«تعبدی» فقط یک پزشک نبود
خیابان تعبدی در محله عامل، امروز بیشاز هرچیز با پردهها و طاقههای پارچهاش شناخته میشود؛ مسیری تجاری که در کمتر از دو دهه به یکی از نقاط پررفتوآمد خرید تبدیل شده است. اما زیر این ظاهر پرهیاهو، تاریخی آرام و کمصدا جریان دارد؛ تاریخی که بسیاری از رهگذران و حتی کسبه محل از آن بیخبرند.
کمترکسی میداند نام این خیابان از کجا آمده و تعبدی چه کسی بوده است. نه تابلویی روایتش را بازگو میکند و نه نشانی از گذشته در ازدحام مغازهها پیداست. برای یافتن پاسخ، باید از هیاهوی مغازهها فاصله گرفت، از سر ناچاری به آن سوی خیابان رفت، وارد یکی از کوچههای خیابان عامل، عامل۹ شد و پای صحبت کسانی نشست که هنوز خاطره مردی را به یاد دارند که روزگاری نبض این محله با قدمهای او میتپید؛ دکتر محمدباقر تعبدی. همان کوچهای که اهالیاش میگویند سالها «تعبدی» نام داشته، ولی حالا اسمش تغییر کرده است.
ترکیب طبابت و فعالیت رسانهای
دکتر محمدباقر تعبدی از آن چهرههایی بود که در یک تعریف ساده نمیگنجند. او پزشک بود، اما فراتر از طبابت میاندیشید و عمل میکرد. فردی فعال در عرصههای سیاسی، اجتماعی و صاحبامتیاز هفتهنامهای به نام «آهنگ خاور»، نشریهای که در دهه۴۰ شمسی منتشر میشد و به دلیل لحن صریح و انتقادیاش، سرانجام توقیف شد.
دکتر تعبدی مطبی در پایینخیابان داشت و در دارالشفای حضرتی نیز بیماران را درمان میکرد. ترکیب طبابت و فعالیت رسانهای در آن سالها، نشان از شخصیتی داشت که تنها به حرفه خود بسنده نمیکرد و دغدغههای اجتماعی و سیاسی نیز در وجودش ریشه داشت.
او در انجمنهای محلی حضور فعالی داشت و نامش میان اهالی شهر شناختهشده بود. بااینهمه، تضاد تلخ ماجرا اینجاست که از زندگی شخصیاش اطلاعات چندانی بر جای نمانده است؛ نه سال دقیق تولدش روشن است و نه تاریخ درگذشتش با قطعیت ثبت شده. آنچه امروز مانده، نه اسناد رسمی، بلکه حافظه مردم و همسایگان اوست.

آن طرف پرده از تعبدی نشانی نبود
میدانستیم در راسته پردهفروشها که به نام دکترتعبدی نامگذاری شده است، احتمالا کسی اطلاعاتی از خود او ندارد. هیچیک از فروشندگان نمیدانستند وجه تسمیه این خیابان چیست یا حتی آیا چنین نامی واقعا وجود خارجی دارد یا نه.
این موضوع هم طبیعی بود؛ بیشتر کاسبان این کوچه آنقدر سابقه نداشتند که خود دکتر را به یاد بیاورند. بسیاری از مغازهها چندبار دستبهدست شده بود؛ عدهای شغل پدرشان را ادامه میدادند و برخی نیز تازه به جمع کاسبان محل پیوسته بودند. شمار اندکی هم علاقه چندانی به دانستن تاریخ کوچه و نامگذاریهایش نشان نمیدادند و صراحتا اظهار بیاطلاعی میکردند و همان ابتدا آب پاکی را روی دستمان میریختند.
بااینحال، یکیدو نفرشان سرنخهایی داشتند. دستکم میدانستند که دکترتعبدی چهکاره بوده و خانهاش کجا قرار داشته است و باید از کجا سرخط ماجرا را جستوجو کنیم و بیدلیل معطل نشویم. همان تعداد اندک، ما را به جای دیگری راهنمایی کردند. در واقع، اصل ماجرا خارج از همین کوچهای است که به نام تعبدی شناخته میشود.
همسایهها و اهالی محله از این تغییر نام گلایهمند بودند و هنوز هم امید دارند روزی، نام محله دوباره به «تعبدی» برگردانده شود.
وقتی اینجا باغ بود، هرروز میدیدمش
حسین اسدینیا که اکنون در میانه دهه هفتم زندگی خویش است، از پنجسالگی در کوچه تعبدی ساکن بوده. او وقتی از گذشته حرف میزند، گویی خیابان شلوغ امروز را نمیبیند؛ درعوض، خانهباغهای بزرگی را به خاطر میآورد که وسیعترینشان متعلقبه دکتر بود.
به گفته او، زمینهای این کوچه در اصل متعلقبه شیخ مرتضی تعبدی، پدر دکتر، بوده است.
جایی که امروز مغازهها پشتسرهم ردیف شدهاند، زمانی انباشته از درخت و فضای باز بود و خانهها با فاصلهای بسیار از هم ساخته میشدند. اسدینیا میگوید: خانه دکتر با آجرهای بهمنِ سفالی قدیمی ساخته شده بود. حتی انجمن محلی شهر مشهد هم تا همین چندوقت پیش، روی همان خانه تابلو داشت. دکتر معمولا از سمت پایینخیابان میآمد؛ گاهی پیاده و گاهی با ماشین. در اکثر مواقع میشد او را در محله دید.
حضور دکتر تعبدی برای من و اهالی محل، مایه دلگرمی و قوتقلب بود
در روایت اسدینیا، زندگی اهالی محله با حضور دکتر گره خورده بود؛ بهویژه در شب شام غریبان که عزاداران بسیاری از طیفهای مختلف مردم در خانه او گرد هم میآمدند.
اسدینیا این تجمع را بهخوبی در خاطر دارد: «شب پایانی دهه اول محرم، هیئتهای زیادی به خانهشان میآمدند. مجلس عزاداری پرشوری داشتند. آن زمان مادرشان هنوز در قید حیات بود و برادرشان، حسن تعبدی، هم همین اطراف زندگی میکرد.»
اصلا خودش را نمیگرفت
پیش از آنکه نام تعبدی روی تابلوها بنشیند، اینجا امتداد کوچه حسینباشی و به همین نام بود؛ نامی که ریشهاش به کورههای آجرپزی منطقه بازمیگشت. خاک این حوالی برای آجرسازی مناسب بود و دود کورهها بخشی از منظره روزانه محله به شمار میآمد.
اسدینیا توضیح میدهد: از این سر کوچه تا آن سرش، ملک پدر دکتر بود. بعد که خیابان ساخته شد، اسمش را گذاشتند تعبدی. درواقع، این نامگذاری زمانی اتفاق افتاد که خود دکتر زنده بود و هنوز فعالیت میکرد.
از او میپرسم باتوجهبه اینکه نه تصویر روشنی از دکتر باقی مانده و نه اطلاعات مکتوب چندانی در دست است، دکتر محمدباقر تعبدی را چگونه به یاد میآورد و توصیف میکند. اسدینیا میگوید: مرد کاملی بود؛ موهای جوگندمی داشت، همیشه مرتب و خوشپوش بود و با همه سلام و احوالپرسی میکرد. با اینکه تحصیلات عالی داشت و دکتر بود، اصلا خودش را نمیگرفت.
خاطرات اسدینیا نه روایت یک پزشک نامدار، بلکه تصویر همسایهای صمیمی است؛ مردی که هرروز در کوچه دیده میشد و حضورش بخشی از زندگی عادی محله بود.

خانهای که هنوز نفس میکشد
خانه دکتر با اینکه تقریبا بهطور کامل بازسازی شده، هنوز نشانههایی از گذشته را در خود حفظ کرده است. اهالی، آن ساختمان قدیمی با آجرهای سفالی بهمنی و بندکشیهای اصیل را خوب به یاد دارند؛ خانهای که تا همین چندی پیش، میان ساختمانهای مدرن تازهقد کشیده، همچون یادگاری از دورهای دیگر خودنمایی میکرد.
اسدینیا مقابل خانه میایستد و میگوید: حدود چهلسال پیش از اینجا رفتند. بعد زمینها قطعهقطعه شد و هرتکه را به فروش رساندند. نمیدانم این خانه هنوز وارثی دارد یا بهطور کامل واگذار شده است.
وقتی از او درباره تبدیلشدن این کوچه به راسته پارچهفروشها میپرسم، شانهای بالا میاندازد و میگوید: این مغازهها چندان قدیمی نیستند؛ شاید پانزده تا بیستسال است که اینجا پا گرفتهاند. تغییرات بعدها اتفاق افتاد؛ درست مثل تغییر نام کوچه محل سکونت دکتر به «عامل». بااینهمه، برای ما اینجا هنوز هم محله دکتر تعبدی است.
پزشکی که به خاطره تبدیل شد
کاظم نداف، نجار محله، از دیگر کسانی است که دکتر را نهفقط در قامت یک همسایه، بلکه در مقام پزشک معالجش به یاد میآورد. او که حدود ۵۵سال است در این کوچه روزگار میگذراند، خانهاش دقیقا در مسیر تردد روزانه دکتر قرار داشته است.
نداف خاطرهای دور، اما روشن از دوران کودکیاش نقل میکند؛ «بچه بودم که به مننژیت مبتلا شدم. دکتر هرروز صبح، پیش از آنکه راهی مطب شود، به من سر میزد، حالم را میپرسید و اگر نسخهای لازم بود، مینوشت. حضور او برای من و اهالی محل، مایه دلگرمی و قوتقلب بود.» این توصیف، پزشکی را تصویر میکند که طبابتش به دیوارهای مطب محدود نمیشد و مسئولیت اجتماعیاش را در کوچهپسکوچههای محلهاش دنبال میکرد.
نداف هنوز تابلو آبیرنگ انجمن شورای شهر را که بر سردر خانه دکتر نصب شده بود، بهخوبی به خاطر دارد. او میگوید: خانهشان تا حدود بیستسال پیش، دستنخورده باقی مانده بود. بعداز آنکه خانه فروخته شد، دیگر خبری از ایشان نداشتیم؛ تا اینکه چندسال پیش، ناگهان آگهی فوتشان را در روزنامه خراسان دیدم و بسیار متأثر شدم.
اما آنچه هنوز خاطر این همسایه قدیمی را آزرده میکند، تغییر نام کوچه است؛ «نام اینجا تعبدی بود، اما بعدها بخشی از آن به عامل ۹تغییر کرد. برای اعتراض به شهرداری هم رفتیم، اما صدایمان به جایی نرسید. بااینحال، جالب است که هنوز هم قبضهای آب و برق ما به نام تعبدی صادر میشود؛ انگار حتی سیستمهای اداری نمیخواهند این نام را فراموش کنند.»
خانهای برای همه مردم
حسن آذرآتشدخت مشغول کوتاهکردن موهای مشتریاش است که وارد سلمانیاش میشویم؛ همان ابتدای کوچه عامل ۹. او ۶۶سال دارد و متولد همین محله است. آذرآتشدخت تصویر دیگری از دکتر ارائه میدهد؛ نهفقط بهعنوان پزشک یا همسایه، بلکه بهعنوان میزبان و محور محله: خانهشان خیلی بزرگ بود، حدود هفتصدمتر. بزرگترین خانه این محله، یا حتی این منطقه را داشتند.
به گفته او، در روزگاری که تالارهای امروزی وجود نداشت، مردم برای برگزاری مراسمشان به خانه دکتر میرفتند؛ از عزاداری و ختم گرفته تا جشنها و گردهماییهای مذهبی. خانه او به نوعی فضای مشترک اهالی شده بود. دکترتعبدی در عمل، داشتههایش را با همسایهها تقسیم میکرد و نمیگذاشت کوچکترین فاصلهای میان خودش و مردم شکل بگیرد.
دست و دلبازی یک دکتر تحصیل کرده
مجید اعلمی، یکی از مشتریان آقای آذرآتشدخت، همانطورکه مشغول شنیدن گفتوگوی ماست، تصمیم میگیرد جلو بیاید و خاطراتش از دکتر را با ما در میان بگذارد. صدای بم و کهنهای دارد و زیر سفیدی موها و سبیلش، چشمانش از یادآوری آن روزها برق میزند؛ «بهخاطر بزرگی خانه، بعضی عروسیها هم آنجا برگزار میشد. دکتر اجازه میداد مردم از خانهاش استفاده کنند. خیلی متین و خاکی بود. این رفتار، آن هم از طرف یک دکتر تحصیلکرده، اتفاق بزرگی در محله ما بود.»
او تأکید میکند که دکتر در منطقهای زندگی میکرد که بیشتر ساکنانش از طبقات کمدرآمد بودند، اما هیچوقت فاصلهای میان خودشان و تعبدی احساس نمیکردند.

حافظهای که هنوز زنده است
تحول خیابان تعبدی، داستانی آشنا از تغییر چهره شهرهای ایران است؛ تبدیل باغها به خانه، خانهها به مغازه و محلهها به مراکز تجاری. با رشد شهر، زمینها ارزش اقتصادی پیدا کردند و آرامآرام بافت قدیمی، جای خود را به فعالیتهای تجاری داد. راسته پارچهفروشها حاصل همین تغییر است؛ اقتصادی که حافظه شهری را کمکم زیر لایهای از ویترینها پنهان کرده است.
امروز مشتریها برای خرید پرده و پارچه میآیند، بیآنکه بدانند نام این خیابان یادگار پزشکی است که روزگاری هر صبح از همین مسیر عبور میکرد.
دکتر در منطقهای زندگی میکرد که بیشتر ساکنانش از طبقات کمدرآمد بودند، اما هیچوقت فاصلهای احساس نمیشد
آنچه در گفتوگو با اهالی قدیمی بیش از هر چیز به چشم میآید، نه صرفا حس نوستالژی، بلکه نوعی تعلق است. برای آنها نام تعبدی فقط یک تابلو نیست؛ بخشی از هویت محله است. حتی تغییر رسمی نام بخشی از کوچه نیز نتوانسته این حافظه را پاک کند. در زبان روزمره، در نشانیهایی که هنوز گفته میشود، و حتی در قبضهایی که به خانهها میرسد، نام تعبدی همچنان زنده و جاری است.
خیابانها هم حافظه دارند
شهر فقط از ساختمانها ساخته نمیشود؛ از خاطرهها ساخته میشود. خیابان تعبدی نمونهای روشن از همین حقیقت است؛ راستهای که امروز با پارچههای رنگارنگ شناخته میشود، روزگاری باغی بزرگ بود و خانهای در آن قرار داشت که درهایش به روی مردم باز بود.
دکتر محمدباقر تعبدی شاید در اسناد رسمی چندان شناختهشده نباشد، اما در حافظه محله هنوز قدم میزند؛ پزشکی با موهای جوگندمی که صبحها از خانه بیرون میآمد، به بیماران سر میزد و شبها خانهاش محل گردهمایی مردم میشد.
شاید نام خیابانها تغییر کند، شاید خانهها فروخته شوند و مغازهها جای باغها را بگیرند، اما تا وقتی کسانی هستند که این داستانها را روایت میکنند، شهر گذشتهاش را بهطور کامل از یاد نخواهد برد. شاید راز ماندگاری نیز همین باشد: اینکه گاهی پشت شلوغترین راستههای خرید، خوشترین خاطرهها در گوشهوکنار محله و در دل آدمها، به زندگی خود ادامه میدهند.
* این گزارش شنبه ۱۹ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۶ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.