهد راه افتاد: یکی همین ترکها، دیگری در ابتدای میدان شهدا و یکی هم در ابتدای خیابان خسروی. در این بین پیش از حضور ترکها در مشهد چیزی به نام «شیریخ» داشتیم. بعد از آنها هم حاج اصغر دقت، بستنی سنتی را راه میاندازد. او ادامه میدهد: یادم است حاج اصغر زمانی که ما بچه بودیم، خیابانی کار میکردند.

ما هویج را به گوسفندانمان میدهیم بخورند؛ شما آبش را میگیرید
آقای اصلمن هم جزو نخستین افرادی است که آبمیوه را به مشهد میآورند. در این باره خاطره جالبی تعریف میکند: ششماه دوم سال، فصل بیکاری و تفریح روستائیان است و به شهر میآمدند و از مشتریهای پر و پاقرص ما بودند.
کاسبان به این فصل، پاییزبازار میگفتند. اما روستاییها دور ما جمع میشدند و نگاهمان میکردند که چه میکنیم. وقتی هویج را برای آبگیری داخل دستگاه میریختیم، شروع میکردند به خندیدن و میگفتند ما هویج را به گوسفندانمان میدهیم بخورند و شما آبش را میگیرید و میدهید به مردم! امان از دست شما شهریها.
گالری بستنیفروشی
۱۸ سال پیش این مغازه را در بولوار سجاد خریداری میکند. فکرش این بوده است که شهر به سمت مناطق ییلاقی درحال گسترش است و پیشرفت مربوط به این بخشهاست. بهطوری که حتی سال ۱۳۵۴، منزلی نیز در بولوار هفت تیر خریداری میکند و میشود جزو اولین ساکنان این بولوار. حرفش هم این است که با این روش هیچگاه ضرر نکرده است.
برای دیدن تابلوها و شنیدن توضیح درباره نقاشان آن بسیار مشتاق هستیم؛ بنابراین به همراه این شهروند خوشذوق پای تکتک تابلوها میرویم و توضیحات او را میشنویم.
نخستین تابلوی نقاشی به نام «رستم و سهراب» است. تابلو درست در کنار بوفهای قدیمی قرار گرفته و کنار بوفه هم میز و صندلیهای لهستانی. تابلو روایتگر پایان داستان متأثرکننده جنگ میان پدر و پسر است. نام نقاش احمد پاپاخ است که در پایین تابلو نوشته شده است. آقای اصلمن درباره این تابلو میگوید: حدود سال ۱۳۴۵ بود که این تابلو را بههمراه تعدادی میز و صندلی لهستانی خریدم. آن هم از یک فروشنده دورهگرد که اینها را داخل گاریاش گذاشته بود. میگفت که اینها را از پیرزنی خریده که همسرش قهوهخانهدار بوده است.
در هر صورت بعد از خرید تابلو، سراغ پیداکردن نقاشش احمد پاپاخ رفتم. چون کار دیگری از او دیده بودم که البته آن را به من نفروختند. آن تابلویش بسیار دیدنی بود. گویا زمان تشییع جنازه کلنل محمدتقی خان پسیان حضور داشته است و سرِ بریدهاش را دیده و بعدها از این صحنه تابلویی کشیده بود.
یادم است گوشهای از تابلو نوشته بود: این سر، نشان هستی است این عاقبت وطنپرستی استخلاصه احمد پاپاخ را هیچگاه ندیدم. فقط شنیدم که حدود سال ۱۳۴۷ فوت کرده است. گویا منزلش در کوچه چهنو بوده است.
وقتی هویج را داخل آبمیوهگیری میریختیم،میخندیدند و میگفتند ما هویج را به گوسفندانمان میدهیم
نقاشی منتسب به امام رضا(ع) و مأمون
دو تابلوی مرحوم استاد محمد مهراف هم در مغازهاش جلوهگری خاصی دارد. با اینکه نقشهای سادهای دارند، اما همین که نقاش پیشکسوت مشهدی آنها را ویژه این بستنیفروشی بهتصویر کشیده، بسیار با ارزش است. دراین باره میگوید:
هر دو تابلو به سفارش خودم است. کارگاه نقاشی استاد مهراف، در زیرزمینی در ۳۰ متری احمدآباد قرار داشت. به او گفتم برای مغازهام تابلویی میخواهم که مناسب فضای بستنیفروشی باشد.یکی از تابلوها با نام «جام عشق»، دستی بزرگ درحال تعارف یک ظرف شیشهای است که داخل آن آبمیوه دارد. آن سوتر هم دو اسب سفید در حال چریدن در مزرعهای بزرگ و سرسبز هستند.
آقای اصلمن با اشاره به تابلوی دیگر اثر استاد مهراف که یک کپی از اثر نقاش بزرگ اسپانیایی سالوادور دالی است، میگوید: این کار با نام «دالی و گالا» را نیز بعد از کشیدن تابلوی جام عشق به نظر خودشان کشیدند.
تابلوی نقاشی دیگر، زورخانه قدیمی در تهران دوران قاجار را به تصویر کشیده است که اصل من آن را میدان «سیداسماعیل» تهران خریده است. تابلوی نفیس دیگری نیز دارد که نقاشی منتسب به امام رضا (ع) در کنار مأمون است.

از کلاس اول، دوم و سوم اخراج شدم!
آقای بستنیفروش بولوار سجاد، پس از نشاندادن چند جنس عتیقه دیگر، دوست دارد بیشتر از زندگی خودش بگوید؛ بنابراین دوباره پشت میزهای براق لهستانی مینشینیم و سر صحبت را میکشاند به کودکیاش و ماجرای درسنخواندش.
خیلی با جسارت تعریف میکند: من سه سال بیشتر مدرسه نرفتهام و در هر سه سال مرا از مدرسه اخراج کردند. مدرسه اول به نام آذربایجان بود و آنقدر شلوغکار بودم که اخراجم کردند. میگفتند این بچه نااهل است. سال دوم از مدرسه غزالی هم اخراجم کردند. سال سوم از مدرسهای دیگر نیز اخراجم کردند و پدر و مادرم رفتند سراغ رئیس اداره فرهنگ تا از او درخواست کنند که مرا از مدرسه اخراج نکنند.
آقای اصلمن حافظه بسیار خوبی دارد و دائم فکر میکنیم که اگر تحصیل میکرد، چقدر میتوانست موفقتر باشد. او ادامه میدهد: رئیس اداره، ناظم مدرسه را فراخوانده بود و طبق نظر او به پدر و مادرم گفت که پسرتان را سر کاری بگذارید. او به درد مدرسه و درسخواندن نمیخورد. اینجا بود که مادرم ناراحت شد و شروعکرد به گریهکردن و گفت پسرم بدبخت و بیچاره شد.
آقای رئیس با دین این وضعیت گفت خداوند به بخت هیچکس قسم نخورده است. چهبسا مدرسهرفتن و درسخواندن باعث بدبختی فرزندتان شود.
از همین زمان بود که به مغازه چراغسازی پدرم رفتم و البته همیشه ناظر بودم و هیچگاه دست به کار نزدم. حتی حالا در بستنیفروشی هم هیچکدام از دستگاهها را نمیشناسم. فقط نظارت و مدیریت میکنم. میخندد و میگوید: پدرم همیشه به من میگفت که «تو آدم نمیشوی» و این حرفش همیشه در خاطرم بود. حتی زمانی که آبمیوه و بستنیفروشی راه انداختم؛ بنابراین همیشه میل به پیشرفت داشتم. منتها من یک استثنا هستم که بدون درسخواندم توانستم برای خودم جایگاهی به دست بیاورم. گرچه یکی از اشتباههای بزرگ من در زندگی همین درسنخواندن بوده است.
اینها را که میگوید با تأکید بیشتری ادامه میدهد: حتما بنویسید که جوانها یکوقتی به درسنخواندن تشویق نشوند. استثنا اصلا قانون نیست.
*این گزارش ۶ خرداد ۱۳۹۶ در شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.
