حسرت آخرین دیدار با رهبرشهید به دل ناهید عطایی نماند!
قرار بود مثل بسیاری از مردم مشهد، منتظر بماند تا مراسم تشییع در شهر خودش برگزار شود؛ اما حسرت آخرین دیدار، صبر را از او گرفته بود. وقتی شنید قرار است مردم برای دیدن پیکر رهبر شهید به مصلای تهران بروند، تصمیمش را گرفت. راهی سفری شد که مقصدش فقط تهران نبود؛ وداعی بود که احساس میکرد اگر از دستش بدهد، برای همیشه در دلش خواهد ماند.
درمیان انبوه جمعیتی که از شهرهای مختلف آمده بودند، او نیز خود را به مراسم رساند تا پیش از آنکه پیکر به مشهد برسد، آخرین سلامش را زمزمه کند. ناهید عطایی میگوید: میتوانستیم در مشهد بمانیم، اما حسرت دیدار رهبر شهید در همه این سالها باعث شد همراه همسرم تصمیم بگیریم به تهران برویم.
شبی که انگار روز بود
این ساکن محله کوی دکترا از این میگوید که سوگی عمیق، مردم را به جادهها کشانده بود. او تعریف میکند: خیلیها مثل ما بهسمت تهران میرفتند. شب را در پارکی نزدیک مصلی توقف کردیم. موکبهای بسیاری در اطراف برپا شده بود. ساعت، نیمهشب را نشان میداد، اما بهخاطر جمعیتی که در خیابان بود، فکر نمیکردی شب باشد. قرار بود ساعت۶ صبح درهای مصلی باز شود، اما به خاطر ازدحام جمعیت، از ساعت۴ صبح درها را باز کردند و مردم وارد شدند. ما هم حدود دو ساعت در مصلی ماندیم و حسابی با آقا حرف زدیم و درددل کردیم.
سوزوگداز عزاداری به حدی بود که انگار همه یکی از نزدیکترین عزیزانشان را از دست داده بودند
ناهیدخانم ادامه میدهد: عزاداری مردم را نمیتوان با کلمات ساده توصیف کرد. سوزوگداز عزاداری به حدی بود که انگار همه یکی از نزدیکترین عزیزانشان را از دست داده بودند.
برافراشتهشدن پرچمهای «یا لثارات الحسین (ع)» در مصلای تهران، صحنهای است که بیش از هر چیز در ذهن ناهیدخانم مانده است.
همه راهها به مشهد میرسید
شلوغی مسیر و ازدحام جمعیت باعث شد او و همسرش یک روز زودتر راهی قم شوند، زیارت کنند، سپس به سمت مشهد بازگردند. عطایی میگوید: با خودم گفتم ممکن است در این شلوغی بهموقع به مشهد نرسیم؛ برای همین به همسرم گفتم زودتر برگردیم. مسیر برگشت هم خیلی شلوغ بود. در طول راه، موکبهای زیادی برپا شده بود و هرجا توقف میکردیم، صحبت بیشتر مردم درباره مراسم بود.
تجربهای ماندگار
او که هردو مراسم تهران و مشهد را از نزدیک دیده است، میگوید حالوهوای تشییع مشهد پرشورتر بود. ناهید خانم توضیح میدهد: تهران خیلی شلوغ بود، اما مشهد حالوهوای خودمانیتر و صمیمیتری داشت. شاید بهخاطر حضور امام رئوف (ع) بود.
او که بسیجی و خادم حرم است، میگوید: زمان مراسم تشییع شهید سردار سلیمانی شیفت حرم بودم. هرچه از آن مراسم برایم تعریف میکردند، بیشتر دلم میگرفت که چرا درمیان جمعیت نبودم. برای همین وقتی برای تشییع پیکر رهبر شهید برنامهریزی میکردند، به مدیرانم گفتم نمیخواهم هیچ کاری انجام بدهم؛ فقط دوست دارم در مراسم شرکت کنم.
روز تشییع، از ساعت۱۲ خودش را به خیابان امامرضا (ع) رساند و درمیان سیل جمعیت گم شد. همراه مداحیها عزاداری کرد تا سرانجام چشمش به ماشین حامل پیکرها افتاد. لحظه وداع فرارسید. چفیهاش را در دست گرفت و منتظر ماند تا خودرو نزدیک شود.
ناهیدخانم میگوید: چفیهام را بالا انداختم تا برایم متبرک کنند. وقتی دوباره آن را در دست گرفتم، بیامان گریه میکردم. این تنها یادگاری من از وداع با رهبر شهید خواهد بود.
* این گزارش شنبه ۲۷ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۵ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.