کد خبر: ۱۵۲۸۶
۰۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
خاطرات

روایت اولین فروش کالا به نظامیان محله کوی پلیس

خاطره سیدهاشم حسینی به دوازده‌سالگی‌اش برمی‌گردد که هر بار که از روستا می‌آمد، برای فروش بار، اول به‌سراغ یکی از مغازه‌دارها که آشنایش بود، می‌رفت. گاهی به مغازه‌داران خیابان شهیدعرفانی می‌فروخت اما میان همه رفت‌وآمدهایش، یک روز بیشتر از همه در ذهنش مانده است.

هر‌بار که از کنار معابر کوی پلیس عبور می‌کند، تصویری در ذهنش نقش می‌بندد و خواه‌ناخواه لبخند روی صورتش می‌نشیند. سیدهاشم حسینی ۶۰ ساله که این روز‌ها ساکن محله قائم(عج) است، خودش را در دوازده‌سالگی به خاطر می‌آورد، درست زمانی‌که برای عبور از عرض خیابان مات و مبهوت ایستاده بود. اسبش با بارِ روی پشت، رد شده و حالا او مانده بود و یک قاطر این سوی خیابان.

ترس عبور از خیابان

سیدهاشم حسینی از همان سال‌های کودکی، گاهی به‌تنهایی و گاهی همراه بزرگ‌تر‌های خانواده، محصولات باغ و دامشان را از روستای سربرج به شهر می‌آورد. او با یکی از مغازه‌داران کوی پلیس آشنا بود و هر بار که از روستا می‌آمد، برای فروش بار، اول به‌سراغ او می‌رفت. گاهی هم در خیابان شهید عرفانی، بخشی از بارش را به مغازه‌داران آنجا می‌فروخت. اما میان همه رفت‌وآمدهایش، یک روز بیشتر از همه در ذهنش مانده است.

او می‌گوید: آن روز‌ها در دهه ۵۰ تعداد خودرو‌ها زیاد نبود. هرچنددقیقه، یک کامیون یا سواری از خیابان رد می‌شد، اما، چون دوازده‌سال بیشتر نداشتم، از ردشدن از خیابان می‌ترسیدم. همیشه مردی که نزدیک خیابان، خانه‌ای گِلی داشت، تا صدای سُم اسبم را می‌شنید، بیرون می‌آمد و کمکم می‌کرد تا از خیابان رد شوم. اما آن روز او خانه نبود.

آقاهاشم ادامه می‌دهد: روی اسب، هیزم و زغال و روی قاطر لبنیات بار کرده بودم. اسبم از خیابان رد شد، اما من ماندم و قاطر. هر بار تا وسط خیابان می‌رفتیم، ماشینی از راه می‌رسید. می‌ترسیدم و دوباره برمی‌گشتم.

چندبار این اتفاق تکرار شد. ناگهان صدایی، سیدهاشم را به خودش آورد؛ «پسرجان! رد شو. چرا برمی‌گردی عقب؟» تعریف می‌کند: آن طرف خیابان، خانه‌های ژاندارمری قرار داشت. یکی از نظامی‌ها که بداخلاق هم به نظر می‌رسید، مرا دیده بود و با صدایی محکم می‌گفت از خیابان عبور کنم.

آن مرد که سیدهاشم از او با عنوان «سرهنگ» یاد می‌کند، برای کمک به سمتش آمد و کمک کرد او و قاطرش از خیابان عبور کنند.

سرهنگ مقداری تخم‌مرغ لازم داشت. سیدهاشم تصور می‌کرد شاید قرار است بدون پرداخت پول، بارش را بردارد. برای همین به سرهنگ گفت «اسبم جلوتر رفته و باید خودم را به او برسانم.»

هر بار که از روستا به مشهد می‌آمدم، به طور حتم سری به خانه سرهنگ و همسایه‌هایش می‌زدم

بعد با خنده ادامه می‌دهد: راستش ترسیده بودم. او نظامی بود؛ برای همین گفتم بقیه بارم را که فروختم، برمی‌گردم.

 

مشتری‌های دائمی

سرهنگ از سیدهاشم قول می‌گیرد که هنگام برگشت، سری هم به خانه او بزند. سیدهاشم می‌گوید: وقتی برگشتم، از دژبان سراغ سرهنگ را گرفتم. دم در خانه‌اش که رسیدم، مرا به داخل دعوت کرد.

مشغول صحبت با سرهنگ بود که همسر او، همه تخم‌مرغ‌ها را از میان کاه‌های داخل حلب هفده‌کیلویی بیرون آورد.

سیدهاشم می‌گوید: عصبانی شدم و گفتم «خانم، چرا همه تخم‌مرغ‌ها را بیرون آوردی؟ دوباره چیدنشان داخل حلب کلی زمان می‌برد.»

همسر سرهنگ با مهربانی جواب می‌دهد «ناراحت نباش. الان همسایه‌ها را خبر می‌کنم تا همه بارت را بخرند.»

همسایه‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسند. هر‌کدام به اندازه نیازشان تخم‌مرغ، لبنیات و دیگر اجناس را برمی‌دارند و در پایان، پول همه خرید‌ها را به سیدهاشم می‌دهند. پیش از رفتن، سرهنگ به دژبان سفارش می‌کند هر وقت سیدهاشم را دید، او را به خانه‌اش راهنمایی کند.

سیدهاشم می‌گوید: از آن به بعد، هر بار که از روستا به مشهد می‌آمدم، به طور حتم سری به خانه سرهنگ و همسایه‌هایش می‌زدم. مشتری‌های خوبی بودند و هر بار، بخش زیادی از بارم را می‌خریدند.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۳ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۱ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام