کد خبر: ۱۳۸۸۱
۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۰
لهجه مشهدی خانم معلم، خاطره‌ساز شد

لهجه مشهدی خانم معلم، خاطره‌ساز شد

زهرا اکبری‌شبانکاره از وقتی زبان باز کرد، لهجه مشهدی جزوی جدانشدنی از گفتارش شد.آن‌قدر به این لهجه علاقه داشت که حتی سال‌ها بعد، در دوران تدریس و معلمی‌اش، برایش خاطره‌های شیرین و بامزه‌ای ساخت.

زهرا اکبری‌شبانکاره، معلم بازنشسته ساکن محله زرکش (شهید بصیر)، از همان کودکی که زبان باز کرد، لهجه مشهدی جزوی جدانشدنی از گفتارش شد.آن‌قدر به این لهجه علاقه داشت که نه‌تنها در خانه، بلکه در جمع دوستان و بعد‌ها در محیط‌های آموزشی نیز همان‌طور حرف می‌زد؛ عادتی که سال‌ها بعد، در دوران تدریس، برایش خاطره‌های شیرین و بامزه‌ای ساخت.

 

 

تو چند نفر هستی!

این فرهنگی بازنشسته می‌گوید: از همان بچگی عاشق معلمی بودم. دوران دبیرستان به بچه‌های ابتدایی و راهنمایی محله درس می‌دادم و برای هر درس ۵۰‌تومان می‌گرفتم. همین علاقه باعث شد بروم تربیت معلم. دانشجوی قوچان شدم و از همان‌جا مسیر حرفه‌ای زندگی‌ام شکل گرفت.

زهرا‌خانم ادامه می‌دهد: در خانه ما همه مشهدی صحبت می‌کردند و من هم به این لهجه خیلی علاقه داشتم. بیرون از خانه هم همین‌طور حرف می‌زدم. حتی دوران دانشجویی، در خوابگاه و دانشگاه، باز هم مشهدی صحبت می‌کردم. آن‌قدر هم‌کلاسی‌هایم تذکر می‌دادند که سر کلاس سعی می‌کردم واژه‌های مشهدی را کمتر به کار ببرم. اما فعل‌های اول شخص را جمع می‌بستم! گاهی استادهایم به شوخی می‌گفتند «مگر تو چند‌نفر هستی که این‌قدر فعل جمع استفاده می‌کنی؟»

 

لهجه مشهدی زهرا اکبری‌شبانکاره هنگام تدریس خاطره‌ساز شد

 

تو را به‌خدا تو حرف نزن!

وسط حرف‌هایش خنده روی لب‌هایش می‌نشیند و خاطره‌ای دیگر را تعریف می‌کند: سال دوم تربیت معلم، برای کارورزی به مدرسه دخترانه عطار در قوچان رفته بودیم. معلم سر کلاس بود و من تدریس می‌کردم. راستش درس‌دادن بدون لهجه مشهدی برایم خیلی سخت بود؛ حس می‌کردم تسلطم کمتر شده است. همین که معلم از کلاس بیرون رفت، با ذوق گفتم: «خیله خُب بِچِه‌ها، حالا ادامه درس بِرَتان موگوم.»

هنوز لبخند بچه‌ها یادم هست. بعد برای اینکه جدی‌تر باشم، گفتم: «ببینن مو معلم سختگیریُم؛ بچه‌های آرومی بِشِن، وگرنه از مو بد می‌بینن.» بچه‌ها از جدیتم ترسیدند و کلاس یک‌دفعه ساکت شد.

درس‌دادن بدون لهجه مشهدی برایم خیلی سخت بود؛ حس می‌کردم تسلطم کمتر شده است

او مکثی می‌کند و با لبخند ادامه می‌دهد: دوستم، فاطمه نوری که همراهم بود، گفت بیا بیرون. از خنده ریسه رفته بود. می‌گفت چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟ هیچ‌وقت یادم نمی‌رود همین که از کلاس بیرون آمدم، صدای خنده بچه‌ها کل راهرو را برداشت.

زهرا‌خانم می‌گوید بعد از آن، هر بار که با فاطمه جایی می‌رفتند، دوستش با شوخی می‌گفت «تو رو خدا تو حرف نزن!»، چون تا دهانش را باز می‌کرد، همه می‌فهمیدند اهل مشهد است.

وقتی این خاطره را در خانه تعریف می‌کند، پدرش هم با مهربانی، اما جدی به او می‌گوید «تو معلمی و باید با ادبیات درست با دانش‌آموزانت صحبت کنی. قرار است به آنها دستور زبان فارسی یاد بدهی، آن هم بچه‌هایی که مشهدی نیستند.»

 

لهجه‌ای که آرام‌آرام کمرنگ شد

زهرا‌خانم نفسی می‌کشد و به سال‌های بعد اشاره می‌کند؛ «وقتی ازدواج کردم، همسرم ترک‌زبان بود. فارسی معمول صحبت می‌کرد و کم‌کم من هم در جمع خانواده همسرم مجبور شدم معمولی‌تر حرف بزنم. از آن لهجه غلیظ مشهدی فاصله گرفتم. اما هنوز هم تهِ صدایم، همان لحن قدیمی هست؛ لحنی که برای من فقط یک شیوه حرف‌زدن نیست، بخشی از هویت من است.»

 

* این گزارش شنبه ۱۹ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۶ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام