آزاده - صفحه 4

ملاصالح قاری؛ جانباز و آزاده دفاع مقدس که در خرمشهر به بلبل خمینی معروف بود، در دوران اسارت به اجبار مدتی مترجم صدام می‌شود.
محسن بناخسروی آزاده دفاع مقدس می‌گوید: هر روز به امید آزادی از خواب بیدار می‌شدیم تا اینکه بالاخره ۱۵ شهریور ۱۳۶۹ درست در روز تولدم به خاک‌مان برگشتم تا من از آن سال مفهوم تولد و آفرینش را بهتر حس کنم.   
علی صفرمقدم می‌گوید: دیدم عراقی‌ها با نفر‌بر و تانک در‌حالی‌که اسلحه را به سمتمان گرفته‌اند، نزدیک می‌شوند.بلافاصله بعد‌از بیرون کشیدنمان از گودال، ما را به صف کردند و جوخه مرگ برایمان راه انداختند.
حدود هزارو ۷۰۰ نفر در عملیات خیبر اسیر شدند و به اردوگاه موصل ۲ انتقال یافتند. پنج سال از عمر دکتر هادی بیژن‌نژاد هم در این اردوگاه گذشت.
مجید نظری در عملیات عاشورا اسیر شد. او ۶ سال در اسارت بود و مرداد سال ۶۹ با آخرین گروه اسرا آزاد شد.او ۱۷ ساله اسیر شد و ۲۳ ساله برگشت.
قربانعلی رویین‌تن آزاده محله شهید مطهری، ۷ سال اسارت را تجربه کرده است.
دکتر وحیدرضا اکرامی‌فرد که سال‌های طولانی در اسارت بوده می‌گوید: پیش از اینکه پزشک باشم، همدم و هم‌رزم دوستانم هستم و درمان آن‌ها را وظیفه خودم می‌دانم.
ناصر بهلولی، جانباز و آزاده جنگ تحمیلی در اولین روز بازگشتش به مشهد با خوردن سه‌قلیه جگر روانه بیمارستان شد. خودش می‌گوید: «معده‌ام تعجب کرده بود، شاخ درآورده بود و هضم نمی‌کرد که این چه غذایی است؟»
حیدر رمضانی‌نژاد، جانباز محله فاطمیه از ابتدا تا پایان جنگ، خط مقدم را رها نکرده بود.
معصومه باهوش همسر شهید «برات عباسپورنسری» است. شهید عباسپور ۶۵ درصد جانبازی داشته و ۱۱۶ ماه در زندان بعثی‌ها اسارت را تحمل می‌کند و سرانجام سال ۸۲ به رفقای شهیدش می‌پیوندد.
محمد شوشتری، شهروند محله فرهنگیان و یکی از رزمندگان هشت‌سال دفاع‌مقدس است که در سال‌های ابتدایی جنگ، نگهبانی از اسرای عراقی را برعهده داشت.
سیدرضا حسینی‌نژاد می‌گوید: تلویزیونی به فارسی برای ما برنامه پخش می‌کرد و خلاصه حرفشان این بود که (امام) خمینی به‌زودی فوت خواهد کرد و در ادامه جمهوری اسلامی هم نابود می‌شود!
رشید پسندیده‌رهورد می‌گوید: شب به شهر عشق‌‏آباد رسیدیم. آنجا دو تا زندان داشت؛ یکی مربوط‌به افراد خطرناک که در داخل شهر بود و دیگری برای زندانیان عادی بود که در مسافتی نزدیک به شهر قرار داشت.
عباس نصیری می‌گوید: از ورودی اردوگاه تا داخل آسایشگاه در دو طرف، نیرو‌های نظامی با باتوم، کابل‌های برق و قنداق تفنگ آماده بودند تا به قصد کشت، ما را بزنند. اینجا همان دالان مرگ بود!
ابراهیم ذاکری می‌گوید: شرایط رفاهی اسرای ایرانی در مقایسه با اردوگاه‌های عراق صد به صفر بود. من این را به‌عنوان کسی می‌گویم که هم فرماندهی اردوگاه اسرای عرقی را برعهده داشتم و هم در لباس اسیر چهار سال در عراق در بند بودم.
غلامحسین کمیلی می‌گوید: ما اولین گروه از اسرا بودیم که به رمادی ۳ می‌رفتیم. یک یا دو ماه آنجا بودیم که نمایندگان صلیب سرخ به دیدن ما آمدند و اسامی را ثبت کردند.
وقتی جنگ هشت‌ساله، پایان یافت خانواده‌های بسیاری هنوز چشم‌انتظار رزمنده‌هایشان بودند. علیرضا (مجید) کتابدار، آزادۀ محلۀ راه‌آهن یکی از این رزمنده‌ها بود که از ۱۶ تا ۲۴ سالگی‌اش را در زندان‌های رژیم بعث عراق گذرانده بود.
تقی تاجیک به‌خاطر اعتراضی کوچک در دوران اسارت، توسط بعثی‌ها شکنجه شد و سرانجام به شهادت رسید.
غلامرضا جعفری، آزاده و جانباز ۵۰ درصد می‌گوید: ساعت ۱۲ همان‌شب عملیات اعلام و مرخصی‌ها لغو شد و برگه مرخصی من در جیبم باقی ماند تا بغداد.
سید‌عباس کاظمی روایت می‌کند: چند بار اسلحه رویمان کشیدند. دست‌هایمان را از پشت بسته بودند. با هر بار شنیدن صدای گلنگدن، چشم‌ها را می‌بستیم و مرگ را پیش رویمان می‌دیدیم. آن روز اسلحه‌کشیدن در حد ترساندن بود.