کد خبر: ۱۴۷۱۰
۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
آرایشگاه دایی‌جواد در پایین‌خیابان؛ سلمانی موسپیدکرده‌هاست

آرایشگاه دایی‌جواد در پایین‌خیابان؛ سلمانی موسپیدکرده‌هاست

آرایشگاه دایی‌جواد شاید برای جوان‌های امروزی جذاب نباشد، اما پاتوق موسپیدکرده‌های هم‌دوره خودش است که بیشتر از صفا‌دادن به سرورویشان، برای خلق خوش و منصف‌بودن جواد رأفتی‌خداپرست، مشتری پروپاقرصش هستند.

ده‌ساله که بود، پدرش به رسم همه پدر‌هایی که پسرشان را می‌فرستادند پی یادگیری کسب‌وکار، دست جواد را گرفت و رفتند به سلمانی حاجی‌کاظمی که دکانش اواسط کوچه گنبد‌خشتی، در راسته حمام حاج‌نوروز بود. نصف روز مدرسه می‌رفت و نصف دیگر را در دکان سلمانی پادویی می‌کرد. این‌قدر در سلمانی‌های مختلف کار کرد تا اینکه خودش استادکار شد و خیلی از بچه‌محل‌ها شدند مشتری‌هایش.

با اینکه چند‌سال شغل آرایشگری را کنار گذاشت و روی تاکسی کار کرد، ده‌سالی می‌شود که دوباره به محله پدری‌اش در پایین‌خیابان برگشته و باز آرایشگاه خودش را راه انداخته است. آرایشگاه دایی‌جواد شاید برای جوان‌های امروزی جذاب نباشد، اما پاتوق موسپیدکرده‌های هم‌دوره خودش است که بیشتر از صفا‌دادن به سرورویشان، برای خلق خوش و منصف‌بودن جواد رأفتی‌خداپرست، مشتری پروپاقرصش هستند.

 

پله‌پله استادکار شدم

در آستانه شصت‌سالگی هنوز شانه و قیچی به دست می‌گیرد و رو به آینه به صورت بچه‌محل‌هایی که مانند خودش گذر زمان در چهره‌شان دیده می‌شود، نگاه می‌کند تا نتیجه کار را بررسی کند؛ بچه‌محل‌هایی که زمانی برای ماشین‌کردن سرشان پیش او می‌آمدند و با هم به مدرسه می‌رفتند؛ «کلاس چهارم بودم که پدرم دستم را گرفت و برد سلمانی‌ای که در راسته حمام حاج‌نوروز بود تا آنجا پادویی کنم و کار یاد بگیرم.

آن زمان همه بچه‌ها باید سرهایشان را می‌تراشیدند و اولین کاری که یاد گرفتم، اصلاح‌کردن سر با نمره ۴ و ۲ بود. ماشین اصلاح هم دستی بود و چلخ‌و‌چلخ صدا می‌داد؛ مثل ماشین‌های الان برقی نبود که با سرعت کار کند.»

خنده‌های ریزریز دایی‌جواد نشان می‌دهد یادآوری خاطرات گذشته برایش شیرین است. جمله‌ها را با سرعت پشت هم می‌آورد تا مبادا اتفاقی از قلم بیفتد؛ «تا کلاس پنجم در مدرسه انوشیروان که این روز‌ها تبدیل به خوابگاه دختران شده است، درس خواندم و بعد که مدارس به خاطر انقلاب تعطیل شد، می‌رفتیم تظاهرات. در همه آن سال‌ها در چند‌آرایشگاه کار کردم تا برای خودم استادکار شدم.

من هم روی باز و اخلاق خوب و البته قیمت منصفانه را سرلوحه کارم قرار داده‌ام

مغازه حاجی‌کاظمی در کوچه گنبد‌خشتی، آرایشگاه آقای برومند که به «ممد‌ترکه» معروف بود و یک شاگرد پادوی دیگر هم به نام غلام با من آنجا کار می‌کرد. مدتی هم در آرایشگاه مجلل در چهارراه سیلو کناردست اکبرآقا سهرابی مشغول بودم. یک جعفر‌نامی هم بود در آرایشگاه پرستو که شاگردم بود و مراحل اصلاح را به او آموزش می‌دادم.»

 

کسب روزی از هنر قدیمی

وقتی رأفتی مراحل استادکار‌شدنش را یکی‌یکی می‌شمارد، هم‌محله‌ای‌های قدیمی می‌آیند و سلام و خوش‌وبشی می‌کنند و نمی‌گذارند مغازه دایی‌جواد خالی بماند؛ «دوران سربازی را در مرز بودم، سمت زاهدان. آنجا هم در آرایشگاه دانشگاه افسران مشغول شدم و از فرمانده گردان تا استاد دانشگاه، سرشان را اصلاح می‌کردم. سال‌۶۵ که سربازی تمام شد، باز برگشتم مغازه حاج‌آقا کاظمی و این بار برای خودم کار را شروع کردم.

سه تا صندلی کار بود؛ یکی استاد و یکی مهدی‌آقا و روی صندلی جلو مغازه هم من کار می‌کردم. بعد رفتم در خیابان طبرسی، آرایشگاه پرستو، روبه‌روی حمام حاج‌حکیم. آن زمان آرایشگاه‌ها کنار حمام‌ها بود، چون مردم یک روز را به نظافت و سلمانی اختصاص می‌دادند.»

بعد‌از مدتی آرایشگری را کنار گذاشت و تاکسی داشت، اما بعد‌از ۲۲‌سال دوباره برگشت به همین کار و ۱۰ سالی می‌شود که در محله قدیمی‌شان با همان هنری که در کودکی آموخته است، اموراتش را می‌گذراند. او مردم‌داری را اصل کاسبی می‌داند و می‌گوید: فوت‌وفن کار مهم است، اما خیلی‌ها برای قیمت مناسب و اخلاق خوب می‌آیند؛ وگرنه ما که به رسم قدیم اصلاح‌کردن را یاد گرفته‌ایم، باب طبع جوان‌های امروزی به مو مدل نمی‌دهیم.

قدیمی‌ها می‌آیند و سرشان را ساده اصلاح می‌کنند. من هم روی باز و اخلاق خوب و البته قیمت منصفانه را سرلوحه کارم قرار داده‌ام. اگر هم کسی سرش را جای دیگر اصلاح کند، گله نمی‌کنم، چون روزی‌رسان خداست.

سرش خیلی شلوغ نیست، اما به همین روزی که می‌رسد، قانع است و بیشتر از اینکه درآمد برایش مهم باشد، دوست دارد همسایه‌ها بیایند و در مغازه او از احوال هم باخبر شوند.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۳۱ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۳۶ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام