خاطره نجات یک رزمنده هنوز در ذهن غلامی مانده است
از زمانی که محمدرضا غلامی برای رسیدن به جبهه تلاش میکرد، سالهای زیادی گذشته است، اما بعضی خاطرات هنوز برایش تازهاند؛ خاطراتی از نوجوانها و جوانهایی که فوتبالشان را در زمینهای خاکی محله ایثارگران رها میکردند تا راهی جبهه شوند.
غلامی متولد۱۳۴۹ است و نخستینبار سال۶۳ برای ثبتنام و اعزام به جبهه اقدام کرد، اما سنش اجازه نداد. حتی سال تولدش را در شناسنامه تغییر داد، ولی باز هم او را برگرداندند. سرانجام پس از پیگیریهای فراوان، سال۶۴ راهی جبهه شد؛ جایی که بعدها خاطرهای از نجات یک سرباز برای همیشه در ذهنش ماند. غلامی در جزیره مجنون شیمیایی شده و در شلمچه، موج خمپاره او را گرفته و دستش شکسته است.
مواجهه با رزمنده نگران
زمستان سال۶۴، آقامحمدرضا بهعنوان دیدبان همراه با نیروهای بسیجی تیپ ۲۱ امام رضا (ع) راهی شهر مهران میشود. او در مقر دیدبانی مستقر بوده و وظیفهاش تهیه گرای منطقه، مختصات و اطلاعات مربوط به توپخانه بوده است. همان روزها، در یک سنگر ارتش با رزمندهای روبهرو میشود که حال خوشی نداشته است.
آقامحمدرضا میگوید: از او پرسیدم چرا ناراحت است و او گفت بهدلیل شرایط جنگ، مدت خدمتش بیشتر شده و حالا هم ۲۸ماه را تمام کرده و فقط سه روز دیگر به پایان خدمتش مانده است، اما، چون یک نفربر را که او رانندهاش بوده در جریان درگیریهای مهران در نزدیکی عراق جا گذاشته، خدمتش تمام نمیشود و باید طبق قانون محاکمه نظامی شود.
جاماندن در دل آتش
آقامحمدرضا که حرفهای رزمنده را میشنود، تصمیم میگیرد برای کمک به او کاری انجام دهد. با دوربین منطقه را بررسی میکند و نفربر را میبیند که در گوشهای به تیر چراغ برق خورده و مانده است. درنهایت تصمیم میگیرند با دوستانشان نفربر را برگردانند.
همان شب، خودشان را به محل میرسانند. رزمنده و دوستانش داخل نفربر میروند و استارت میزنند. منتظرند تا آقامحمدرضا و دوستانش سوار شوند ولی عراقیها آنها را میبینند و امان نمیدهند. سرباز و دوستانش به سرعت با نفربر از آنجا دور میشوند و آقامحمدرضا و دوستانش جا میمانند.
فرمانده ناراحت بود که چرا سرباز بدون اجازه و هماهنگی آنها رفته و نفربر را برگردانده است
او میگوید: مجبور شدیم در خانهای متروکه پنهان شویم و بعداز ۲۴ ساعت برگشتیم. وقتی سراغ سرباز را گرفتم، متوجه شدم فرمانده او دستور بازداشتش را داده است. فرمانده ناراحت بود که چرا سرباز بدون اجازه و هماهنگی آنها رفته و نفربر را برگردانده است. روز بعد همراه فرمانده خودم به سنگر فرمانده ارتش رفتیم و با پادرمیانی مشکل حل شد و اجازه مرخصی سرباز را گرفتیم و او به خانه برگشت.
مرور خاطرات در عروسی
سال۹۷، آقامحمدرضا در یک عروسی خانوادگی در کاشمر، اتفاقی با همان سرباز روبهرو میشود که مشغول تعریفکردن خاطرات جنگ برای عدهای بوده و ماجرای نفربر را روایت میکرده است. آقا محمدرضا کنار همانها مینشیند و به شوخی میگوید: بله دیگر! اگر کاری برای کسی انجام بدهی، در محل تو را رها میکنند و میروند!
وقتی سرباز متوجه میشود آقامحمدرضا جزئیات ماجرا را دقیق میداند، او را میشناسد. دو رزمنده پس از سالها یکدیگر را در آغوش میگیرند و خاطرات آن روزها را مرور میکنند.
دو سال بعد، در روزهای شیوع کرونا، آقامحمدرضا خبر درگذشت آن سرباز را میشنود؛ اما خاطره آن شب و نفربری که در دل منطقه جنگی جا مانده بود، همچنان در صندوق خاطرات او باقی میماند.
* این گزارش شنبه ۲۱ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۳ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.