شهید احمدی دوست داشت لب مرز خدمت کند
برای پرسیدن خاطرات محمد از مادرش کمی ترس دارم و نگرانی. حنیفه خانم که از اهالی کلات است و از بعد ازدواجش به مشهد آمده، ۶ فرزند داشته است که حالا ۴ سال است یکی از آنها را از دست داده و یکی از ۳ پسرش به شهادت رسیده است.
هرچند سعی میکند بغضش را در گلو نگه دارد و اشکهایش را پشت قاب چشمهایش پنهان کند، اما این پنهانکاری چندی طول نمیکشد و با بیان اولین خاطرات از محمد گونههایش خیس میشود. او میگوید: ۲۱ سال و ۶ ماه داشت که به شهادت رسید.
محمد متولد سال ۱۳۷۲ بود. در مرزبانی نگور چابهار خدمت میکرد که به شهادت رسید. ۱۰ ماه از خدمتش گذشته بود. خودش هم خواسته بود که برود مرزبانی.
آموزشیاش را در زابل گذرانده بود و یکماه بندرعباس بود، ۲ ماه هم بندر جاسک خدمت کرد ولی خودش همیشه میگفت سیستان و بلوچستان را برای خدمت دوست دارد. میخواست سرمرز باشد و آنجا خدمت کند. میگفت جاهای دیگر کاری نیست ولی در مرز میتوان برای مردم و کشور کاری انجام داد.
فقط مرز!
آن موقعی که میگفت میخواهم خدمت کنم و کاری انجام دهم میگفتم مادر الان که دیگر جنگی نیست که تو بخواهی بروی! نمیدانستم اشراری در کار هستند و این اتفاق میافتد.
در این مدت کلا دوبار مرخصی آمد. بار دومی که آمد مشهد گفت به فرماندهام گفتهام که اگر با جابهجایی من موافقت نکنید و من را لب مرز نفرستید دیگر سربازی نمیآیم که در همان مرخصی کارهای جابهجاییاش انجام شد و بعد که برگشت بندر جاسک، زنگ زد و گفت ما را انتقال دادهاند به سیستان و بلوچستان. دی ماه بود که منتقل شد و ۱۷ فروردین بود که خبر شهادتش را به ما دادند.
گفت به فرماندهام گفتهام که اگر با جابهجایی من موافقت نکنید و من را لب مرز نفرستید دیگر سربازی نمیآیم
محمد اخلاقش عالی بود. نه اینکه الان شهید شده است بخواهم این حرف را بزنم. همه این را میگفتند. حتی روزی هم که خبر شهادتش را به ما دادند همه مردم در حیاط منزل ما جمع شده بودند. روزی هم که تشییع شد همه مغازههای محله را تعطیل کردند. روز تشییع جنازه در مهدیه هم اولین شهیدی که آوردند داخل، محمد من بود و آخرین شهیدی که بیرون بردند او بود.
جمعیت زیادی ریخته بود روی تابوت و نمیتوانستند آن را جابهجا کنند. همراه با او ۳ شهید دیگر هم آورده بودند که آنها تشییع شدند ولی محمد ماند و جداگانه تشییع شد. بالأخره آن قدر خوب و مردمدار بود که اینقدر غریبه و آشنا خاطرش را میخواستند.
موتور آپاچی محمد را هنوز به یادگار نگه داشتهام. این موتور را هم از پول کارگری خودش خریده بود. چندباری به من گفته بود موتور میخواهد بخرد ولی موافقت نمیکردم. آن موقع این موتورها ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان بود و محمد با آشنایی یکی از دوستانش ۳۰۰ هزار تومان داده بود و یک موتور قسطی گرفته بود.
ماهی ۴۵ هزار تومان قسط میداد. روی همین قسط هم خیلی حساس بود و هربار که مزد میگرفت اول پول قسط را کنار میگذاشت. با این موتور همهجا میرفت و اگر میتوانست کاری برای کسی انجام دهد، دریغ نمیکرد. کارش هم بنایی و گچکاری ساختمان بود.
شهادت انتخابی
شهادت را هم خودش انتخاب کرده بود. تهران سرخاک یکی از شهدا رفته بود و از پدرش مدام میپرسید اینها چه کردهاند که به این مقام و جایگاه رسیدهاند و نزد خدا ارج دارند و میتوانند گره از کار مردم باز کنند. روزی هم که شهید شده بود و فرماندهان آمدند تا خبرش را بدهند گفتند خودش شهادت را انتخاب کرده بود.
پسرم یک برنامه ثابت داشت و آن هم این بود که هر روز ساعت ۹ به من زنگ میزد. همان روز که عصرش به شهادت رسیده بود ۴ بار به خانه زنگ زد. فقط تا ساعت ۱۲ میتوانست زنگ بزند و بعد از آن میرفتند کمین. به او گفتم محمد مگر امروز کار نداری که این قدر زنگ میزنی! و هربار میگفت این آخرین دفعه است و تا ۴ بار زنگ زد و حرف میزد.
صبح روز بعد مثل روزهای دیگر منتظر تماس او در ساعت ۹ بودم که دیدم زنگ نزد. گفتم حتما خسته بوده و خوابیده است. ظهر مشغول خواندن نماز بودم که در خانه را زدند تا نمازم را خواندم و رفتم بیرون دیدم برادرم در منزل ماست. گفت میخواهم یک چیزی بگویم ولی هول نکنی و نگران نشوی. تا نگاه کردم چند نفر از فرماندهان و سربازان از راه رسیدند و فهمیدم خبری شده است. یکی از فرماندهان گفت: محمد تیر خورده است و جای امیدی نیست. برایش دعا کنید. گفتم یکباره بگویید شهید شده است دیگر...
محمد همان روز عصر در اثر حمله اشراری که کمین کرده بودند به همراه ۸ تن از دیگر فرماندهان و سربازان به شهادت رسیده بود و طوری ماشین آنها سوخته بود که از چند جنازه چیزی باقی نمانده بود. محمد هم دست و پایش سوخته بود ولی بدنش سالم بود. طوری ماشین را گلولهباران کرده بودند که حتی صورت او را به ما نشان ندادند. از آن ۸ نفر فقط ۲ نفر جنازههایشان نسوخته بود.

تداعی خاطره پسر
زمانی که محمد به شهادت رسید موتورسازی در شهرک شهید باهنر بود که محمد موتورش را برای تعمیر همیشه آنجا میبرد. یک روز پدرش وقتی به خانه برمیگشته یک موتور آپاچی مشکی آنجا میبیند و آنقدر تحت تأثیر قرار میگیرد که خیال میکند محمد زنده شده است. شهادت محمد پدرش را خیلی اذیت کرد و حتی مریض شد.
دوستان محمد را هم که میدید بیشتر اذیت میشد برای همین به شهرک شهید رجایی نقل مکان کردیم.
پسر باغیرتی بود. حرم هم زیاد میرفت و خیلی از شبها تا دیروقت حرم میماند. وقتی شب میآمد خانه بدون اینکه چراغها را روشن کند شام میخورد و میخوابید که ما اذیت نشویم. از همان بچگیاش هم هر وقت میخواست ساندویچی بخورد میگفت مامان ۳ تا درست کن تا به دوستهایم هم بدهم. آخرینباری هم که میخواست برود.
ناگهان به من گفت برایم ناهار درست کن که ساعت یک میخواهم بروم. هنوز از مرخصیاش باقی مانده بود ولی زودتر رفت. وقتی میخواستم غذا درست کنم گفت مامان برای ۴ نفر درست کن که ۳ نفر از دوستانم هم همراهم هستند.
محمد برای اینکه کمکخرج خانه باشد تا سیکل بیشتر درس نخواند. هر پنجشنبه که مزد میگرفت ذوقزده میگفت مامان این پول را بگیر و برای خانه خرج کن. حتی خیلی وقتها هم پیش میآمد که لباسهایش را به دوستهایش میداد. وقتی شهید شده بود کلی تیشرت و کاپشن برایم آوردند و گفتند از محمد است که قبول نکردم و گفتم برای خودتان نگه دارید. حتی وقتی هم که سربازی رفته بود به برادرش زنگ میزد حتما برود سرکار و کمک پدرش باشد.
با اهالی رابطه خوبی داشت و الان پنجشنبهها که سر مزارش در بهشت رضا (ع) میرویم آنقدر شلوغ است که جا نیست دستمان را بگذاریم. چون اگر یک تکه نان داشت دوست داشت با همه آن را تقسیم کند.
*این گزارش دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۷ در شماره ۳۲۴ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.