کد خبر: ۱۰۳۸۴
۰۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
نویسنده محله امام خمینی به «آن‌شرلی» معروف است

نویسنده محله امام خمینی به «آن‌شرلی» معروف است

افسانه عبداللهی متولد‌۱۳۷۰ از نویسندگان محله امام‌خمینی (ره) است که خانواده‌اش در کودکی او را «آن‌شرلی» صدا می‌زدند. «آن‌شرلی» محله ما مانند شخصیت کارتونی‌اش با یک دنیا رویا به نوشتن داستان و شعر علاقه زیادی دارد.

همه ما «آن‌شرلی» را به خاطر داریم؛ کودکی پرحرف که با بیان رویاهایش همه را خسته می‌کرد، اما مهربانی‌اش سبب می‌شد تا کسی از او خسته نشود. افسانه عبداللهی متولد‌۱۳۷۰ از نویسندگان محله امام‌خمینی (ره) است که خانواده‌اش در کودکی او را «آن‌شرلی» صدا می‌زدند. «آن‌شرلی» محله ما مانند شخصیت کارتونی‌اش با یک دنیا رویا به نوشتن داستان و شعر علاقه زیادی دارد، به‌طوری‌که قبل از رفتن به مدرسه و آموختن خواندن و نوشتن، شعر می‌گفت.

هرچند یکی از کتاب‌های شعرش چاپ شده، اما دیگر علاقه‌ای به چاپ کتاب شعر ندارد، زیرا معتقد است که در جامعه ما مردم بیشتر به شاعران قدیمی علاقه دارند و کتاب‌های آنها را می‌خوانند و کمترکسی شعر شاعران جدید را دوست دارد؛ مگر اینکه آن شاعر شناخته‌شده باشد. همچنین مردم ما علاقه بیشتری به خواندن رمان یا داستان دارند. برای همین تصمیم دارد رمانش را به چاپ برساند. به بهانه چاپ کتاب‌های جدید او به سراغش رفتیم تا گفتگویی با او انجام دهیم.

 

مشوق اصلی، مادرم بود

از همان کودکی عاشق شعر و شاعری بودم و بیشتر در عالم رویا برای خودم شخصیت‌پردازی می‌کردم و آنها را برای دیگران تعریف می‌کردم. من بیش از حد معمول صحبت می‌کردم و همین موضوع سبب شد تا اطرافیانم «آ‌ن‌شرلی» صدایم بزنند. در این میان تنها کسی که از زیاد صحبت کردن من خسته نمی‌شد و با عشق و علاقه به آنها گوش می‌داد، مادرم بود. او نه‌تن‌ها از صحبت‌ها و شعر‌های من خسته نمی‌شد، بلکه همیشه من را تشویق می‌کرد.

شاید یکی از دلایلش این بود که او هم مانند من از کودکی عاشق شعر و داستان بود، اما کسی در این مسیر به او کمک نکرده بود و کم‌کم استعدادش را کنار گذاشت. همین تجربه‌اش سبب شد که او به من کمک کند تا حداقل استعداد من در این زمینه شکوفا شود و من به آرزوهایم برسم.

 

افسانه نویسندگی بانوی جوان محله امام خمینی(ره)

درس شیرین انشاء

شیرین‌ترین ساعت مدرسه برای من زنگ انشا بود و همیشه از این درس نمره‌۲۰ می‌گرفتم. همکلاسی‌هایم که می‌دانستند انشای من خوب است، بیشتر وقت‌ها از من می‌خواستند که انشای آنها را هم من بنویسم و این کار را انجام می‌دادم.

علاقه به شعر و شاعری و داستان‌نویسی سبب شد تا من در رشته انسانی ادامه تحصیل بدهم. در طول دوران دبیرستان، دبیران ادبیات کمک زیادی به من کردند. اشعارم را با حوصله می‌خواندند و نکات لازم را به من توضیح می‌دادند. به خاطر این علاقه و توانایی به نوعی من عزیز آنها شده بودم. دانشگاه در رشته ادبیات انگلیسی مشغول به تحصیل شدم. کم‌کم تصمیم گرفتم اشعاری به زبان انگلیسی بنویسم که در این راه استادان دانشگاهم، اشعار فارسی و انگلیسی من را می‌خواندند و راهنمایی‌ام می‌کردند.


هرچه می‌گذرد، نوشته‌هایم پخته‌تر می‌شود

من هیچ دوره تخصصی در این زمینه ندیده‌ام، اما گذر زمان و نوشتن زیاد سبب شده تا احساس کنم نوشته‌هایم در مقایسه با گذشته پخته‌تر شده است. شاید تجربه‌های زندگی سبب شده تا نوشته‌هایم تغییر کند.

سال‌۱۳۸۷ با حمایت خانواده‌ام نوشته‌های دوران راهنمایی‌ام را چاپ کردم، اما اکنون که به این کتاب نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم ای کاش صبر می‌کردم و کتابم را دیرتر چاپ می‌کردم. در آن زمان مادرم بیشتر از هرکسی دوست داشت تا نوشته‌هایم به چاپ رسد. می‌خواست با این کار انگیزه من را بیشتر کند.


استقبال از رمان بیشتر است

مردم ما دوست دارند اشعار شاعران قدیمی را بخوانند و اگر قرار است هزینه‌ای بپردازند، در این زمینه خرج کنند. همین امر سبب شده تا من هم در کنار سرودن شعر به دنبال نوشتن رمان بلند نیز باشم. یکی دیگر از کار‌هایی که انجام می‌دهم، نوشتن شعر به زبان انگلیسی است. در حال حاضر نیز رمانی را که نوشته‌ام، اصلاح می‌کنم تا به چاپ برسانم. به احتمال زیاد در آینده‌ای نزدیک کتاب «نوشته‌های افسانه برای خداوند» و مجموعه شعر‌های انگلیسی ام چاپ می‌شود.

 

افرادی که من را می‌شناسند با خواندن داستان‌هایم متوجه می‌شوند که از زندگی خودم الگوبرداری کرده‌ام

تلخ‌ترین خاطره

شب یلدای‌۱۳۹۱ یکی از تلخ‌ترین شب‌های زندگی‌ام است. در این شب مادرم رخت از این دنیا بست و ما را تنها گذاشت. ناگهان بیمار شد و خیلی زود ما را تنها گذاشت و رفت. پس از این اتفاق روحیه‌ام را از دست دادم. از خیلی چیز‌ها فاصله گرفتم و تمام کارهایم را کنار گذاشتم. این واقعه برایم خیلی سخت بود. هرچند پدر و برادرم در کنار من بوده و هستند، اما من که تک‌دختر بودم، خیلی به مادرم وابسته بودم و با رفتن او تنها شدم. حالا که او نیست، مسئولیت خانه با من است.

پس از فوت مادرم گوشه‌گیر شدم و نوشتن را کنار گذاشتم، اما پس از مدتی تصمیم گرفتم کارم را ادامه بدهم. نوشتن، من را آرام می‌کند و اگر ننویسم، افسرده می‌شوم. تصمیم گرفتم رمانم را اصلاح کنم. برای همین تغییراتی در آن ایجاد کرده‌ام. افرادی که من را می‌شناسند و از نزدیک با من آشنایی دارند، با خواندن داستان‌هایم متوجه می‌شوند که متن داستان‌ها را از زندگی خودم الگوبرداری کرده‌ام. من خیلی‌وقت‌ها با خودم فکر و صحبت می‌کنم.

بسیاری از چیز‌هایی که می‌نویسم، در عالم فکر و رویا به آنها اندیشیده‌ام. این ویژگی را دوست دارم، اما گاهی من را اذیت می‌کند. عادت دارم از تمام چیز‌هایی که در خیابان می‌بینم، الگو بگیرم. دختری رویایی و احساساتی هستم. به جزئیات اهمیت می‌دهم و هرچیزی را تجزیه و تحلیل می‌کنم و بیشتر نوشته‌هایم را در زمان ناراحتی می‌نویسم.

 

*این گزارش در شماره ۱۰۵ شهرآرامحله منطقه ۸ مورخ ۱۷ تیرماه ۱۳۹۳ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام