کاسب محله فاطمیه فقط با کتاب خواندن آرام میشود
عاشق است دیگر، وابسته آن چیزی که باید ساعتهای زیادی از روزش را به آن اختصاص دهد. اگر از جلوی مغازهاش هم عبور کنید، او را میبینید درحالیکه سرش را روی پیشخوان مغازه خم کرده است. آنچه مقابل اوست، همان عشق او یا بهتر بگوییم کتابی قطور است که شاید برای افراد کتابنخوان حتی نگاه به ظاهر آن هم ملالآور باشد.
صحبت از سعید زمانی، کاسب محله فاطمیه است که دو مدرک کارشناسی مردمشناسی و مرمت و احیای بناهای تاریخی از دانشگاههای دولتی دارد. کاسبی که با ۳۷ سال سن از بیشاز ۳ هزار جلد کتابی میگوید که با مضمونهای گوناگون خوانده است و بهقول خودش به مطالعه، اعتیاد و اشتیاق وصفناپذیری دارد.
او بهخاطر رشته تحصیلیاش سر از ارتفاعات الموت و مسجد جامع یزد و بسیاری بناهای کهن و تاریخی درآورده و بخشهایی از آنها را ترمیم هم کرده است، اما سهچهارسال پیش بهسبب اتفاقی در مشهد ماندگار میشود و در محله فاطمیه، مغازه کوچکی را اجاره میکند تا هم خواروبار بفروشد و در این بیرونقی بازار، نان دربیاورد و هم به مراد خویش یعنی مطالعه کتابهای موردعلاقهاش بپردازد. با او درباره فرازونشیبهای زندگیاش و قصه کتابخوانشدنش گفتگو کردیم.
در روستای نیاکان
جنگ ویرانکننده است. کودک بودم، اما صداهای انفجار و شکستن شیشهها و ریختن دیوارها را خوب به یاد دارم. اراک ما هم یکی از این شهرها بود که بهسبب صنعتیبودنش، آماج بمبهای دشمن قرار گرفت. زادگاهم همین شهر بود و جایی نداشتیم برویم. یک روز مادرم در آن بحبوحه جنگ، مقداری خرتوپرت و وسایل ضروری جمع کرد و کولهبار سفر را بستیم و سر از روستای نیاکانمان درآوردیم.
یکیدوسال آنجا بودیم و تنها کاری که من انجام میدادم، این بود که درس میخواندم و گاهی هم کتابهای غیردرسی دردسترس را مطالعه میکردم. اولین کتابی که خواندم «گنج پنهان» بود که داستان بسیار زیبایی داشت؛ داستانی که میخواست به خواننده بفهماند که گنج در وجود خود آدمی است.
اتفاقی موجب شد جنون خواندن کتاب در همین نوجوانی در من شکل بگیرد؛ جنونی که تا الان با من است و آرامم میکند
پساز جنگ، دوباره به خانه برگشتیم. برادر بزرگم مینیاتوریست بود و نزد استادان بزرگی تعلیم میدید. او میدانست که به هنر علاقه دارم؛ به همین دلیل دست مرا هم گرفت و کنار خود نشاند تا من هم الفبای هنر نقاشی را یاد بگیرم.
کمکم پا به نوجوانی گذاشتم و نقاشی با مدادرنگی تبدیل به نقاشی با رنگ روغن شد. روی هرچه به دست میآوردم از یک تکه کاغذ تا چوب و... نقاشی میکردم. تا آن زمان هنوز هم وابستگی به کتاب پیدا نکرده بودم، اما اتفاقی موجب شد جنون خواندن کتاب در همین نوجوانی در من شکل بگیرد؛ جنونی که تا الان با من است و آرامم میکند.
کتابهایی که مفهومش را در نمییافتم
رفیقی اهل شهرستان بروجرد داشتم که به اراک نقل مکان کرده بودند. او پدرش را از دست داده بود، اما از پدر، کتابخانهای غنی و پر از کتابهای باارزش برایش مانده بود. دوستم اهل کتاب بود و کتابفروشیهای شهر اراک را بهتر از من میشناخت. او مرا با کتابفروشیهای قدیمی شهر که کتابهای کمیاب و ارزان داشتند، آشنا کرد.
