کد خبر: ۱۴۴۵۱
۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
محمدجواد، شهید رستگار کوچه پله است

محمدجواد، شهید رستگار کوچه پله است

نزدیک به یک ماه بی‌نام و نشان، روی تخت بیمارستان مانده بود که پرستارش اسم همه گردان‌ها را روی یک تکه کاغذ می‌نویسد و نشانش می‌دهد، انگشتش که روی لشکر ۷۷ می‌ماند، تازه می‌فهمند مشهدی و همسایه امام‌رضا (ع) است.

سال‌ها گذشت و تو نیامدی، هر بهار سیب‌ها شکوفه زدند، عصر‌های تابستان مثل عطر‌ی درخانه پیچیدی. تمام فصل‌ها را به یاد تو بودم، اما تو نبودی. پاییز گفتم: این فصل لعنتی که بگذرد، می‌آیی. زمستان که رسید، بی‌تو در گوشه حیاطِ خسته نشستم؛ چشم کشیدم به حلقه در یا صدایی که شبیه تو باشد. اما آن‌قدر نیامدی که برف به موهایم رسید. پیر شدم، خاطره شدم و تو هنوز همان قاب عکسی که هر صبح، رو به من می‌خندد...

از او همین تاریخ‌ها به یادم مانده

سه‌بار گریه می‌کند. بار اول وقتی است که می‌گوید: شب جمعه یکی از روز‌های تیرماه ۱۳۴۸ بود که در همین کوچه‌پله، خیابان کاشانی ۸ در محله بالاخیابان مشهد به دنیا آمد، شب جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۶۵ هم شهید شد. نمی‌دانم چرا، اما از او همین تاریخ‌ها را خوب به یادم مانده است.

بار دوم حرف بیمارستان نمازی شیراز را پیش می‌کشد و می‌گوید: رفیقش می‌گفت، ترکش خورده بود در چشمش، نفس می‌کشید حواسش هم مثل آدم سالم کار می‌کرد، اما یک طرف بدنش فلج شده بود، حرف هم نمی‌زد. نزدیک به یک ماه بی‌نام و نشان، روی تخت بیمارستان مانده بود که پرستارش اسم همه گردان‌ها را روی یک تکه کاغذ می‌نویسد و نشانش می‌دهد، انگشتش که روی لشکر ۷۷ می‌ماند، تازه می‌فهمند مشهدی و همسایه امام‌رضا (ع) است. بار سوم زبانش هم یاری نمی‌کند که بگوید: اهلی تکیه علی‌اکبری‌ها بود، همان که قرار است همین‌روز‌ها خرابش کنند.

 

جوادم با رفقایش به بهشت رفت

اختر کودکی، در خاطرات سال ۶۵ کنار تخت پسر ۱۸ ساله‌اش محمدجواد رستگارمقدم ایستاده، سری به اطراف می‌گرداند و ادامه می‌دهد: روی تخت‌های کناری دو نفر از رفقایش شهید شدند که اهل دوکوچه بالاتر بودند. تابوتشان با جنازه جوادم روی دست مردم از همین کوچه سمت بهشت رضا (ع) رفت.

در بیمارستان روی تخت‌های کناری، دو نفر از رفقایش شهید شدند که اهل دوکوچه بالاتر بودند

 

صدایش اذان به اذان توی گلدسته‌ها می‌پیچید

بعد چشم‌هایش خیره به تنها عکس شهیدش روی دیوار می‌ماند. می‌خواهد خاطره تعریف کند، اما نمی‌داند باید چه بگوید: محمدجواد خیلی مظلوم و مهربان بود. اصلا بچه پرشر و شوری نبود که مثلا بگوید یک روز فلان کار را کرد.

اخترخانم از پسرش که حرف می‌زند، فقط یادش هست آن سال‌ها که ننه‌آقایش هنوز زنده بود، هر صبح زنبیل برمی‌داشت و برایش به خرید می‌رفت. همیشه دم‌دمای اذان هم در مسجد امام زمان (عج) یا فاطمه هراتی‌ها پیدایش می‌کردی.

مکثی می‌کند و آهسته می‌گوید: آخر محمدجواد موذن و مکبّر این مساجد بود. از ۱۳ سالگی پای صحبت‌های جوادآقا بختیاری پیروی خط امام (ره) شد. بعد هم هوای جنگ به دلش زد، اما چون سنی نداشت، پدرش رضا نبود جبهه برود. دوسال تمام به هر دری زد تا بالاخره آقایش کاغذ رضایتش را امضا کرد. در آن سال‌ها گم می‌شود و ادامه می‌دهد: یادم هست آن‌قدر خوشحال بود که با صدای بلند می‌خندید، طوری که هیچ‌وقت آن‌طور ندیده بودمش.

 

آن‌دفعه‌ای که هیچ‌باربه آخر نیامد

در مدتی که جبهه بود، سه بار آمد. بار اول سیر ندیده بودمش که زود برگشت. بار دوم دیروقت رسیده بود و ما همه خواب بودیم. هر چه در زده بود کسی جواب دق‌البابش را نگفته بود. می‌خواسته از دیوار بالا بیاید؛ فکری این شده نکند ما بترسیم. برای همین رفته بود کلانتری محله، نزدیک صبح زنگ زد که مشهدم.

بار سوم هم که... اخترخانم حرف را نیمه رها می‌کند و دوباره به همان اتاق ساکت سفید در بیمارستان شیراز برمی‌گردد و می‌گوید: دوماه بستری بود تا اینکه دکتر‌ها گفتند امیدی نیست، ببریدش مشهد. چهارشنبه ۱۱ اسفند، سکوت بیمارستان قائم در نفس‌های آخر محمدجواد پیچیده می‌شود؛ نفس‌هایی که غروب پنجشنبه آسمان را در سینه‌اش می‌ریزد و محمدجواد را اهلی آسمان می‌کند.

 

سمت خانه را نگاه نکرد

در تمامی این سطر‌ها ابراهیم پدر محمدجواد نشسته و آرام گریه می‌کند؛ آن‌قدر که صدایش دلت را عین رشته تسبیحِ پاره روی زمین می‌ریزد. لابه‌لای همین بغض‌هاست که می‌گوید: ساکش را که برداشت، پشت سرش رفتم. در کوچه چشم می‌کشیدم که برگردد سمت خانه را نگاه کند، اما برنگشت. سرکوچه که رسید، راه تکیه علی‌اکبری‌ها را پیش گرفت و دیگر ندیدمش.

 

به‌خدا برای پسرم گریه نکردم

«به‌خدا گریه‌ام برای پسرم نیست. این اشک شوق است. شادم که پس از این همه سال هر وقت یکی مثل شما در این خانه را به بهانه محمدجواد می‌کوبد، می‌توانم با افتخار سرم را بالا بگیرم و بگویم: بفرمایید.» حرف‌های ابراهیم رستگارمقدم با این جمله‌ها ادامه پیدا می‌کند.

 

شک ندارم کار خدا بود

او که خودش مرد جنگ بوده درحالی‌که با دست‌های پیر و لرزانش اشک را از صورتش می‌گیرد، یاد جبهه‌ها را این‌طور زنده می‌کند: کامیونِ ده تُن داشتم وکمک‌های مردمی را از سراسر خراسان به جبهه‌ها می‌بردم. نمی‌دانم بار چندم بود که ده تن نان از تربت حیدریه به مرز کرمانشاه بردم. سر مرز سرهنگی با نگرانی ایستاده بود و به اطراف نگاه می‌کرد. حسی وادارم کرد که بپرسم اوضاع چطور است؟ گفت: بچه‌ها در سه منطقه جبهه بی‌مهمات اسیرشده‌اند، ماشین نداریم که مهمات را به دستشان برسانیم اگر عراقی‌ها بفهمند بچه‌ها توی منگنه‌اند، به ساعت نکشیده همه‌شان را در دم شهید می‌کنند.

نفسی خسته بیرون می‌دهد و آرام سر حرف را می‌گیرد و این‌طور ادامه می‌دهد: نان را خالی کردم و مهمات را بار زدم. در راه یک لحظه ماشین خاموش کرد؛ هرچه کردم روشن نشد. چند دقیقه بعد درست چند متر پایین‌تر یک بمب سر راهم منفجر شد.

آرام نگاه می‌کند و با یقینی که در لحنش پیچیده، می‌گوید: کار خدا بود... شک ندارم، چون چند لحظه بعد ماشین دوباره روشن شد. مهمات را که رساندم، باید برق چشم رزمنده‌ها را می‌دیدی. جانشان را گذاشته بودند کف دستشان، بی‌اینکه گلایه‌ای داشته باشند.

 

اگر خون شهیدان نبود

همین خاطره‌هاست که اشک می‌شود و دلش را بی‌قرار گفتن می‌کند، حرف حرف حرف ... حرف که تمامی ندارد. به آخر که می‌رسد با جمله‌ای همه ناگفته‌ها را تمام می‌کند، و می‌گوید: اگر خون شهیدان نبود، حالا ما سر خوان خوشبختی ننشسته بودیم و قصه نمی‌بافتیم. بعد آهسته زمزمه می‌کند:

ما بی‌غمان مست دل از دست داده‌ایم

همراز عشق و هم‌نفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

 

*این گزارش پنجشنبه، ۱۶ آذر ۹۱ در شماره ۳۳ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام