روایت مادر شهید ناصرالشریعتی از دفاع «مهران»
مدتی است پلاک افتخار شهادت را در گوشهوکنار شهر بر سردر خانه شهدا مشاهده میکنیم. نصب این پلاکها نقش مهمی در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و افزایش شناخت عمومی جامعه از شهیدان دارد.
برای بیشتر آشناشدن نوجوانان محله بهشتی با فرهنگ شهادت، دانشآموزان دبستان شهید غفرانی به دیدن مادر شهید محمدحسین ناصرالشریعتی رفتند و مادر شهید از خاطراتش برای آنها گفت.محمدحسین متولد سال ۱۳۴۵ بود و در بیستسالگی توفیق شهادت یافت. کودکی آرام و مظلوم بود و تنها هدفش کمک به اطرافیان. هیچوقت نمیخواست دیده شود؛ برای همین کارهایش را دور از چشم دیگران انجام میداد.
هر زمان هم که کاری برای کسی انجام میداد، منتظر نمیشد تا از او تشکر کنند. باوجودیکه نوجوان بود، زیاد به مسجد میرفت و در برنامههای فرهنگی شرکت میکرد. بیشتر با افرادی دوست میشد که کمتر کسی با آنها ارتباط برقرار میکرد. وقتی علتش را میپرسیدیم، میگفت: «من به دیگران کاری ندارم و آن چیزی را که احساس کنم درست است، انجام میدهم.» پساز چند وقت دوستی، محمدحسین آنها را به حرم و مسجد میبرد و کمکم با بچههای محله آشنایشان میکرد تا ارتباط بیشتری با دیگران داشته باشند.
رفتارش در فامیل تک بود و با هیچکس دعوا نمیکرد. روی حرف من و پدرش چیزی نمیگفت و سکوت میکرد. از نظر اعتقادی و مذهبی، قوی بود؛ بهطوریکه گذشت، عطوفت و بزرگمنشی اخلاق محمدحسین، نوعی کرامت به او بخشیده بود. در اخلاق، حسن معاشرت، تسلط بر نفس و کنترل غضب انگشتنما بود. با خندههایی که همیشه بر لب داشت، خضوع و برادری و رأفتش را به دیگران ثابت کرده بود.

به احترام پدرش جبهه نرفت
وقتی کشور رنگوبوی انقلاب گرفته بود و همه در فعالیتهای انقلابی شرکت میکردند، محمدحسین هم باوجود سنوسال کمش آرام و قرار نداشت و سعی میکرد به هر طریقی که میتواند در فعالیتهای انقلابی نقش داشته باشد؛ هرچندکه این حضور از نگاه دیگران ناچیز بود. با پیروزی انقلاب، محمدحسین شور و شعف زیادی داشت و انگار دنیا را به او داده بودند.
پساز آغاز جنگ تحمیلی هم خود را مخاطب مستقیم امام و اسلام میدید و چیزی درونش فریاد میکشید که با قطع نظر از تصمیم دیگران که به وظیفه خود عمل میکنند یا نه، باید خود را به جبهه برساند و به این تکلیف الهی عمل کند، اما کمسنوسالبودنش و احترامی که برای والدینش قائل بود، در آن زمان اجازه این کار را به او نمیداد.
برای از دستدادن پسرم، همیشه در خلوت گریه میکردم تا دشمنان از دیدن اشکهایمان شاد و دوستان غمگین نشوند
وقتی محمدحسین دیپلم گرفت، برای اینکه به پدرش کمک کند، تحصیلاتش را رها کرد و وارد بازار شد. او عشقش به جبهه و شهادت را با فعالیتهای بسیجی وار پشت جبهه در پایگاه شهید مصطفیزاده و پایگاه بسیج بازار امام رضا (ع) زنده نگهداشت تا آتش این عشق در وجودش خاموش نشود. باید منتظر میماند تا برادر بزرگترش از جبهه برگردد و کمکحال پدر باشد تا او با خیالی راحت به جبهه برود، پس چارهای جز انتظار نداشت.
رسیدن به آرزویش طول نکشید و در سال۱۳۶۲ عضو سپاه و با گذراندن دورههای آموزش رزمی عملیاتی عازم منطقه شد. صلاحیت نظامی، صداقت، قدرت عمل و مدیریتش باعث شد بهسرعت یکی از نیروهای ثابت کادر شود و به نیروهای عملیاتی بپیوندد.
ترکشها را نعمتی از خدا میدانست
در مدت کوتاهی که عازم جبهه شده بود، مسئولیتهای متفاوتی ازجمله مسئولیت پرسنلی گردان، مسئولیت گروهان و فرماندهی دسته رزمی را یکی پساز دیگری با روحیه صادقانهای پذیرفت و ادای تکلیف کرد.
او در عملیاتهای خیبر، بدر و والفجر ۸ شرکت داشت و جراحاتی هم برداشت، همچنین طی اعزامهای دیگر در جاده خندق، جزیره مجنون، خط اروندرود فاو حضور داشت و هیچوقت حتی برای یک لحظه درباره خستگی چیزی نمیگفت. هربار که ترکش و تیر به بدنش میرسید، در راه انقلاب، جنگ و ادای تکلیفش مصممتر میشد و درواقع این صدمات را برکت خدا، آزمایشات الهی، زمینهای برای رشد، تکامل درونی و خودسازی انقلابی میدانست؛ او ترکشها را بوسههایی که از آسمان نازل میشود، تلقی میکرد و به فکر بازگشتن و دستبرداشتن از وظیفه نمیافتاد.
فرار از بیمارستان
در کشاکش عملیات خیبر بهشدت مجروح شد و با مصیبت زیاد به پشت خط منتقلش کردند، اما نتوانست در لحظات داغ عملیات، بیمارستان را تحمل کند. با آنکه با آن شرایط جسمی، مسئولیتی متوجه او نبود و باید استراحت میکرد، این عاشق جنگ و جبهه نتوانست فضای بیمارستان را تحمل کند و همراه چند تن دیگر از بچههای مجروح از بیمارستان فرار کرد. او با بدنی دردآلود و خونین خود را به منطقه رساند تا موقع پاتکهای دشمن درکنار دیگر همرزمانش حضور داشته باشد.
بار دیگر در عملیات والفجر ۸ در فاو، ترکش فک او را سوراخ کرد و دهانش را دوخته بودند؛ بهطوریکه قادر به سخن گفتن نبود. او را برای ادامه معالجات به بیمارستان مشهد منتقل کردند، اما باز هم مثل همیشه بهدنبال بهانهای برای برگشتن به خط مقدم بود؛ اینبار کمبود تخت بیمارستان و گذاشتن تخت برای دیگر مجروحان را بهانه کرد و با همان وضعیت و بدون استفاده از دوره مرخصی پزشکی به فاو برگشت تا درکنار هزاران بسیجی مومن به دفاع از کشور بپردازد.

به آرزویش رسید
آخرینباری که رفت به دلم افتاده بود از برگشتن خبری نیست. احساس میکنم خودش هم این موضوع را میدانست. فکش هنوز خوب نشده بود. ظهر، قبلاز رفتن سوپ و برنج برایش درست کردم. قبلاز خوردن غذا گفت: «اول بروم حمام، بعد میآیم غذا میخورم.» نتوانستم به او بگویم اینبار غسل شهادت هم انجام بده. وقتی بیرون آمد، به او گفتم: «میخواستی غسل زیارت هم بکنی.» لبخندی زد و گفت: «غسل زیارت و شهادت هم کردم.» بعد با عجله غذایش را خورد و برای همیشه از کنارم رفت.
بالاخره آخرین امتحان بزرگ محمدحسین فرارسید. حدود سهماه پساز عملیات فاو که تازه جراحتهایش رو به بهبودی رفته بود، در هوای گرم و دشتهای مهران بهعنوان فرمانده دسته خطشکن به همراه ۳۳ نفر از افرادش در عملیات شرکت کرد. دشمن طی یک تک، با دادن تلفات بسیار زیاد از قلاویزان پایین آمد و دشت مهران و خرابههای شهر را تصرف کرد. در دفاع مهران، بچههای مومن مردانه جنگیدند، دشمن را لابهلای دشتها و ارتفاعات منطقه درهمکوبیدند و پساز چند ساعت متوقف کردند.
در حین این عملیات بود که حسین از ناحیه دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و گلولهای نیز از پشت به او خورد. هرچه همرزمانش تلاش کردند تا او را به عقب برگردانند، قبول نکرده و به آنها گفته بود: «به من کار نداشته باشید؛ میخواهم سنگر دشمن را منفجر کنم.» با چفیه، دستش را محکم بستند و او بهسمت سنگر دشمن رفت و در عملیاتی انتحاری، آخرین فعالیتش را انجام داد.
برایش گریه نکردم
خبر شهادتش را به ما دادند، اما بهخاطر حضور دشمن در منطقه ۵۰ روز طول کشید تا جنازه پسرم را برایم آوردند. برای عزاداریاش سیاه نپوشیدیم، چون خودش اینطور میخواست. برای ازدستدادن پسرم، همیشه در خلوت گریه میکردم تا دشمنان از دیدن اشکهایمان شاد و دوستان غمگین نشوند.
روز تشییع محمدحسین همسرم گفت: «ای حسین جان در سجده آخرین نمازت چه گفتهای که خدا تو را این چنین زود پذیرفت.» بعداز شهادت محمدحسین، همسرم فرسوده شده بود و دیگر حوصله کارکردن نداشت. حتی دیگر به مغازه پارچهفروشیاش نمیرفت.
پدر و پسر خیلی شبیه هم بودند؛ آرام و مظلوم و مخلص. بعداز این اتفاق، هفتهای یک روز کشیک حرم را به همسرم دادند. او هر روز به حرم میرفت و میگفت آنقدر به حرم میروم تا خداوند، جانم را در حرم امام رضا (ع) از من بگیرد. یک روز صبح در کشیک حرم هنگامیکه زیارت عاشورا میخواندند، پس از پایان زیارتنامه سرش را کنار دیوار گذاشت و چشم از این دنیا بست.
خوابهایی که میبینند، تسلای دلم است
یک مادر شهید برایم تعریف کرد: «مدتی به درگاه خدا دعا میکردم تا فریبرز، تنها پسرم را که شهید شده بود، در خواب ببینم. بالاخره یک شب خواب دیدم که یک مینیبوس بهدنبالم آمده و مادران شهید را سوار میکند و ما را به یک مدرسه میبرد. به ما گفتند نوبتبهنوبت بروید و شهیدتان را ببینید. نوبت به من رسید، یکییکی درها را باز کردم تا پسرم را در کلاسها پیدا کنم. در کلاس آخر، محمدحسین و هادی، دوستان پسرم را دیدم.
از آنها پرسیدم فریبرز من کجاست؟ شما اینجا چکار میکنید؟ محمدحسین و دوستش گفتند ما در اینجا درس عاشورا را زیرنظر امام حسین (ع) میخوانیم. وقتی این را شنیدم، از آنها پرسیدم: آقا، پسر من را هم پذیرفت؟ لبخندی زدند و گفتند: پسر شما هم پذیرفته شده؛ خیالتان راحت باشد و بروید. از خواب که بیدار شدم، عطری فضا را پر کرده بود. وقتی تعبیر خوابم را از علما پرسیدم، گفتند خواب صادقه است.»
یک بار هم دخترم، خواب پدرش را دیده بود. از او پرسیده بود: به محمدحسین هم سر میزنی؟ همسر مرحومم جواب داده بود: او به من سر میزند؛ من نمیتوانم پیش حسین بروم. این خوابها و رویاهایی که میبینند و برایم تعریف میکنند، تسلای دل من است و باعث میشود از اینکه پسرم به چنین جایگاهی رسیده، راضی و خشنود باشم.
*این گزارش در شهرآرا محله منطقه ۸ شماره ۱۷۷ مورخ ۲۲ دی ماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.
