شهید فیضی اولین شهید شهرداری مشهد بود
باید روی لودر مینشست، غلتک را راه میانداخت تا ناهمواریهای زمین را صاف کند، اما از آن بالا ناهمواریها عمیقتر به چشم میآمد. ناهمواریهایی که از کوچه و خیابان گذشته بود و به ایلام، کردستان، مجنون و ... رسیده بود. جایی که یک عده، چون خوره به جان کشور افتاده بودند. پشت فرمان لودر که مینشست (آن زمان شهید امرا... فیضی در حال آسفالت خیابان حرعاملی بود) به فکر فرومیرفت؛ او در افکارش، عدهای جانی و منافق را زیر غلتک لودر خود له میکرد و پیش میرفت...
دفاع، فکر همه را مشغول کرده بود. محله سرتاسر شور و اشتیاق برای مقابله با دشمنان بود. امرا... تازه کارمند شهرداری شده بود، اما این چیزی نبود که فکرش را بیشتر از دفاع به خود مشغول کند. پایین آمدن از ماشین شهرداری و پیوستن به گروهی که سوار بر اتوبوس راهی جبهههای جنگ میشدند، برای او به سادگی آسفالت کردن کوچهای کوچک بود. سال ۵۹ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بود که امرا... با آرامش راهی جبهههای جنگ و دفاع مقدس شد، او از اولین داوطلبان شهرداری مشهد برای اعزام به جبهه بود.
علاوه بر مهرآبادیها محلههای دیگر نیز شهیدفیضی را میشناسند، با این حال عطر و بوی او در کوچههای مهرآباد بیشتر از بقیه محلهها استشمام میشود. اهالی خیلی از محلههای دیگر نیز با نام و یاد او آشنایند، اما میگویند هر جا که چشم مادری به انتظار فرزند باشد، آنجا محله اوست. مادر امرا... هنوز هم به امید دیدار پسرش به مهرآباد، خانه دخترش میآید و گوشه پرده را کناری میزند؛ شاید خبری از امرا... برایش آورده باشند.
از پلهها که بالا میرویم، کسی پرده را کنار میزند و نگاهش را بیرون میاندازد. نگاهش تا توی خانه وقتی به پشتی تکیه میدهیم همچنان با ماست؛ شاید خبری از فرزند شهیدش برایش آورده باشیم. میگویند آن روز را که جسد امرا... را به مشهد آوردند را به خاطر نمیآورد. چراکه به علت فشار عصبی سکته کرد و حالا به خاطر کهولت سن از امرا... تنها نامی به خاطر میآورد و انتظاری که نمیداند کی به سر میآید.
خواهر شهید میگوید: برادرم ۲۶ ساله بود که به جبهه رفت. او با وجود اینکه کار ثابتی پیدا کرده بود و بهعنوان نیروی شهرداری مشغول به کار شده بود، به محض شنیدن زمزمههای دفاع مقدس همه چیز را رها کرد و به جبهه رفت.
او ادامه میدهد: برادرم اولین شهید شهرداری شد.
وقتی او را به معراج شهدا بردند، مادرم بارها و بارها با دیدن برادرم از هوش رفت و بعد از مدتی نیز سکته کرد
اینجا خانه خواهر شهید فیضی است و خواهر و مادر این شهید میزبان ما هستند. خواهر شهید میگوید: برادرم ۲۶ ساله بود که به جبهه رفت. او با وجود اینکه کار ثابتی پیدا کرده بود و بهعنوان نیروی شهرداری مشغول به کار شده بود، به محض شنیدن زمزمههای دفاع مقدس همه چیز را رها کرد و به جبهه رفت.
او ادامه میدهد: برادرم اولین شهید شهرداری شد. وقتی او را به مشهد آوردند و برای آماده کردنش برای دفن او را به معراج شهدا بردند. مادرم بارها و بارها با دیدن برادرم از هوش رفت و بعد از مدتی نیز سکته کرد.
میگوید: برادرم آنقدر عزیز بود و محبوب که هنوز خیلی از همدورههایش در محله از او با حسرت یاد میکنند.
شهید امرا... فیضی در حالی که مشغول رویارویی با دشمنان در روستای گلان ایلام بود در ۱/۱/۶۰ با اصابت ترکش به ناحیه گردن به شهادت رسید.
البته مسئولان هم از خانواده این شهید فراموش نکردهاند؛ رئیس بنیاد شهید منطقه ۱، شهردار منطقه ۵ و جانشین فرمانده گردان ۳۲۰ عاشورا در هفته دفاع مقدس برای دیدار با خانواده شهید فیضی خصوصا مادر او در منزل خواهر شهید حضور پیدا کردند.
*این گزارش در شماره دوم شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ مهرماه سال ۹۰ منتشر شده است.