وقتی من بتوانم قفلها را بهراحتی باز کنم، سارقان هم میتوانند!
مهدی آخرتی| همیشه در زندگی مشکلاتی هست که مثل قفل میخورد به قلب آدم و راه را بر ورود عشق و انرژی میبندد. آیا دستهایی هست که بتواند کلیدی برای این قفلها بیاورد؟ آیا این قفلها اصلا کلیدی دارد؟ وقتی به این جور مسائل فکر میکنی و در خیابان قدم میزنی خیلی برایت جالب است اگر ناگهان یک کلیدسازی جلویت سبز شود!
آن هم کلیدسازیای که از ۲۰ سال پیش همینجاست و تو سالها در مسیر رفتوآمد به مدرسه آن را دیدهای و از جلویش رد شدهای؛ در خیابان آیتا... بهجت در محله بالاخیابان مشهد قدم میزدم که به کلیدسازی «آقبابا» رسیدم و محو تماشای آن همه کلید، بیاختیار داخل شدم.
یادپدربزرگ، اسم کلیدسازی را «آقبابا» کرد
«آقبابا» اسم جالبی است برای یک کلیدسازی! این اسم، آدم را بیشتر از آنکه به یک کلیدسازی و چیزی شبیه به آن ببرد، به صفای بقالیهای قدیم منطقه میبرد؛ جاییکه پیرمردی خوشرو نخودوکشمش میریخت توی قیف کاغذی و میداد دستت. مسعود محقق، هممحله ۳۴ساله ما که کلیدسازی «آقبابا» با او شکل گرفته، بهتر از هر کس دیگری فلسفه این نامگذاری را میداند و تعریف میکند که: خدا بیامرزدش؛ «آقبابا» پدربزرگم بود. از کلیدسازهای قدیمی مشهد بود و قدیمیها شاید او را یادشان باشد. مرد خوب و مهربانی بود، همه دوستش داشتند؛ من هم بیشتر از همه. وقتی این مغازه را راه انداختم، برای اینکه یادش را زنده کنم اسمش را «آقبابا» گذاشتم.
کلیدسازی شغل خانوادگی ماست. من سروکار داشتن با قفل و کلید را دوست داشتم
مسعودآقا، کلیدسازی را از همین پدربزرگ به ارث برده و در یادکرد از آن روزها میگوید: پدر و برادرم هم به این کار مشغولند و طبیعی است که به سمت این شغل گرایش پیدا کردم. کلیدسازی بهنوعی شغل خانوادگی ماست. البته اینطور نبوده که فقط به خاطر اینکه شغل خانوادگیمان است به سمتش بروم. من سروکار داشتن با قفل و کلید را دوست داشتم؛ یادم هست در بچگی وقتی قفلی را باز میکردم آنقدر ذوقزده میشدم که قابل تصور نبود.
کار ما رنگ و لعاب چندانی ندارد
دستش را روی بخاری برقی گرم میکند، چراغ خاطره روشن شده وادامه میدهد: تا امروز ۲۶سالی میشود که این کار را انجام میدهم. آن روزها نصف روز را مدرسه میرفتم و نصف روز را هم پیش پدربزرگ یا پدرم کار میکردم. استعداد بدی نداشتم، چون در زمان کمی تقریبا هر قفلی را میتوانستم باز کنم و به بیشتر فوت و فن کار آشنا بودم.
اینجای کلام که میرسد لحنش عوض میشود؛ آزرده میگوید: متاسفانه به خاطر کار کردن نتوانستم بیشتر از مقطع پنجم ابتدایی درس بخوانم، ناچار درس را بهطورکلی رها کردم و چسبیدم به کلیدسازی. این مغازه را هم در سال۷۱ راه انداختم و تا امروز به لطف خدا در آن کاسبی میکنم.
بعد اضافه میکند: میدانید کار ما رنگ و لعاب چندانی ندارد؛ از طرفی همه ما میدانیم که بعضی قفلها اصلا باز نمیشوند برای همین آدمی که کلیدساز میشود، باید عشق راه انداختن کار مردم را داشته باشد تا دوام بیاورد. فکر میکنم من این عشق را داشتهام و خدا را شکر تا به حال چند شاگرد هم تربیت کردهام که هر کدام الان یک گوشه شهر برای خودشان مغازهای دارند.
مردم ساده میپندارند اما...
محقق، خوب میداند که خیلی از مردم کارش را ساده میپندارند، همین است که سمت حرف را میچرخاند به سختیهای کلیدسازی و اضافهکند: گاهی وقتها با دستگاه که کار میکنم برادههای فلز به چشم و دستم میرود که بسیار آزاردهنده است. بیشتر اوقات هم لباسهایم هنگام کار کثیف میشود و صدای اهل خانه را درمیآورد. مواقعی هم هست که کار با پنس برای بازکردن قفلها چند تاول خوشگل میگذارد روی دست آدم!
بعد از نگاه و اشاره دستی به وسط خیابان آیتا... بهجت، گله میکند که «از وقتی هم که این نردهها را وسط خیابان گذاشتهاند، وضعیت کاسبی این منطقه خیلی خراب شده. دوربرگردانها هم فاصلههای نسبتا زیادی از هم دارند برای همین توقف یا دورزدن بهصرف خیلی از مشتریان گذری ما نیست.»
اول شناسایی، بعد بازکردن قفل
قفلساز محله ما مدعی است که هر قفلی را میتواند باز کند، اما برای کارش ضوابطی دارد که جلوی سوءاستفاده خیلیها را میگیرد. او میگوید: قفل اگر خراب نشده باشد، بالاخره باز میشود؛ از طرفی ما از قفل برای حفاظت وسایل ارزشمندمان استفاده میکنیم تا امکان دسترسی غیر به آن را نداشته نباشد، برای همین من خیلی دقت میکنم که مشتریام حتما صاحب آن قفل باشد.
او ادامه میدهد: اگر ماشینی درش قفل شده باشد مدارک ماشین را از او میخواهم و از چند نفر که شاهد ماجرا بودهاند سوال میکنم تا اطمینان پیدا کنم ماشین متعلق به خود اوست؛ اگر هم برای باز کردن در خانهای بروم از دو یا سه نفر از همسایهها سوال میکنم تا مطمئن شوم خانه کس دیگری نیست!
من بتوانم، سارقان هم میتوانند
سری تکان میدهد که «باید مطمئن شد وگرنه مشکلات زیادی پیش میآید»؛ این سرتکانی پای یک خاطره را میکشد وسط، صحبت از وقتی است که مسعودآقا جوانتر بوده و کسی خواسته درِ ماشینش را برایش باز کند؛ «درِ ماشین را باز کردم، اما کسی که کار را خواسته بود مدرکی نداشت که ادعایش را ثبات کند. کار به کلانتری هم کشیده شد و کلی اعصابخردی که در نهایت ختم بهخیر شد، چون صاحب اصلی ماشین، آن شخص را تأیید کرد. از آن روز پشت دستم را داغ کردهام که تا مطمئن نشدهام، قفلی را باز نکنم»!
تجربه سالها قفلسازی وکلیدسازی به مسعودآقا میگوید که به همسایهها و هممحلههایش هشدارهایی بدهد، «اصلا به قفلهای عادی و فقط قفل کردن درِ ماشین بسنده نکنید، وقتی من بتوانم قفلها را بهراحتی باز کنم، سارقان هم میتوانند! بنابراین حتما از قفل عصایی فرمان و پدال استفاده کنید؛ یک سیستم دزدگیر یا قطع کن مخفی هم برای ماشینتان بگذارید.»
مسعودآقا همچنین ثامنیها را از خرید قفلهای چینی برحذر میدارد و توصیه میکند که مردم سراغ قفلهای ترکی بروند چراکه از اطمینان و امنیت بیشتری برخوردارند.
یادش بهخیر...
مسعودآقا از محلهاش خاطرات زیادی دارد؛ خاطراتی که بیشتر رنگ زائران امام و کسبه محل دارد. ماسک روی صورتش را بالا میدهد تا بتواند بهتر حرف بزند، بعد میگوید: سالهای قبل محله ما پرزائر بود ولی امسال به دلیل مشکلات اقتصادی حضور زائران خیلی کمتر شده است؛ خیابانهای اینجا امسال آنقدر خالی بود که حتی میشد داخلشان فوتبال بازی کرد!
حرف از قدیم یک «آه» بلند را به لب قفلساز هممحله میآورد تا بهدنبال آن بگوید «آن قدیمها بهتر بود» و بعد ادامه بدهد: پول، برکت بیشتری داشت، کسبه محل با هم صمیمیتر بودند، یادش بهخیر؛ حاججوادآقا، خیاط اینجا بود که مرد خیلی محترم و مهربانی بود، نهتنها کسبه اینجا به او ارادت داشتند که مردم هم او را میشناختند، خدا بیامرزد او را.
گلههایش را با اینجمله بهپایان میبرد؛ «همهچیز این منطقه خوب است بهویژه همجواری با امام هشتم (ع)، اما از دست برخی زائران کشورهای عربی و پاکستان و هند و... که اینجا ساکن شدهاند گله دارم، نهتنها من که همه مردم منطقه؛ آنها بهداشت را رعایت نمیکنند و سر و صدا و مزاحمت زیادی هم دارند و فرهنگشان با فرهنگ کشور ما همخوان نیست.»
کلید همه قفلهایم آنجاست!
در آخر همه گفتهها و شنیدهها وقتی از محقق میپرسم «آیا در زندگی قفلی که کلید نداشته باشد، هست؟» او بعد از یک مکث کوتاه میخندد و روشنم میکند که «بعضی مسائل در زندگی هستند که کلیدشان سخت پیدا میشود، اما من کلید همه قفلهایم را پیدا کردهام. هر وقت با قفلی روبهرو میشوم که باز نمیشود، میروم پیش آقا امام رضا (ع)؛ او کلید همه قفلهای من است. با تمام وجود به ایشان اعتقاد دارم و احترام میگذارم. شاید به خاطر همین علاقه بیش از حد من به ایشان است که توفیق پیدا کردم سالها همسایه ایشان باشم، آن هم همسایه دوقبضه؛ هم محل کارم نزدیک به حرم مطهر است و هم خانهام در همین منطقه متبرک است.»
*این گزارش پنجشنبه، ۳۰ آذر ۹۱ در شماره ۳۵ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.