من کتاب میخریدم و میخواندم و آن کتابها را به او امانت میدادم و او هم درعوض کتابهای پدرش را به من امانت میداد تا مطالعه کنم. تقریبا روزی یک کتاب میخواندیم؛ هرچه دستمان میآمد. مطالعه ما نظم و روش خاصی نداشت. از «ظهور و سقوط رایش سوم» بگیرید تا کتابهای فلسفی و خیلی کتابهای دیگر. گاهی از آنچه میخواندم هیچ نمیفهمیدم، اما ناامید نمیشدم. با همین دوستم به کوههای اطراف میرفتیم و در فضایی دنج و آرام با هم کتاب میخواندیم.
کارتنهایی پر از کتابهای قدیمی
هرجا میرفتم، بهنوعی با کتاب مواجه میشدم؛ انگار سرنوشتم با آن عجین شده است. برای نمونه سالهای پساز جنگ، پدر و برادرم میخواستند بنای کلاهفرنگی مخروبهای را با مجوز سازمان نوسازی مدارس به مدرسه تبدیل کنند. برادرم در گوشهای از این ساختمان مخروبه بدون صاحب، کارتنهایی پر از کتابهای اصل و قدیمی پیدا کرد.
میخواستند آن کتابها را دور بیندازند که او پیشنهاد میدهد در زیرزمین خانه پدریام باشد. من هم که در ابتدای راه مطالعه بودم و سرم برای خواندن کتاب، درد میکرد سراغ آن رفتم و طی مدتی چند کارتن کتاب را خواندم.
در سفرهایم به شهرهای گوناگون زنبیل کتابم همراهم بود
در ارتفاعات الموت
شاید دلیل این همه مطالعه، پرسشهای بیشماری بود که در ذهنم شکل میگرفت. برای یافتن حقیقت و پاسخ پرسشهایم، کتاب میخواندم. نحوه مطالعهام این بود که مثلا ۱۰ جلد کتاب کنار خودم میگذاشتم با مضامین گوناگون و از هرکدام ۱۰۰ صفحهای میخواندم و اینطوری در مدت کوتاه، کتاب بیشتری مطالعه میکردم.
دوران دبیرستان من هم به همین شکل سپری شد. برای کنکور سراسری شاید دو هفته بیشتر درس نخواندم، اما چون اطلاعات عمومیام خوب بود، در رشته مردمشناسی دانشگاه ملی زاهدان پذیرفته شدم. از آن زمان به بعد مطالعهام با برنامه شد؛ مثلا یک دوره کتابهای شاخص ادبیات را تا حد دکترای ادبیات مطالعه کردم و دوره دیگر درباره اساطیر یا فلسفه مطالعهام را از سرگرفتم. این سالها خواندنم همراه شده بود با پژوهش، چون ذات رشته مردمشناسی با پژوهش همراه بود. درسم در این رشته تمام شد، اما شغلی برای آن نبود و برای همین تصمیم گرفتم دوباره از نو شروع کنم و اینبار در رشته مرمت آثار تاریخی دانشگاه زابل قبول شدم؛ رشتهای که جنبه عملی هم داشت و تصور میکردم بتوانم از آن نان دربیاورم.
کارشناسیام در این رشته هم به پایان رسید. من و همکلاسیهایم تا مدتها دنبال کار میگشتیم تا از این راه درآمدی کسب کنیم، اما کاری برای تخصص ما نبود. خیلی از همکلاسیها سراغ شغل آزاد رفتند؛ یکی امدیافکار شد و دیگری، راننده و خیلی مشاغل دیگر. اما من میخواستم از تخصصم استفاده کنم و گوشبهزنگ مناقصهها و پروژههای متعدد سازمان میراث فرهنگی بودم.
هفتسال با میراث فرهنگی بهصورت پروژهای در نقاط مختلف کشور کار کردم. از مرمت گوشهای از مسجد جامع یزد و بازسازی مقبره امامزادهای روی ارتفاعات الموت گرفته تا بقعه سیدرکنالدین محمد در یزد و بخش تاریخی بیمارستان امام رضا (ع) مشهد و خیلی مکان های دیگر. در میان این همه سفر به شهرهای گوناگون باز هم زنبیل کتابم همراهم بود و بین کار در زمان تفریح و استراحتم کتاب میخواندم.
ماندگار شدم
وقتی برای ترمیم بخشهای قدیمی بیمارستان امام رضا (ع) به مشهد آمدم، دوستم پیشنهاد داد متاهل و همینجا ماندگار شوم و بعد هم در نهادی همچون آستان قدس مشغول به کار شوم. بهاینترتیب سه سال پیش ازدواج کردم و در مشهد ساکن شدم، اما استخدام و همکاری من با هیچ نهاد مرتبط با تخصصم میسر نشد. چرخ زندگی باید میچرخید؛ به همین سبب در طلافروشی مشغول شدم. بعداز مدتی صاحب کارگاه ورشکسته شد. سپس این مغازه بقالی را اجاره کردم تا مایحتاج ضروری مردم را دستشان بدهم و خودم هم گوشه مغازه بنشینم و کتاب بخوانم و روزگار بگذرانم.
زوج کتابخوان
یادم نمیرود که اوایل ازدواج مطالعه زیاد من، همسرم را میرنجاند و موجب اعتراض او میشد و برایش سوءتفاهم پیش میآورد. اما او بعدها فهمید که من عشق کتابم و زندگیام در همین سطور کتاب خلاصه میشود. الان او نهتنها شکایتی ندارد، بلکه خودش هم کتابخوان شده است و کتابهای موردعلاقهاش را مطالعه میکند.
بیشاز ۲۰ بار دیوان حافظ را خواندهام
الان تعریف درست و یکسانی از مطالعه در کشور ما نیست. برای نمونه، عدهای خواندن تابلوهای راهنمایی ورانندگی و کتابهای درسی و... را هم جزو مطالعه به حساب میآورند، درصورتیکه مطالعه از دید من این موارد را دربرنمیگیرد. فرد اهل مطالعه، کسی است که با خواندن کتابی ترغیب شود تا کتاب دیگری را مطالعه کند و ازطرفی مطالعهاش جهتدار باشد و برای هر گروه سنی یا طیف فکری یا زن و مرد خوراک فرهنگی و علمی و فکری، متفاوت است. این نحوه مطالعه سبب میشود فرد بتواند دستکم به مناقشات درونی خویش پاسخ دهد و افق دید روشنی داشته باشد و دچار عوامزدگی نشود؛ کاری که دقیقا غربیها انجام داده و جهان اولی و صاحب فناوری شدهاند.
من هم سعی کردهام مطالعهام هدفمند باشد و باری به هر جهت نخوانم. بعضی آثار جاودانه را چندبار خواندهام مانند دیواناشعار حافظ که بیشاز ۲۰ بار با تدبر مطالعه کردهام. همچنین اثر جاودانه «سفر به انتهای شب» نوشته لویی فردینانسلین خیلی بر من تاثیر گذاشت؛ رمانی فرانسوی و اعتراضآمیز به برخی رفتارهای بشر که روی جلال آلاحمد نیز تاثیر گذاشت و به نوشتهشدن «مدیر مدرسه» انجامید.
خاطره ترسناک
در سفرهای بسیارم، تجربهها و خاطرات بسیاری هم کسب کردهام. یک بار به پیشنهاد یکی از دوستان برای بازسازی بنای امامزادهای در ارتفاعات الموت رفتیم. منطقه صعبالعبور و دورافتادهای بود. کار سختی بود و باید در هوایی بسیار سرد، کار بازسازی و مرمت را انجام میدادیم.
وارد بقعه که شدم، دیدم همهجا خراب شده است؛ افرادی برای یافتن گنج آن را تخریب کرده بودند. در همین حین، ناگهان صدای فریاد کارگران که بیرون از بقعه در حال کار بودند، بلند شد. آنها جسد زنی را پیدا کرده بودند و از شدت ترس تا چند روز نتوانستند حتی غذا بخورند.
* این گزارش یکشنبه ۲۰ دیماه ۱۳۹۴ در شماره ۱۸۴ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.