چرخ گاری مش حبیب بعد از ۱۱۰ سال هنوز هم میچرخد
خانهاش خیلی کوچک است. خیلی. تا به حال جایی به این کوچکی ندیدهام. خانهای که در و دیوارش پر شده از تار عنکبوتهای کوچک و بزرگی که شاید حتی دیدنشان هم احساس چندشآوری به آدم بدهد، چه برسد به آنکه خواسته باشی کنارشان زندگی کنی.
روزها بار گاریاش بساط میکند
اینجا خانه مش حبیب لطفآبادی است. خانهای حقیر و بسیار فرسوده، اما با صفا که انتهای خیابان خواجهربیع ۳۸ و در محله خواجه ربیع مشهد قرار گرفته. ترکهای کوچک و بزرگ روی دیوارهای خانهاش، ترس اینکه با کوچکترین زلزلهای، جز تلی از خاک، چیزی از این فضا نماند را در دل هر بینندهای میاندازد.
شاید تا به حال او را بارها دیده باشید. همانی که روزها با گاری کوچکش راه میوفتد داخل خیابان خواجهربیع، بساط میکند و جنس میفروشد. سن و سال مشحبیب حالا ۱۰ سال است که از یک قرن هم عبور کرده. خودش میگوید متولدسال ۱۲۸۰ در شهرستان میانه استان آذربایجان شرقی است وسال ۱۳۱۰ بوده که ابتدا به درگز و سپس به مشهد آمده و اینجا ماندگار شده. اصلا از همین مشهد خودمان زن اختیار کرده و ...
در حکومت پهلوی مامور یکی از ادارات دولتی بوده و به خاطر همین سمتش، سفری هم به شوروی آنزمان داشته
سفر به شوروی زمان نیکولای!
وارد خانه که میشویم، مشتی روی تختش دراز کشیده. اولی که ما را میبیند، کمی تعجب میکند، ولی بعد از اینکه همسایهاش معرفیمان میکند، خیلی زود صمیمی میشود و حتی بدون اینکه درست و حسابی ما را بشناسد، شروع میکند به گفتن خاطرات سالهای دورش. از آن سالهایی که هنوز احمدشاه قاجار بر تخت پادشاهی بود تا وقتی که رضاشاه پهلوی مسند قدرت را به دست گرفت.
به گفته خودش، در حکومت پهلوی مامور یکی از ادارات دولتی بوده و به خاطر همین سمتش، سفری هم به شوروی آنزمان داشته. شوروی زمان نیکولای! مشتی درس هم خوانده و میگوید:زبان انگلیسی و روسی را بلدم. مشتی که حالا بیشتر از ۳۷ سال است اینجا، در همین خانه قدیمی، اما باصفا زندگی میکند، جزو اولین ساکنان محله خواجهربیع هم محسوب میشود. میگوید: به مشهد که آمدم، در روستای خین عرب و سمزقند هم خانه داشتم تا اینکه این خانه را خریدم. آن سالها این جا هنوز روستا بود و این خانه، در مرکز روستا قرار داشت. تا اینکه شهر بزرگ شد. آن زمان مردم خیلی ساده بودند. در ایران، ماشینی وجود نداشت. زمانی که اولین دوچرخه از شوروی به ایران آمد، همه مردم با تعجب به آن نگاه میکردند و از خودشان سئوال میکردند که چطور راه میرود؟!
مشتی ۱۰ بار ازدواج کرده و ۱۱ فرزند دارد
جالب است بدانید که مشتی ۱۰ بار ازدواج کرده و ۱۱ فرزند دارد. یک پسر و ۱۰ دختر دارد که در تهران هستند و او را تنها گذاشتهاند و حتی هرزگاهی هم به او سر نمیزنند. او حالا هم پیرترین و هم جزو تنهاترین مردمان این جا هم محسوب میشود.
همه همسران مشتی فوت کردهاند. این روزها شغل مش حبیب، دست فروشی است. با یک گاری کوچک، روزها راهی محله خواجه ربیع میشود و روزیاش را دشت میکند. میگوید انتظار زیادی ندارم. همین که هر روز به اندازه خریدن یک نان هم درآمد داشته باشم، کافی است. خورد و خوراکم کم است. اینجا همسایهها هم لطف دارند. برایم غذا میآورند و نمیگذارند گشنگی بکشم. از مشتی میپرسم چرا فرزندانت به تو سر نمیزنند، میگوید:تا وقتی پول داشته باشی، سراغت میآیند، همین که وضعت خراب باشد، رهایت میکنند به امان خدا! مش حبیب البته گلایهای ندارد و راضی است به رضای خدا.
مش حبیب سرحال و قبراق ما این روزها تنهای تنها، با همان گاری کوچک و رنگ و رو رفتهاش، محله خواجه ربیع را دور میزند تا روزیای را که برایش مقدر شده، از دست خلقا... بگیرد. با این وجود هرگز اجازه نمیدهد کسی از روی ترحم و با تحقیر کمکش کند. برای همین و با وجود اینکه ۱۱۰ سال از خدا عمر گرفته، لحظهای امید را از دست نداده و با توکل، همچنان ادامه میدهد...
*این گزارش مهر سال ۹۰ در شماره ۲ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.
