کد خبر: ۱۴۴۹۸
۳۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
۶۰ سال خدمت حاج‌محمدصادق رافتی در صحن و سرای رضوی

۶۰ سال خدمت حاج‌محمدصادق رافتی در صحن و سرای رضوی

مرحوم حاج‌محمدصادق رافتی، در حالی در هفتم اردیبهشت ۱۳۷۱ درگذشت که ۶۰ سال از عمر پربرکت ۷۳ ساله خود را وقف کار در صحن و سرای حرم رضوی (ع) کرده بود.

مرحوم حاج‌محمدصادق رافتی، در حالی در هفتم اردیبهشت ۱۷۳۱-شب شهادت امام جعفر صادق (ع) - درگذشت که ۶۰ سال از عمر پربرکت ۷۳ ساله خود را وقف کار در صحن و سرای حرم رضوی (ع) کرده بود. وی که از سیزده سالگی به کار در حرم مطهر مشغول شده بود، در شصت‌سالگی، معماری صحن جمهوری اسلامی حرم را بنیان نهاد. در طول خدمتش به‌عنوان معمار حریم رضوی، آیینه‌کاری‌ها و شیشه‌کاری‌های حرم زیرنظر او صورت می‌گرفت و از سال ۵۶ به‌عنوان معمار بیوتات متبرکه منصوب شد.

وی علاوه‌بر صحن جمهوری اسلامی، در ساخت رواق دارالولایه، صحن قدس و کتابخانه جدید حرم نیز نقش محوری داشته و جزو معدود معمارانی است که در هر چهار قسمت طرح توسعه اطراف حرم مطهر رضوی، دست‌اندرکار بوده است. وی که در تجوید و قرائت قرآن نزد بزرگانی نظیر سیدمحمد عرب و استاد حاج‌عباسعلی به استادی رسیده بود، در معماری نیز، نزد استادان بنام زمان خود همچون رضوان، آفرنده، محمدرضا معمار، شکرا... خوش‌دست و حاج احمد بیوکی شاگردی کرده است.

بازسازی گنبد شاهچراغ (ع) و کاشی‌کاری آن، تعویض دور روضه منوره و بازسازی گنبد ا... وردی‌خان از دیگر آثار هنری این معمار برجسته به‌شمار می‌آید. استادرافتی، سال ۶۳ در بحبوحه جنگ، برای کمک به بازسازی هویزه، به این شهر جنگ‌زده رفت و مدتی را صرف بنیان نهادن معماری مسجد این شهر کرد. در بیستمین سال درگذشت این هنرمند هم‌محله‌ای، به خانه قدیمی و باصفای او در کاشانی ۲ و محله بالاخیابان مشهد آمده‌ایم و پای صحبت‌های همسر و فرزندانش نشسته‌ایم تا بگویند و بشنویم از روزگار سپری‌شده حاج‌محمدصادق معمار.

دخیل دل 

پسر بچه ده‌دوازده‌ساله‌ای که کارش«یاعلی (ع)» گفتن بود و جابه‌جا کردن مصالح معمارها، وقتی به ۲۹ سالگی رسید، برای خودش استاد معمار شده بود که چشمش افتاد به باغ همسایه و دل بست به ستاره‌ای که آفتاب‌مهتاب به خود ندیده بود. پسر این باغ و دختر آن باغ به وصال هم درآمدند و نتیجه این وصلت شد پنج دختر و چهار پسر، ۲۳ نوه.

۴۴ سال بعد از آن روز که پسر دلش را دخیل بست به دل دختر باغ همسایه، دمدمه‌های غروب بود که پیرمرد ۷۳ ساله‌ای، از روی داربست پایین آمد، نماز مغربش را خواند و رفت خانه. رفت خانه و دیگر کسی او را در کوچه‌ها ندید. این رفتن و برنگشتن، اما مثل همه نیامدن‌ها نبود. برنگشتن آن مرد، دل یک شهر را شکست؛ شهری که دلش را گره زده بود به اسلیمی‌دست‌های او روی دیوار‌های حرم امام رضا (ع) ...

 

به عشق امام رضا (ع)

«آقا محمدصادق»، دوازده‌سال بیشتر نداشت که کارگری حرم آقا امام رضا (ع) قسمتش می‌شود. پدرش باغدار بود و او که در بچگی، زخم شدن هر روزه دست‌های پدرش موقع کار را دیده بود، خیلی زود پدر را از دست داد و شد مرد خانواده.

«آقا محمدصادق»، دوازده‌سال بیشتر نداشت که کارگری حرم آقا امام رضا (ع) قسمتش می‌شود

هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد، وقتی آن بچه‌کارگر لاغراندام برای خودش مردی شد، می‌شود اوستاکار معماری حرم و طرح عشق می‌زند به در و دیوار این صحن و سرا. محمدصادق، اما باهوش و تیزبین بود.

هر چه به چشم می‌دید، به ذهن می‌سپرد و یک نظر کافی بود تا فوت‌و‌فن کاری را یاد بگیرد. همین هم شد که کم‌کم کار‌های نقشه‌کشی و رسمی‌بندی حرم را به او سپردند. چند سال بعد، وقتی محمدصادق به خواستگاری رفت، سربنّای حریم رضوی شده بود، اما این برای او کافی نبود؛ او عاشق کار برای ثامن‌الائمه (ع) شده بود، پس روز و شب کار کرد و کار کرد، طرح زد و طرح زد تا شد «معمار بیوتات متبرکه» ...

 

سرای محبّت

«دوسه سالی به باغ ملک‌آباد بوده‌اند و بعد آمده بودند حرم. وقتی ما را بردند (ازدواج کردیم)، توی صحن کهنه جای نقاره‌خانه کار می‌کردند. پنج سال آنجا بودند و بعد رفتند صحن قدس» اینها را خانم برومند می‌گوید، همسر آقا محمدصادق.

با لحنی که صمیمیت و گرمی آن، ما را می‌برد به سال ۱۳۲۷ کوچه شهیدمحسن کاشانی ۲ که آن روزها، نامش «دریادل» بود.«سر خانه و زندگی‌مان که آمدیم، حاج‌آقا خودشان خانه ما را ساختند. خانه پدری ایشان، کوچه کرمانی‌ها بود. آن موقع، اینجا خلوت بود. چند تا خانه –تک و توک- ساخته بودند. ما که اینجا را ساختیم، بقیه هم ساختند. معمار، خود حاج‌آقا بود.» این خانه هنوز که هنوز است روی ستون‌های محکمش ایستاده است و حاج‌خانم هم دلِ کندن از آن را ندارد که به قول آقامحمدتقی-پسرش- «اگر حرف رفتن به جای دیگر را بزنیم، مادر می‌کشدمان!»

 

شیفته کار

مادر خانواده، اما چندان از سَر و سِرّ کار و هنر آقامحمدصادق خبری نداشت که «اخلاقیات حاج‌آقا طوری بود که کسی جرئت نمی‌کرد درمورد کارشان سوال کند»؛ شیفتگی حاج محمدصادق نسبت به کارش، کم و بیش او را از بچه‌ها هم دور کرده بود و «بچه‌ها ارتباط چندانی با پدر نداشتند». آقا محمدتقی، یکی از فرزندان حاج‌صادق، به یاد دارد که «همین که از آن طرف کوچه می‌گفتند بابایتان آمد، پا می‌گذاشتیم به فرار و به دو می‌آمدیم خانه. جرئت نداشتیم مثل بچه‌های دیگر در کوچه بازی کنیم. آقا خوششان نمی‌آمد و خیلی عصبانی می‌شدند.»

مرد، اما صبح به صبح از خواب پا می‌شد و بعد خواندن یک جزء قرآن، بچه‌ها را دور هم جمع می‌کرد، می‌بردشان مسجد، همه با هم نماز جماعت می‌خواندند. بعد، پاشنه کفش کار را بالا می‌کشید و می‌رفت حرم. صبح، ظهر می‌شد و ظهر، شب و آقاصادق هنوز روی داربست، مشغول کار بود و از شوق کار، خیلی وقت‌ها، نیمه‌شب به خانه می‌آمد: «موقع کار کردن حساب ساعت را نداشتند. گاهی نیمه‌شب به خانه می‌آمدند. می‌گفتیم حاج‌آقا یک خبری، چیزی بدهید لااقل. تلفن آمده! می‌توانید زنگ بزنید. می‌گفتند من همیشه حرمم، اتفاقی بیفتد، خبرتان می‌کنند...»

 

خدا گردنم را می‌زند!

«اخلاقیات خاص» حاج‌آقا، اما به‌این‌ها ختم نمی‌شد. اصولی برای خودش داشت و از آنها کوتاه نمی‌آمد. یک‌بار، سال ۵۶ که شاه می‌آید مشهد «وظیفه کرده بودند که حاج‌آقا هم جزو کسانی باشند که می‌روند پیش شاه و گفتند که باید محاسنشان را هم بزنند. هر کار کردند، آقا قبول نکرد که نکرد. گفت اگر شاه من را می‌خواهد، با همین ریش بخواهد بازخواستشان کرده بودند که حاجی چرا ریشت را نزدی؟ گفته بود: ریشم را می‌زدم، خدا گردنم را می‌زد!»

 

مرحوم حاج‌محمدصادق رافتی ۶۰ سال در صحن و سرای رضوی کار کرد

 

بودن کافیست

«حاج‌آقا اصلا اهل مادیات نبود. همه زندگی‌اش را وقف آستان قدس و امام رضا (ع) کرده بود و از هیچ‌کس هم هیچ انتظاری نداشت. بند پول نبود. پولی که به‌این خانه می‌آوردند، هیچ شک و شبهه‌ای نداشت. به دستگاه امام رضا (ع) تعهد داشت و می‌گفت همین حقوقی که از امام رضا (ع) به ما می‌رسد، ما را بس.»

اینها نشانه مناعت‌طبع مردی است که در تمام زندگی‌اش «هیچ جیره و مواجبی به‌جز دستگاه امام رضا (ع) نداشت»؛ مردی که از خدمت کردن برای امام رضا (ع) تنها نوکری ارباب (ع) را می‌خواست و نه حتی لباس و نشانه‌ای از خادمی؛ «اصرار داشتند که حاج‌آقا بیا خادم شو. وقتی می‌خواستند حکم خادمی ایشان را ابلاغ کنند، به حاج‌آقا طبسی گفته بودند من که صبح تا شب، اینجا در دستگاه امام رضا (ع) هستم، به همین راضی‌ام. غیر از این است که می‌خواهند قبر جایی هم به من بدهند؟ هرطور بود حاج‌محمدصادق را راضی کردند به عنوان کشیک هشتم مشغول شوند و هفته‌ای یک شب بروند سر کشیک.»

 

دینداری و درویشی

غروب بود که پیرمرد ۷۳ ساله، از روی داربست پایین آمد، نماز مغربش را خواند و رفت خانه. رفت خانه و دیگر کسی او را در کوچه‌ها ندید. حاج‌محمدصادق «سیروزکبدی» گرفته بود و افتاده بود توی رختخواب. دلش، اما با حرم بود و امام رضا (ع). خانه‌نشینی حاج صادق، پای خیلی‌ها را به خانه معمار بزرگ شهر باز کرد، خیلی‌ها که تا آن روز او را جز روی داربست و در حال کار ندیده بودند. «کارمندان آستان قدس به دیدنشان آمدند، قائم‌مقام تولیت و معاون اماکن هم آمده بودند.

آن روز‌ها سقف‌های خانه، به خاطر بارندگی ریخته بود. آقای کریم –قائم مقام تولیت- سوال کرد که این خانه خود حاج‌صادق است؟ تعجب کرده بودند. حتی کارگر‌ها هم باورشان نمی‌شد که اینجا خانه حاج‌صادق معمار باشد. کارگر‌ها می‌گفتند «خانه ما که از خانه شما بهتر است» این روز و روزگار خانه و زندگی مردی بود که «کارش با کار معمار‌های این روز‌ها زمین تا آسمان فرق داشت. آجرچینی‌هایی که در صحن جمهوری اسلامی انجام داده است، با کمپرسور خراب نمی‌شود و علاوه‌بر استحکام، فوق‌العاده دقت و ظرافت دارد.»

 

باور نمی‌کردند

بیماری اول هنرش را گرفت و بعد خودش را. ۴۵ روز خانه‌نشینی و دوری از صحن و سرایی که همه زندگی حاج صادق بود، عاقبت کار دست دنیا داد و حاجی را برد به آخرت. آنهایی که می‌دانستند زیبایی باشکوه صحن و سرای رضوی، مدیون فکر و هنر این مرد بزرگ است، برای تشییع پیکرش در خانه او گرد هم آمدند، درحالی‌که «فکرش را هم نمی‌کردند معماری که آن همه امکانات زیر دستش بوده، چنین خانه و زندگی ساده‌ای داشته است.» درست مثل ما که برای دیدن معماری مجلل، درِ خانه شماره ۵۰ کاشانی ۲ را زدیم و خانه‌ای دیدیم ساده و روحانی از سنگ و چوب که با فرش و پشتی جاجیم زیبا شده بود.

 

پای پنجره فولاد

برف، حرم را خلوت کرده است که به زیارت می‌روم. کبوترها، روی سقاخانه کز کرده‌اند کنار هم و پرهایشان را پوش داده‌اند. به رواق دارالولایه می‌روم. حاج‌صادق، آخرین‌بار اینجا کار می‌کرده و همین‌جا هم بعد از کار، به کارگر‌ها قرآن یاد می‌داده است. می‌گویند کاربندی‌های پیش‌ساخته او برای این رواق، ابداعی کم‌نظیر در نوع خود بوده است. نوجوان که بودم و عاشق، دلم که می‌گرفت، اینجا می‌آمدم و در سکوت و تنهایی، خیره می‌شدم به سقف اینجا و نگاهم می‌رفت تا شاه‌گره وسط آن.

حاج‌صادق دست من را گرفته، دوباره آورده اینجا که یادم نرود، طرح‌های او بود که واسطه دل من می‌شد که برسد به ضریح. حالا، هر جای حرم که پا می‌گذارم نفس حاج‌صادق است که به صورتم می‌خورد، مبادا یادم برود... کاربندی آیینه رواق دارالاخلاص، هنر اوست؛ رسمی‌بندی‌ها، تاسه‌بندی‌ها، یزدی‌بندی‌ها.

مقرنس‌بندی مسجد بالاسر حضرت (ع)، آویز‌های مقرنس و دو نورگیر مجاور آن، همه و همه هنر اوست. می‌روم صحن جمهوری اسلامی، می‌نشینم در یکی از غرفه‌ها؛ می‌گویند او هم برای ساخت صحن همین کار را می‌کرده. می‌نشسته اینجا، آن‌وقت قرینه مقرنس‌ها را طرح می‌زده و قالب می‌ریخته تا کار ساختن صحن را زودتر و بهتر تمام کند. می‌روم صحن انقلاب، پای پنجره فولاد، جایی بهتر از اینجا سراغ دارید؟ حاج‌محمدصادق را اینجا داده‌اند دست خاک...

 

*این گزارش پنجشنبه، ۱۲ بهمن ۹۱ در شماره ۴۱ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام