کد خبر: ۱۴۸۲۱
۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
«حاج موسی غفاری» از تخت داروغه خاطره دارد

«حاج موسی غفاری» از تخت داروغه خاطره دارد

«حاج موسی غفاری» که زندگی اش ۱۰۸ صفحه دارد، یک تاریخ تمام‌قد برای محله‌ایست که عمرش حتی از خود مشهد هم بیشتر است. «محله نوغان». او از سربازان احمدشاه تا شترهاي نفتكش روسي را یادش است.

با وجود او نیازی به یکی از آن کتاب‌های قطور و خاک‌گرفته تاریخ در کنج یک کتابخانه بزرگ نیست. «حاج موسی غفاری» که زندگی اش ۱۰۸ صفحه دارد، یک تاریخ تمام‌قد برای محله‌ایست که عمرش حتی از خود مشهد هم بیشتر است. «محله نوغان» و محله بالاخیابان مشهد. او را عده‌ای از اهالی محله در تماس با «شهرآرا محله» به ما معرفی می‌کنند و همین هم می‌شود بهانه ما برای سرازیر شدن در دالان تاریخ.

 

صد سال پیش یا همین دیروز

اطرافیانش می‌گویند سنش از قرن گذشته است و وقتی سال ۱۲۹۰ شناسنامه‌اش را گرفتند ۸ ساله بوده است. گویی حرف همین دیروز را می‌زند وقتی از ۱۰ سالگی‌اش می‌گوید که هر روز با آقاجانش به مکتبی در کوچه «خاک‌کنانی» می‌رفته و سر درس «بی‌بی‌رقیه» می‌نشسته است. حاج موسی را بعد از مکتب به مدرسه «شیخ بهایی» می‌فرستند که باید لباس یک‌رنگ درس‌خوانده‌ها را می‌پوشید. اما آقاجانش که خیلی موافق این لباس یک‌رنگ و فرم نبود، نزد بزرگی می‌رود تا برایش استخاره بگیرد. استخاره که بد در می‌آید، موسی درس را رها می‌کند و پیشه پدر را در بزازی پیش می‌گیرد.

زمانی را به‌خاطر می‌آورد که درپایین‌خیابان تخت داروغه راگذاشته بودند و داروغه بر آن می‌نشست

او که دوران احمد‌شاه قاجار را هم به‌چشم دیده، زمانی را به‌خاطر می‌آورد که درپایین‌خیابان تخت داروغه راگذاشته بودند و داروغه بر آن می‌نشست تا اگر دونفر با هم دعوا می‌کردند آنها را تنبیه کند، او می‌گوید: همیشه یک نفر را که مقصر بود، همان‌جا شلاق می‌زدند. بعد دونفر را مجبور می‌کردند با هم روبوسی کرده و همدیگر را حلال کنند.

 

پیت پنج‌قِرانی نفت

غفاری از روز‌هایی می‌گوید که آخرین سربازان قاجار در کوچه و پس‌کوچه‌های شهر می‌چرخیدند، اما از آنجا که احمدشاه قاجار قدرت ارتشی نداشت، سربازانش به جای ایجاد امنیت، کوچه‌ها را نظافت می‌کردند. او بیان می‌دارد: آن زمان، چون هنوز نفت دست انگلیسی‌ها بود، از روسیه با شتر نفت می‌آورند و در کاروانسرای «شتر‌خون» که در اطراف نوغان بود، آن را منی یک قِران و نیم می‌فروختند.

هر پیت هم می‌شد ۵‌قران حاج موسی که بعد از ترک مدرسه بزازی را پیشه خود کرده و تا ۲۵ سال سر و کارش با همان طاقه‌های پارچه بوده، این حرفه تاریخی را این‌طور بیان می‌کند: در کاروانسرای عبدل‌خان بزازی می‌کردم، آن زمان ساتن و موری از روسیه می‌آمد و من می‌فروختم. او تعریف می‌کند: زمانی که رضا قلدر (رضاشاه) روی کار آمد، یک چیز‌هایی در شهر عوض شد. مثلا یک زنجیر را بین دوتا دیوار کشیده و هر الاغی که می‌خواست عبور کند، ۲ پول مالیات می‌گرفتند.

 

«حاج موسی غفاری» از سربازان احمدشاه تا شترهاي نفتكش روسي را به یاد دارد

 

هر کلاه دو پناباد

پیرمرد قدیمی نوغان که تمام سال‌های عمرش را در کوچه‌پس کوچه‌های این محل سپری کرده از حال هوای کوچه‌ها و آدم‌های آن زمان این‌طور می‌گوید: مردم همه عبا می‌پوشیدند و بازاری در پایین خیابان بود به نام «کلاه‌دوزها» که با ۲ پناباد (هر قِران ۱۰ پناباد بود) یک کلاه می‌دوختند.

وی ادامه می‌دهد:هرقت که کلاه می‌خواستیم یک‌ماه قبلش به بازار کلاه‌دوز‌ها می‌رفتیم تا برایمان بدوزند. آن زمان کوچه‌های نوغان در قرق قلدر‌ها و داش مشتی‌هایی بود که اگر یک روز دعوا و بزن بزنی راه نمی‌انداختند، آن روز شب نمی‌شد.

حاج موسی از قحطی جنگ جهانی دوم هم خاطرات جالبی دارد؛ «گندم، جو و کلا همه‌چیز به یک‌باره کم شد. یک‌روز در راه برگشت از راه‌آهن دوتا نان خریدم و به درب منزل یکی از اقوام رفتم. همین‌که در را گشودند، نان را از دستم گرفته و هر کدام از اهل خانه تکه‌ای از آن را بلعیدند. آن‌روز مجبور شدم دوباره بروم سمت راه‌آهن و نان بگیرم.»

حاج موسی تا‌کنون ۴ بار ازدواج کرده و حاصل آن ۸ فرزند است که بزرگ‌ترین آنها حدود ۷۰ سال سن دارد. وی همچنان در خانه‌ای قدیمی در کوچه نوغان زندگی می‌کند و هر روز گشتی در کوچه‌های این محدوده زده و با قدیمی‌ها چاق‌سلامتی کرده و خاطرات دیروزش را مرور می‌کند.

 

*این گزارش آبان سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام