کد خبر: ۵۶۵۵
۲۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
ترک اعتیاد

داستان پاکی دو جوان که در نوجوانی به دام اعتیاد افتادند

در این گزارش همراه باشید تا از زبان خود آن‌ها ماجرای اعتیادشان در سن ۱۲ و ۱۴ سالگی را بخوانید و از ترک آن‌ها که خودشان با عنوان تولد بیداری از آن یاد می‌کنند، آشنا شوید.

ترک‌های مکرر و کنار گذاشتن منقل و سیم از امروز و فردا، حکایت دور و دراز و البته تکراری افراد بسیاری است که به دام اعتیاد افتاده‌اند.

افرادی که برای رهایی از دام این دود، نه یک‌بار و دو بار؛ بلکه صد‌ها بار تصمیم گرفته‌اند تا دیگر پای منقل ننشینند، اما هربار وسوسه شده و قول کشیدن فقط یک دود را به خود داده‌اند و همان بس که همین یک دود تمام زحماتشان را بر باد داده و آن‌ها را مجددا اسیر خود کرده است.

حکــایت این شمـــاره شهرآرامحله هم از همین افـرادی است که طعم تلخ مصرف مــواد مخدر را در زندگی‌شــان چشیده‌اند. آن‌ها کم استخوان‌درد ناشی از ترک کردن را نکشیده‌اند، اما در این میان افرادی هم هستند که بعد از بار‌ها تجربه ترک و بی‌فایده‌بودن آن، به خودشان تلنگر زدند و برای همیشه از این دام رهایی پیدا کردند. امروز دو نفر از همین افراد مقابل ما نشسته‌اند تا داستان زندگی‌شان را برایمان بگویند و صحبت‌هایشان را این‌گونه آغاز می‌کنند؛ «الان پاک شده‌ایم»

برای اینکه بهتــر با داستان این دو بهبود یافته که روزی خانواده‌هایشان ترکشان کردند و توهم مصرف مواد آن‌ها را تا مراکز روان درمانی هم کشانده است، آشنا شوید. با ما در این گزارش همراه باشید تا از زبان خود آن‌ها ماجرای اعتیادشــان در سن ۱۲ و ۱۴ سالگی را بخوانید و از ترک آن‌ها که خودشان با عنوان تولد بیداری از آن یاد می‌کنند، آشنا شوید.


از ۱۴ سالگی سیم به دست شدم

«م. ع» از سال ۹۰ دیگر لب به مواد مخدر نزده است. کسی که به گفته خودش از ۱۴ سالگی مواد مصرف می‌کرد و در سال‌های ابتدایی آغاز نوجوانی‌اش نخستین تجربه مصرف تفننی تریاک را از سر گذرانده است. خودش این‌گونه برایمان تعریف می‌کند: «پدر و مادرم هیچ‌کدام اهل سیگار و دود نبودند. آن‌ها زندگی خوبی برایمان فراهم کرده و وضعیتشان هم مناسب بود، اما خود من از همان دوران کودکی گویی چیزی در درونم کم داشته باشم، دنبال شربازی بودم.

کمی که بزرگ‌تر شدم از سر دلسوزی برای چندتا از مصرف‌کننده‌هایی که می‌شناختم، رفتم پای منقلشان تا تنهایی نکشند. حتی برای آن‌ها مواد تهیه می‌کردم و شریک دودی‌شان می‌شدم. آن زمان بیشتر از ۱۴ سال نداشتم که سیم به دست شدم. ابتدا که تفننی مصرف می‌کردم، سرحال می‌آمدم و احساس قدرت داشتم تا جایی که دیگر ترسی از کسی نداشتم.همین جذابیت‌ها باعث می‌شد که بیشتر به سمت مواد کشیده شوم. دو سال تفننی مصرف کردم تا اینکه از سر علاقه زیاد به دود پابند آن شدم.»

می‌گفتم من زرنگم، به دام مواد نمی‌افتم

وقتی تفننی مواد مصرف می‌کردم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک روز معتاد شوم. حتی برای توجیه خودم همیشه حرفم این بود که «من زرنگ هستم و به دام مواد نمی‌افتم»، می‌گفتم: من با بقیه فرق می‌کنم، بهتر از دیگران می‌دانم که چطور مصرف کنم تا معتاد نشوم.

حتی اگر معتادی را در کوچه می‌دیدم که در حال زباله جمع‌کردن برای تامین پول موادش است یا می‌دیدم کسی از سر مصرف مواد زندگی‌اش را از دست داده، به خودم یقین می‌دادم که می‌توانم مصرف‌کننده باشم، اما به این روز نیفتم، چون زرنگم. اما خیلی زود اسیر دام دود شدم.

همین موادی که در ابتدای شروع کلی به من وام می‌داد و سرحالم می‌آورد تا بهتر کار کنم، بهتر حرف بزنم و بهتر برخورد کنم، بعد از دوسال یعنی دقیقا در ۱۶ سالگی‌ام شروع کرد به بهر‌ه‌کشی از من. معتاد شدم و مصرف به چندبار در روز کشید و همین بیماری باعث شد در این ۱۶ و ۱۷ سال تخریبم، بهره‌های سنگینی بدهم.

روزی یک‌بار را مصرف می‌کردم، اما چیزی نگذشت که مصرفم بیشتر و بیشتر شد

 

هیچ‌چیز جلودار مصرفم نبود

وقتی اجبار به مصرف پیدا کردم، دیگر چیزی جلودارم نبود. حتی داماد شدنم در ۱۶ سالگی هم نتوانست جلوی مصرفم را بگیرد. متاهل که شدم، اختیاراتم بیشتر شد و با فکر اینکه دیگر زندگی مستقل دارم و مرد خانه هستم، روزی یک‌بار را مصرف می‌کردم، اما چیزی نگذشت که مصرفم بیشتر و بیشتر شد.

در واقع اعتیاد بیماری پیش‌رونده است و هر روز بیشتر در درونش غرق می‌شوی. من هم آن‌قدر به آن وابسته شدم که دیگر دود ملکه ذهنم شده بود و اگر در زندگی چیزی هم می‌خواستم در کنار آن می‌خواستم.

خیلی‌ها در این سال‌ها به کمک آمدند و گفتند: «با زندگیت این‌کارو نکن، همه چیزت را پای این مواد دود می‌کنی از ماشینت تا زندگی‌ات را»، اما گوش من به این حرف‌ها بدهکار نبود و از سر عشقی که به مواد داشتم، هر روز بساطش را جلویم می‌گذاشتم و می‌کشیدم.

تصمیمی که ۱۵ سال طول کشید

کشیدنم که بیشتر شد دیگر چیزی برایم مهم نبود، برای همین حتی کالا‌هایی را که روزی با عشق به همراه همسرم برای زندگی‌مان خریده بودیم، فروختم. از لپ‌تاپ گرفته تا چرخ‌گوشت و‌... شروع کردم به فروختن تا پول موادم تامین شود. این اواخر هم خیلی اوضاع خراب شده بود، همه خانواده ترکم کرده بودند و مدتی بود همسرم هم که واقعا عاشق من بود و سال‌های زیادی از مواد کشیدنم را تحمل کرد، به خانه پدرش برگشته بود.

با وجودی که به ترک کردن فکر می‌کردم، ولی علاقه‌مند به مواد بودم، درست مثل همان روز‌های ۱۶ سالگی‌ام که تا متوجه شدم معتاد شده‌ام به خودم گفتم همین فردا ترک می‌کنم، فردایی که ۱۵ سال طول کشید و در این مدت به اندازه مو‌های سرم مواد را کنار گذاشتم و بعد از ۴ تا ۵ روز سختی دادن به خودم دوباره به هوای یک دود شروعش کردم.

 

ترک اعتیاد

تولد ۵ سالگی میمِ ۳۴ ساله

یک روز که به تنهایی در حال مصرف مواد بودم، صدای در بلند شد. وقتی در را باز کردم چند نفر از طرف یکی از دوستانم به زور دست‌وپایم را بستند و به کمپ ترک مواد بردند.در آنجا از سر غرور کاذبم به خودم می‌گفتم کسی نمی‌تواند جلوی من را بگیرد، برای همین چندروز این‌جا می‌مانم و کمی که آب زیر پوستم رسید، می‌روم و دوباره شروع می‌کنم.

با همین فکر‌ها ۱۰ روز کامل بدون خوردن غذا در کمپ فقط خوابیدم، وقتی بیدار شدم جلسه‌ای برایمان با عنوان معتادان گمنام تشکیل دادند.    در آن جلسه کسی حضور داشت که من از قبل می‌شناختم و با روحیاتش آشنا بودم.

وقتی او را در جلسه دیدم باخودم گفتم یعنی فلانی هم آمده ترک کند، کسی که وقتی نوبتش شد تا حرف بزند با گفتن یک جمله کل ذهن من را شست و باعث شد تا بعد از ۱۷ سال تخریب به خودم بیایم و تصمیم بگیرم تا ترک کنم.

او به همه ما گفت: «من دیگر نمی‌خواهم نردبان بمانم که دیگران از آن بالا روند»؛ همین جمله تلنگری در من ایجاد کرد که به آنی بعد از آن همه سال مصرف تصمیم بگیرم تا دیگر لب به مواد نزنم و برای همیشه پاک بمانم.

الان هم خداراشکر چهار سال و ۹ ماه و چهار روز از پاکی‌ام می‌گذرد. دوباره به زندگی‌ام برگشته‌ام، همسرم بعد از گذشت ۶۲ روز از پاکی‌ام به سر خانه برگشته، کار می‌کنم، وارد اجتماع شده‌ام و زندگی خوبی دارم.

زندگی که روز‌های جوانی‌ام را فدای دود کردم، روز‌هایی را که به جای اینکه در کنار همسر و پسرم باشم یا پای منقل بودم یا در زندان. روز‌هایی را که خودم با انتخاب اشتباهم نابود کردم و امروز از سر دلسوزی است که در سن ۳۴ سالگی‌ام به همه می‌گویم حواسشان به انتخاب‌هایشان باشد؛ چراکه اگر به دام این مواد بیفتند، بیرون آمدنشان نیاز به معجزه خداوند دارد.


دوست ناباب «پا منقلیم» کرد

تولدش فروردین است، اما این روز‌ها نیز می‌تواند تولدش باشد. روز‌هایی که پاک بودن را به دور از تریاک، بافور و شیشه در کنار خانواده‌اش می‌گذراند. «س. خ»، همان کسی است که چند روز گذشته تولد یک سالگی‌اش در بین انجمن معتادان گمنام برگزار شد. کسی که همت بالایش در ترک مواد مثال‌زدنی است.

بیماری که فقط یک‌بار تصمیم گرفت تا از مصرف مواد خلاص شود و همان یک‌بار هم قرص و محکم سر تصمیمش ماند تا امروز درحالی مقابل ما بنشیند که ظاهرش گویای روز‌های پاک و زیبایش به دور از دود باشد.

«س. خ»، روز‌هایی که به مواد کشیده را خوب به یاد دارد. روز‌هایی را که به گفته خودش ابتدا با دود چوب انگور تجربه کرده و چیزی نگذشته که در ۱۲ سالگی مزه دیگر مواد هم به دهانش رسیده است. خودش تعریف می‌کند: «پدر و مادرم آدم‌های درست و قابل اعتمادی در محل بودند. پدرم همیشه دوست داشت فرزندانش به جایی برسند، برای همین مرا در بهترین مدرسه غیرانتفاعی ثبت‌نام کرد تا درس بخوانم و برای خودم کسی شوم.».

اما چیزی نگذشت که در همان دوران دانش‌آموزی که خیلی پسر شر، شلوغ و ناآرامی بودم و نمی‌توانستم لحظه‌ای آرام و قرار داشته باشم، با دود آشنا شدم.

با چندتا از بچه‌ها تصمیم گرفتیم، دود بکشیم، برای همین یک روز تا زنگ تفریح شد در کلاس را بستیم و شروع کردیم به کشیدن دود چوب میم (انگور)، اما این دود لذتی نداشت. بعد دود کاغذ را امتحان کردیم باز هم فایده‌ای نداشت تا اینکه دست به سیگار شدیم و در ۱۲ سالگی با دوستانم کشیدن سیگار را آغاز کردیم تا هم احساس قدرت کنیم و هم به نوعی خودمان را بزرگ نشان دهیم.

همین یک دود کافی بود تا گروه ما را به خیلی جا‌ها بکشد، دیگر یادگرفته بودیم که از کجا می‌توانیم مواد تهیه کنیم. حتی پایم به خوردن شراب هم باز‌شد و در یکی از عروسی‌ها دوستانم پیشنهاد خوردن شراب را دادند و آن‌قدر خوردم که بعد از چند دقیقه همه دل و روده‌ام بیرون ریخت و بالا آوردم.


دود بافور و توهمی که رهایم نمی‌کرد

آن روز‌ها مجرد بودم و به پیشنهاد دوستانم هرچیزی را تجربه می‌کردم. یک روز تریاک می‌کشیدیم و روز دیگر دود بافور را تجربه می‌کردیم. خوب یادم هست برای اولین بار که بافور کشیدم، چنان کیف کردم که دیگر نمی‌خواستم کنارش بگذارم. بافور می‌زدم و توهم می‌گرفتم.

یک شب که بافور کشیده بودم و دوستانم را که کنار بودند به چشم پلیس می‌دیدم و در فاز این بودم که آن‌ها آمده‌اند من را با خودشان ببرند، برای همین وقتی حواسشان پرت بود به سمتشان حمله کردم و با هم درگیر شدیم که به خاطر جراحات دعوا یکی از دوستانم را به بیمارستان منتقل کردند.


دوستان ناباب نگذاشتند کار کنم

بعد از مدتی تصمیم گرفتم تا کار کنم شاید بتوانم مواد را کنار بگذارم، به همین دلیل مغازه‌ای را در الماس شرق اجاره و شروع کردم به فروش نقره و سنگ‌های قیمتی. اما هر روز تعدادی از دوستانم می‌آمدند و می‌گفتند چرا دیروز نیامدی پای منقل. بلندشو مغازه را ببند بریم دوری بزنیم و دودی هوا کنیم. با همین کار‌ها آنجا را از دست دادم و حتی مغازه دیگری هم زدم، اما باز هم موفق نشدم.

حتی بعد از مدتی پدر و مادرم برایم ماشین خریدند تا سرم بند شود و دور این دوستان ناباب خط بکشم، اما آن‌ها ول‌کن من نبودند.

«توگوشی» که ترکم داد

۱۰ سال پیش وقتی شروع‌کردم به کشیدن شیشه اصلا به ترک مواد فکر نمی‌کردم و در همه این سال‌ها هم شیشه و توهماتش همراهم بود.یک‌سال پیش بود که یک روز، در محل کارم یکی از دوستانم را دیدم. کسی که تا مرا دید به جای حرف زدن یک «تو گوشی» محکم  نثارم کرد تا شاید به خودم بیایم.

بعد از این اتفاق و رفتن او، بلافاصله به یکی از دوستانم که در انجمن معتادان گمنام بود و یکی از بستگانمان زنگ زدم و گفتم دیگر خسته شده‌ام، می‌خواهم ترک کنم و پاک بمانم.

من سینِ یک ساله هستم

من همان یک‌بار، اما با تمام وجودم تصمیم گرفتم مواد را کنار بگذارم و بدون رفتن به کمپ ترک کردم و این روز‌ها روزشمار پاکی‌ام با حمایت‌های دوستانم، خانواده و فامیل و تعدادی از کارمندان شهرداری از یک‌سال گذشته است. روز‌هایی که واقعا قدر پاکی را می‌دانم و از خدا سپاسگزارم که چیزی را از من گرفت که به اشتباه و باور غلطم دنیای من بود و دنیایی را به من بخشید که روزی رویای من بود.

با توهم شیشه می‌خواستم زیر کامیون له شوم.مواد مخدر شاید پررنگ‌ترین مدادی است که در یک چشم برهم‌زدنی روزگارتو سیاه می‌کند. کاری می‌کند که از خانواده و اجتماع طرد شوی تا بمیری.من همه این‌ها را در سال‌های اعتیادم به چشم دیده‌ام. روز‌هایی که با یک انتخاب اشتباه برای خودم و خانواده‌ام تباه کردم.

خوب یادم هست که همسرم باردار بود و قرار بود برای آزمایشی تا آزمایشگاه همراهی‌اش کنم. قبل از رفتن شیشه مصرف‌کردم که سرحال باشم. وقتی سوار ماشین شدیم در میدان میرزا‌کوچک خان از سر توهم شروع کردم به چرخیدن برخلاف مسیر عبوری خودروها. با این کارم چیزی نمانده بود که خودم و همسر باردارم باهم در زیر چرخ‌های کامیون له شویم که خدا حفظمان کرد.

هر روز کتاب می‌خوانم

امروزو نه تنها به مواد فکر نمی‌کنم؛ بلکه با کمک دوستانم توانسته‌ام سیر زندگی‌ام را پیدا‌کنم، به آغوش خانواده بازگردم، همسر و بچه‌هایم را دوست داشته باشم و هر روز برای زندگی بهتر تلاش و کار کنم.

این روز‌ها هم برای اینکه پاکی‌ام را حفظ کنم حتی یک قرص در حد کدئین هم نمی‌خورم، کتاب می‌خوانم، زنگ به راهنمایم می‌زنم، جلسه معتادان بهبود یافته می‌روم، به خانواده و یکی از همدردهایم خدمت می‌کنم. با همین فکر‌ها تاکنون دونفر را از سیگار ترک داده‌ام.



این گزارش د‌وشنبه ۲۵ اردیبهشت ۹۶ در شمـاره ۲۴۵ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام