راه را گم کردیم و ۸ سال و ۲۳ روز در اسارت بودیم
اسارت مثل تبعید است. تبعید به درد و شکنجه. تبعید به جایی دور. دور از هر وابستگی و تعلقی. دور از خانواده. دور از کشور و زادگاهت. اینها را گلمحمد سلیمانی بهتر میداند وقتی بین خاطرات تلخ و شیرین جانبازیاش و لبان خشک رزمندهها که عباسوار طعم تشنگی را میچشیدند و سخت میجنگیدند، از سالهای اسارت میگوید.
تاریخ نگار رزمندگی
دعوتمان را قبول میکند تا پای صحبتهای شیرین دوران اسارتش بنشینیم. او که یکی از آزادگان سرافراز منطقه ماست، ازسال ۵۸ میگوید که با هزار ذوق و شوق وارد بسیج شد و میگوید: خرداد سال ۶۱ بود که در ۱۶ سالگی توانستم از طریق سپاه وارد جبهه شوم. یادم میآید زمان رزمندگی در تیپ ۱۸ جوادالائمه شلمچه بودم و مدت ماندنم در جبهه تنها ۳۵ روز طول کشید، اما در همین مدت کوتاه هم ۹ گلوله به بدنم اصابت کرد که هنوز دو گلوله را که یکی پشت قلبم بود و دیگری روی بازویم را کسی نتوانسته از بدنم خارج کند و این دو گلوله، همانجا ماندهاند و یادگاری شدهاند.
خرداد سال۶۱ به جبهه آمدم و ۳۵ روز خدمت کردم، درهمین مدت کوتاه ۹ گلوله به بدنم اصابت کرد
آغاز ۸ سال و ۲۳ روز تمرین آزادگی
مردادماه سال ۶۱ بود که عازم عملیات شدیم؛ عملیت ۵ رمضان بود که موقع برگشت راه را گم کردیم و حدود ۲۵ نفرمان به همراه فرمانده تیپ، راهی اردوگاه موصل عراقیها شدیم. دوران اسارتمان ۸ سال و ۲۳ روز طول کشید، اما با اتحادی که همه ما با هم داشتیم، نگذاشتیم شکنجهها و آزارهای عراقیها ما را از پای درآورد. من شده بودم مسئول فرهنگی بچهها و قرارمان این بود که به عشق بازگشت به وطن آن قدر محیط را برای بچهها شاد کنیم که نفهمند ایام عمرشان چه طور بی رحمانه سپری میشود.
سرود، تئاتر و نمایش و هر برنامه دیگری که میشد با آن روحیه بچهها را عوض کرد اجرا میکردیم و بیشتر بچهها را در اجرای این برنامهها به خصوص در مناسبتها دخیل میکردیم. هر وقت کسی میرفت برای شکنجه، وقتی برمیگشت این قدر شادش میکردیم که همه چیز را فراموش میکرد. شکنجهها البته تنها به شکنجههای تک نفره گفته نمیشد. گاهی عصبانیت عراقیها دامنگیر همه میشد آن هم زمانی بود که ایران به عراق حمله میکرد یا زمانهایی که عراقیها در عملیاتی شکست میخوردند.
اتحادمان تلخی اسارت را شیرین میکرد
باز در ذهن محمد واژه واژه اسارت مینشیند و میگوید: همه چیز اسارت یک طرف و اتحاد بچهها یک طرف. با اتحاد بچهها توانستیم فعالیتهای زیادی انجام دهیم و همه را از چشم عراقیها مخفی کنیم. نگهبان گذاشته بودیم تا نزدیک شدن عراقیها به ما خبر دهد و این شد که هر برنامه فرهنگی که میخواستیم میتوانستیم در اردوگاه پیاده کنیم.
عیدانهای در اردوگاه
یادم نمیرود آن روز را که کم کم داشتیم به پیشواز نوروز میرفتیم. مثل هر روز، باز چند نفر را بردند برای شکنجه و وقتی آنها را برگرداندند، حس و حال خوبی نداشتند. این شد که ما تصمیم گرفتیم جو را به یک طریقی شاد کنیم. ابرهای پتوها را در آوردیم و به وسیله نخ آنها، الاغی درست کردیم و روی آن هم پارچهای کشیدیم.
نمایشی که اجرا میکردیم این قدر جذاب بود که نگهبان دم در هم از مراقبتاش غافل شده بود و از خنده ریسه میرفت. یک دفعه عراقیها ریختند داخل و فکر کردند ما الاغ واقعی آوردهایم داخل و رفتند به فرماندهشان اطلاع دادند. فرمانده هم کم نگذاشت و با ۱۵ مامور آمد تا ما را به باد کتک بگیرند ولی وقتی ما پارچهها و ابرها را از داخل تن الاغ درآوردیم فهمید الاغی درکار نیست و او هم نتوانست ما را تنبیه کند و این ماجرا مدتها وسیلهای شده بود برای دست انداختن عراقیها.
*این گزارش اسفند سال ۹۰ در شماره هفت شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.
