پاکبان مشهدی چک سه میلیاردی را به صاحبش بازگرداند
تصورش را هم نمیکرد یکی از همین کاغذهای کوچکی که زیر جارو به اینطرف و آنطرف میرود یک چک سهمیلیارد ریالی باشد. چک را که پیدا میکند میگذارد توی جیبش، بعد سراغ صاحبش را از کسبه همان خیابان نواب میگیرد. پرسوجوها نتیجهای نمیدهد. سادهدلی مرد که رقم چک را به مردم اطرافش گفته حتی بعضی را به صرافت میاندازد که برای گرفتن چک، مبالغی را پیشنهاد بدهند، مثلا یکی در ازای گرفتن چک و نقد کردنش پیشنهاد ۱۰۰ میلیون تومانی میدهد اما...
ما خمس مالمان را پرداخت میکنیم
حسن مرزی متولد ۱۳۵۴ یکی از هزاران نارنجیپوش ساده و مهربان شهرمان است که حدود ۶ سال است به طور قراردادی در همین محله پایین خیابان مشهد مشغول به کار است. از اوضاعش که بپرسی میفهمی یک خانه ساده و نقلی در شهرک شهید باهنر دارد که با کلی دوندگی و گرفتن وام خریده است.
از ۱۳ سالگی کار کردهام، خرج خانه و برادر معلولم را من دادهام و هرگز در این سالها مال حرام نخوردهام
میگوید: مثل هر روز مشغول جارو زدن پیادهروها بودم که کنار ایستگاه اتوبوس پیدایش کردم. خیلیها وقتی مبلغش را میشنیدند وسوسه میشدند و پیشنهادهایی میدادند. موضوع را به یکی از مسئولان شهرداری اطلاع دادم، اما نمیخواستم چک را به غیر از صاحبش به شخص دیگری بدهم.
او ادامه میدهد: چک را آوردم خانه و به همسرم نشان دادم، بیهیچ تردید قرار شد صاحب چک را پیدا کنیم، اما عذاب وجدان زیادی هم داشتم، چون نتوانسته بودم صاحب آن را بیابم.
خودش میداند که این مبلغ هر کسی را وسوسه میکند برای همین اضافه میکند: ما خمس مالمان را پرداخت میکنیم. مگر میشود کسی خمس مالش را بدهد و مال حرام بخورد! (به دستهایش نگاه میکند) از ۱۳ سالگی کار کردهام، خرج خانه و برادر معلولم را من دادهام و هرگز در این سالها مال حرام نخوردهام.
منتظریم تا نفسی راحت بکشیم
زهراخانم همسر حسنآقا هم میگوید: فردایش زنگ زدیم به یکی از شعب بانک چناران که چک به آنجا تعلق داشت. رئیس بانک گفت: شما باید چک را به اینجا بیاورید. کرایه رفت و برگشت به چناران ۱۴ هزار تومان میشد و حقیقت این است که ما آنقدر پول نداشتیم. برای همین با بازرسی بانک تماس گرفتیم. گفتند چک را به حراست شهرداری تحویل دهیم تا صاحبش پیدا شود.
حسن آقا و همسرش منتظر هستند صاحب چک پیدا بشود و نفسی بکشد؛ حتی برای این کار نذر کرده اند
او ادامه میدهد: چک پنج روزی دستمان بود و دنبال صاحبش میگشتیم. در این مدت یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم. تا وقتی که صاحب چک پیدا شود و خاطرجمع شویم به حقش میرسد آرامش نداریم. زهراخانم خودش را که جای صاحب چک قرار میدهد پشتش میلرزد. فقط منتظر است صاحب چک پیدا بشود و نفسی بکشد؛ حتی برای این کار نذر کرده است.
حتی انتظار تشکر هم نداریم
حرف از مژدگانی که به میان میآید حسنآقا با صراحت میگوید: حتی انتظار تشکر هم نداریم. همسرش در ادامه حرفش میگوید: حسنآقا قبلا هم چیزهایی از قبیل عابر بانک، کیف پول و دستهچک پیدا کرده بود. یکبار دستهچکی یافته بود که صاحبش پیدا شد و با جعبه شیرینی آمد. وقتی دستهچک را گرفت، گفت: همراه اینها یک دفترچه خواروبار هم بود! خیلی ناراحت شدیم؛ برای همین از شوهرم خواستم که دیگر هیچ چیز را به خانه نیاورد.
شفایش را خودم گرفتم
زهراخانم ماجرای جالبی را مطرح میکند و حرفش را به سمت دیگری میبرد: ما برای بیماری همسرم کمکهزینهای دریافت میکردیم. همین اواخر دخیل امام رضا (ع) شد، خودم شفایش را از آقا خواستم. شب نوزدهم ماه رمضان پارسال بود که شفایش را گرفتم؛ فردایش خبر دادم تا کمکهزینه به ما ندهند چرا که نمیخواستم مال حرام به زندگیمان وارد شود. او با تعجبی عمیق ادامه میدهد: اصلا مگر میشود در جوارامام رضا (ع) که همسرم را شفا داده، زندگی کرد و خیانت؟
حسنآقا و زهراخانم خیلیچیزها ندارند، اما نمیدانند چطور بعضیها مال حرام میخورند و باز هم روی زندگی کردن دارند. هر دو با همین حس از در بیرون میروند و آرزومندند که نان حلال، برکت همیشگی سفرهشان باشد.
*این گزارش پنج شنبه، ۲۵ خرداد ۹۱ در شماره ۸ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.