همسر شهید خانی دهنوی در جبهههای شمال غرب و جنوب حضور داشته است
پلاک ۱۱۴ بولوار شهیدستاری، تنها یک نشانی روی نقشه شهر نیست. این خانه، خاطرات هویتی دهه ۶۰ و روزهای دفاع مقدس را در دل خود دارد. در این ساختمان، روایتهایی از جنگ نابرابر عراق علیه ایران و شجاعت نوجوانان و جوانان دیروز، در حافظه زنی جاری است که زندگی و جوانیاش را در مرز میان مهر و عطوفت یک پرستار و صلابت یک مبارز گذرانده است.
زهرا کامیاب، همسر فرمانده شهید شکرالله خانیدهنوی است؛ بانویی که پیمان وفاداریاش را با سختیهای دوران جنگ گره زده است. در هفته دفاع مقدس، بهسراغ کسی میرویم که نشان داد پایداری، تنها در میدان نبرد رخ نمیدهد، بلکه در وفاداری به عهدی است که در میانه آتش و خون بسته شده است.
«بله» گفتن در بحبوحه جنگ
نوجوانان و جوانان دهه ۶۰ پدیدههایی عجیب بودند. آنها زودتر از سنوسال خود با مفاهیم بزرگ زندگی روبهرو میشدند. در آن روزها وقتی صدای انفجارها و اخبار جنگ در گوشها میپیچید، شور و هیجانی از جنس ایستادگی و مقاومت، در رگها جاری میشد.
زهراخانم در هفدهسالگی در آستانه گرفتن مدرک متوسطه بود؛ اما فقط به درس خواندن بسنده نمیکرد. او از فعالان بسیج مسجد شمسالشموس محله طلاب بود و در نهضت سوادآموزی هم تدریس میکرد. زهرا با شنیدن اخبار جبهه، تصمیم گرفت برای حضور در مسیر دفاع از خاک وطن، دورههای نظامی را پشت سر بگذارد، اما نمیدانست در تقدیرش چیز دیگری نوشته شده است.
او داستان آشنایی با همسرش را اینچنین روایت میکند: در بحبوحه روزهای جنگ، تصمیم گرفتم با عضویت در سپاه، دورههای نظامی را آموزش ببینم. سپاه خراسان تازه پا گرفته بود. شهیدخانی که مسئولیتی در این ارگان داشت، بعد خواندن اطلاعات و سابقه فعالیتهایم از روی نشانی فرمی که پر کرده بودم، به خواستگاریام آمد.
زهراخانم درحالیکه آلبوم عکسهای جبهه همسرش را ورق میزند، ادامه میدهد: آن زمان، ایمان و روحیه انقلابی، ملاک اصلی بیشتر دختران جوان برای انتخاب شریک زندگی آینده بود. مادرم با نگاهی مادرانه و نگران، پس از یک هفته تحقیق گفت «این پسر از هر نظر خوب است، اما شغل پر خطری دارد.» او گفت «سپاهیها بیشتر از ۶ماه زنده نمیمانند و همین سخت است.»
زهرای هفدهساله با علم به شغل پرخطری که یک سپاهی دارد، در روز میلاد امامجواد (ع) پای سفره عقد، بله را گفت و چهار ماه بعد، زندگی مشترکشان را زیر یک سقف شروع کردند. در روزهای سخت جنگ، زمانی که دشمن بعثی، آبادان را به محاصره خود درآورده بود، همسر زهراخانم برای تشکیل تیپ ویژه شهدا عازم جبهههای جنوب شد. بانوی نوعروس خانه نیز در واحد گزینش آموزشوپرورش مشغول به کار شد و سعی کرد دوری از همسر را با کار و فعالیت در مسجد محله تحمل کند.
زهراخانم تعریف میکند: یک روز تازه از مأموریت آمده بودم که گفتند باید خیلی زود به تهران بروم. درحالیکه هشتماهه حامله بودم، راهی شدیم. در بیمارستان شهدای تهران خبردار شدم با انفجار خمپاره۶۰ نزدیک همسرم، سمت راست بدنش از فرق سر تا نوک انگشتان پا پر از ترکش شده است. شدت وخامت حالش به حدی بود که چه زمان بستریبودن در بیمارستان اهواز و چه وقتی به تهران منتقل شده بود، کسی به ماندنش امیدی نداشت. برای همین ما را خبر نکرده بودند تا بعداز شهادتش خبر بدهند.
با بهبود نسبی آقاشکرالله و به شوق دیدن نخستین فرزندشان که در راه بود، به خانه برگشتند، اما عمر این خوشبختی خیلی کوتاه بود. تنها دو روز بعد از برگشت به خانه، حال آقاشکرالله وخیم و راهی بیمارستان مشهد شد و در آنجا، یازدهماه در اسارت تخت بیمارستان امامرضا (ع) ماند؛ یازدهماهیکه در آن، زمان برای زهراخانم متوقف شده بود.
توسل همیشگی به امام رضا (ع)
درمیان دیوارهای یکی از اتاقهای بیمارستان امامرضا (ع)، نبرد میان مرگ و زندگی ماهها جریان داشت. بیش از دهعمل جراحی و بدنی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده و ترکشهاییکه در گوشه گوشه تن تازهداماد بیستوچهارساله رخنه کرده بود. بیشتر ترکشها در ناحیه شکم قرار داشت؛ جایی که سیسانتیمتر از روده بزرگ او را قطع کرده بودند.
زهراخانم تعریف میکند: برای التیام زخمهایش مدام با گاز استریل روی زخمها را میپوشاندم تا دردها التیام یابد. برای هفت ماه، چیزی نمیتوانست بخورد. جسمش از هفتادکیلو به نصف رسیده و مفاصلش از بیتحرکی، خشک و عضلاتش تحلیل رفته بود. شب و روز، میان ورزشهای اجباری برای حفظ توان مفاصل و جابهجاییهای مداوم برای پیشگیری از زخمبستر، میان دو دنیا بودم. حتی تولد پسرم هم نتوانست من را از رنج و دردی که همسرم میکشید، غافل کند. دیگر شده بودم یکی از پرستارهای بیمارستان و خیلی از کارهای پرستاری همسرم را خودم انجام میدادم. پسرم را هم در مهد کودک بیمارستان گذاشته بودم و مراقبش بودند.
هشتماهه حامله بودم که خبردار شدم بر اثر انفجار خمپاره۶۰ از فرق سر تا نوک انگشتان پای همسرم پر از ترکش شده است
در همان بخش اتاقی داده بودند که شبها نوبتی یکی از اعضای خانواده میآمد و مراقب همسرم بود. وزنش که به بیستکیلو رسید، به امید بهترشدن حالش، به بیمارستان شهدای تهران منتقلش کردم، اما بعداز مدتی بینتیجه و ناامید از انجام عمل جراحی، به بیمارستان امام رضا (ع) برگشتیم. اینها به حرف راحت است. نمیدانید در این رفتوآمدها بهخصوص با بچه کوچک و بدن پرترکش مجروح چه زجری کشیدیم.
زهراخانم که از یادآوری آن روزهای سخت، غمی عمیق در چهرهاش نشسته است، ادامه میدهد: اصابت ترکش به رودهها کار تغذیه را سخت و غیرممکن کرده بود. تنها امیدمان به جراحیهای پیدرپی بود. هر بار که پشت در اتاق عمل گریه میکردم، به امامرضا (ع) متوسل میشدم. پس از آخرین جراحی که پزشکان آن را پایان درد و رنج همسرم دانستند، وقتی بعد چند روز دوباره تب و درد برگشت، تنها راه باقیمانده پیش رو را رفتن به حرم و توسل به خود آقا دیدم.
وقتی توسل به امامرضا (ع)جواب داد
جایجای اتاق پرنور خانه زهراخانم، از لبه پنجرهها تا دیوارها، با قاب لوحها و تقدیرنامهها پر شده است. زهراخانم، درحالیکه با حسرت به قاب تصویر همسر شهیدش خیره مانده است، از فراموشی موقتش در آن روزهای سخت میگوید؛ «در مدتیکه در بیمارستان بودم، خانه و زندگیام از یادم رفته بود. خانهای که با عشق جهیزیهاش را چیده بودیم، خالی و اثاثیه به زیرزمین برده شده بود. حتی صاحبخانهمان را نشناختم؛ فقط حس کردم آشناست. آن روزها خودم را هم فراموش کرده بودم، چه برسد به دیگران.»
او از شبهای زیارتی جانبازان در حرم می گوید که به «حرم خلوتی جانبازان» معروف بود : «آن زمان از ساعت ۱۲ شب، درهای حرم را میبستند، بهجز شبهای چهارشنبه که از نیمه شب به بعد، درهای حرم فقط به روی آمبولانس بیمارستانها و جانبازان باز بود. آن حرم خلوتیها پر بود از آمبولانس، پرستاران سپیدپوش و جانبازانی که بیشتر روی ویلچر و برانکارد بودند. آن شب، همسرم در میان دیگر جانبازان به بالای سر حضرت برده شد و ما زنها، پایین پای حضرت به انتظار نشستیم.
من درمیان ضجهها فقط صدای شکرالله را میشنیدم و بس. فردای آن شب تبش قطع شده بود و دردش کمتر. اصرار کرد با صندلی چرخدار برای هواخوری ببرمش بیرون. هرچه پرستارها خواستند مانع شوند، نشد که نشد. بهاجبار اجازه دادند به شرطی که فقط در محوطه باشیم. اما آن روز با اصرار همسرم، نهتنها از در بیمارستان بیرون رفتیم، که به چند بنگاه برای اجاره خانه جدید سر زدیم. ما دیگر به بیمارستان برنگشتیم. توسل به امامرضا (ع) جواب داده بود. بعد چند روز با هم برای دادن صندلی چرخدار و ترخیص به بیمارستان رفتیم.

سختترین روز زندگی در ارومیه
یادکردن از روزهای سخت غربت و تنهایی برای راوی ما آسان نیست. با یادآوری بعضی خاطرات، اندوه را در چهرهاش بهخوبی میتوان دید. او تعریف میکند: ادامه زندگی مشترک ما با جابهجاییهای مداوم همسرم رقم میخورد. وقتی تصمیم گرفت به شمالغرب برود، من هم با وجود بارداری فرزند دومم، همراهش شدم تا در دل بیابانهای ارومیه، در ساختمانی پنجطبقه، سرپناهی برای زندگیمان بسازیم. آنجا، محل استقرار خانواده فرماندهان بود، جایی در دل بیابان. جایی که روزهایمان با همنشینی زنان و جلسات تفسیر قرآن و نهجالبلاغه میگذشت. آن زنها درد مشترک تنهایی و غربتشان را با هم تقسیم میکردند.
اما سایه سنگین جنگ، همیشه بر این آرامش افتاده بود. زهراخانم درباره تلخترین خاطرهاش در شمالغرب که به آخرین روزهای اسفند سال۶۳ بازمیگردد، میگوید: اواخر ماه اسفند بود و همسرم برای حضور در عملیات بدر به جبهههای جنوب رفته بود. شب سال نو بود؛ درحالیکه اکثر خانوادهها برای سال نو به زادگاهشان رفته بودند، من و بچههایم در بلوک تنها بودیم.
آن شب من برای دلخوشی فرزندانم، یک پیشدستی شیرینی و چند عدد سیب وپرتقال در سینی چیده و منتظر سال تحویل بودم که ناگهان صدای آژیر از بلندگوهای محوطه بلند شد و بهدنبالش تاریکی مطلق سایه افکند. مهدی، پسر بزرگم که فقط سهسال داشت و چند روز پیش سقوط یک بالگرد را از پشت پنجره دیده بود، از ترس بیرون دوید. من هم درحالیکه فرزند کوچکم را در آغوش داشتم، به دنبالش رفتم تا مبادا در تاریکی از پلهها سقوط کند. ما دو ساعت تمام، در تاریکی زیر باران، گوشهای کز کرده بودیم، درحالیکه جنگندههای دشمن بالای سرمان میچرخیدند و صدای غرش توپها، گوشها را کر میکرد. آن شب پر از ترس و تنهایی، سختترین روز زندگیام در ارومیه بود.
وقتی چراغ خانهام خاموش شد
بانوی سختیکشیده روایت ما نقل میکند: آخرین محل مأموریت همسرم جبهههای جنوب بود و آخرین ایستگاه سکونت در مناطق جنگی، شهری بود که گویی از نقشه زندگی حذف شده بود: اهواز؛ شهری جنگزده و ویران که خانههایش در سکوتی مرگبار فرو رفته بودند.
بچهها را بوسید و با تأکید آنها را به من سپرد. تأکیدش دلم را لرزاند و حس کردم دارد بار مسئولیت را روی دوشم میگذارد
زهراخانم ادامه میدهد: در آن کوچه تاریک، من مسئولیت محافظت از مهدی، محمد و مرتضای ششماهه را برعهده داشتم. شکرالله برای امنیت ما، کلت مجوزداری را به من سپرده بود تا در آن شبهای پرترس، حافظ جان خودم و فرزندانمان باشم.
همسر شهید نقل میکند: اسفند سال۶۴ بود و عملیات والفجر۸ و بهدنبالش والفجر۹. تازه بعد دو هفته مأموریت به خانه آمده بود. ساعت حدود یک شب بود که راننده بهدنبال او آمد. بچهها را بوسید و با تأکید آنها را به من سپرد. تأکیدش دلم را لرزاند و حس کردم دارد بار مسئولیت سنگینی را روی دوشم میگذارد. بیشتر از دو هفته از او بیخبر بودم تا اینکه خبر آوردند؛ خبری که باورش سخت بود، اما واقعیت داشت. بچههایم یتیم شده بودند و چراغ خانهام برای همیشه خاموش شده بود. وقتی به اصرار من خبر شهادت همسرم را گفتند، شبانه راهی تهران شدیم تا با اولین پرواز، خودمان را به پیکر آرمیده او در معراج شهدا برسانیم.
لمس روزهای روشن
شهادت شکرالله خانی، پایان یک فصل از زندگی زهراخانم نبود، بلکه آغاز مأموریتی دشوارتر بود. او که در سال۶۴ مرز میان خانه و جبهه را با تمام وجود حفظ کرده بود، پس از آن سوگ، دوباره به میدان بازگشت؛ اما این بار نه در جبهههای جنگ، که در میدان تربیت. سی سال خدمت در آموزشوپرورش برای او تنها یک شغل نبود، عشقی بود که با آن زندگی کرد.
زهراخانم با همان صبر و استقامتی که در آن شبهای بیخوابی جبهههای شمالغرب و جنوب تجربه کرده بود، توانست فرزندانش را به مدارج عالی علمی برساند؛ پزشکی که جان میبخشد، استادی که دانش میآموزد و آموزگاری که مسیر راه نسل فردا را روشن میکند.
امروز دلخوشی زهراخانم حضور در جلسات قرآنی است که ادامه همان جلسات تفسیر و قرآن یادگار از روزهای جنگ و همسران رزمندگان و شهداست و بودن با نوههایی که ثمره شیرین صبر در روزهای تلخ گذشتهاند.

خانی، فرماندهای که خودش را خدمتکار میدانست
شکرالله خانی دهنوی، متولد مرداد۱۳۳۷ در روستای شاداب نیشابور، از فعالان دوران انقلاب بود که بهدلیل فعالیتهای سیاسی از هنرستان اخراج شد. او پس از پیروزی انقلاب، فعالیتهای خود را در محله شهیدرجایی متمرکز و نخستین کتابخانه عمومی این محله را تأسیس کرد.
او بعد از تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه مشهد درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی، راهی جبههها شد. خانی در «تیپ ویژه شهدا» بهعنوان فرمانده یگان دریایی خدمت میکرد؛ اما بنابر روایات همرزمانش، رویکردی متفاوت به جایگاه نظامی خود داشت. او همواره از تبلیغات و حضور در مصاحبههای رسانهای پرهیز میکرد و اجازه ثبت عکس از فعالیتهایش را نمیداد. در پاسخ به پرسشها درباره مسئولیتش در جبهه، بهجای اشاره به فرماندهی، تنها به فعالیتهای خدماتی مانند شستوشوی ظروف و لباس رزمندگان اشاره میکرد و خود را مطیع اوامر فرماندهاش، شهیدکاوه، میدانست.
شکرالله خانی روز ۱۱اسفند۱۳۶۴ در جریان عملیات والفجر۹ در خاک عراق براثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر این فرمانده شهید در قطعه شهدای بهشترضا (ع) آرام گرفته است.
* این گزارش پنجشنبه ۲ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۳ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.