روی موج خاطرات مجموعهدار رادیو
پایم را که از پلههای زیرزمین منزل حاجآقا رضوانی پایین میگذارم، با دیدن رادیوهای قدیمی کلکسیونر محلۀ کامیاب، به یکباره به سالهای قبل برمیگردم، همان شبهایی که تا پاسی از شب کنار رادیو مینشستم و به برنامۀ «راه شب» گوش میدادم یا روزهای جمعه که لحظهشماری میکردم تا برنامۀ «صبح جمعه با شما» با صدای مرحوم نوذری پخش شود.
یاد فرهنگ مهرپرور، یاد آمیرز عبدالطمع میافتم. یاد قصههای «ظهر جمعه» که محمدرضا سرشار آن را اینگونه آغاز میکرد: «راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرینگفتار و صرافان بازار معانی، گردونۀ کلام را اینگونه به چرخش درآوردهاند که...».
یاد حیاط قدیمی پدربزرگم میافتم که شبهای تابستان، رادیویش را بیرون میآورد و با دقت تمام اخبار را گوش میکرد. آخر جنگ بود و کشورمان هر روز آبستن حادثهای جدید. او هر روز تا با رادیو ترانزیستوریاش اخبار را گوش نمیکرد، پایش را از چهارچوب در اتاق بیرون نمیگذاشت و به سر کار نمیرفت.
بوی چوب رادیوهای قدیمیِ رضوانی، این ارتشی بازنشسته، مرا با خودش به سالهای کودکیام میبرد؛ همان سالهایی که همسنوسالهای من تنها انیس و مونس شبهای بلند تابستان و شبهای سرد زمستانشان، رادیو دوموجشان بود.
رضوانی هم جلوی هرکدام از رادیوهایش که میایستد، گویی خاطرات برایش زنده میشود و با لبخند شیرینی از کنار آنها میگذرد و تنها به گفتن این جمله بسنده میکند که: «همۀشان برایم عزیز هستند و با هرکدام کلی خاطره دارم.». امروز آمدهایم تا با این کلکسیونر رادیو به گپوگفت بنشینیم.
اولین دیدار
سیدمحمدرضا رضوانیخراسانی ۷۴ بهار زندگیاش را پشتسر گذاشته و از اولین روزی که به رادیو گوش کرده، حدود شصتواندی سال میگذرد.
او هم مانند بسیاری از افراد آن زمان از دیدن جعبهای جادویی که صدا از آن بیرون میآمده، تعجب کرده و از همان دوران جذب این جادوی زمانهاش شده است: «داییای داشتم به نام صادق علیشاه که مداح و شاهنامهخوان بسیار معروفی در آن زمان بود. پاتوقش در یکی از قهوهخانههای کوچۀ سیابون بود. یک روز که همراهش به این قهوهخانه رفتم، رادیو را دیدم؛ جعبهای که صدا از آن بیرون میآمد. هرچه پشت آن را نگاه کردم، کسی را ندیدم که علت صدا باشد.». بعد از همین دیدار ساده بوده است که رضوانی عاشق رادیو میشود.
او در خانه از رادیو یا همان جعبۀ جادویی برای مادرش تعریف میکند و از آن خدابیامرز میخواهد که برایش رادیویی تهیه کند، حتی او را به قهوهخانه میبرد تا رادیو را از نزدیک ببیند: «آنقدر در خانه از رادیو صحبت کردم تا مادر خدابیامرزم را راضی کردم که بههمراهم بیاید تا رادیو را در آن قهوهخانۀ نزدیک خانۀ داییام ببیند.
وقتی از آنجا بیرون آمدیم، گفتم من هم یکی از این رادیوها میخواهم. آن زمان رادیو، کالایی تجملاتی محسوب میشد و هر کسی توان پرداخت قیمت آن را نداشت و از هر صد خانه یکی رادیو داشت و همه برای گوش کردن به اخبار جمع میشدند دور رادیو.
مادرم قابله بود و وضع مالیمان این اجازه را میداد که بتوانیم یکی ازآن رادیوها را در خانه داشته باشیم. بالاخره با هم به بازار رفتیم و یک رادیو آندریای خوشرنگ برایم خرید.». آن روزها رادیو دو ساعت بیشتر برنامه نداشت و فقط اخبار مهم را برای شنوندگانش پخش میکرد، اما همان چند ساعت برنامه هم چیزی از جذابیت رادیو نمیکاست و برعکس هر روز بر خیل مشتاقانش میافزود.
با شاگردی کردن، تعمیرات را یاد گرفتم
اولین رادیویی که مادرش برای او تهیه میکند، عمر چندانی نداشته، زیرا او از سر کنجکاوی پیچ و مهرههای رادیو را دور از چشم همه باز میکند تا ببیند گویندۀ صدا چطور خودش را در رادیو جا داده و صدا چطور بیرون میآید: «چندین رادیو را خراب کردم تا ببینم چطور کار میکند.».
او آنقدر عاشق رادیو بوده که بیشتر وقتش را صرف جستجو دربارۀ این جعبۀ جادویی میکرده: «به دبیرستان امیرکبیر میرفتم و هر روز مسیر خانه به مدرسهام از خیابان خسروی بود. در آن خیابان، کریمینامی بود که هم رادیو میفروخت و هم تعمیر میکرد. یک روز دلم را به دریا زدم و به او پیشنهاد دادم که کنار دستش شاگردی کنم. او هم قبول کرد. از فردای آن روز کارم این بود که بعد از تعطیل شدن مدرسه، عصرها میرفتم دم مغازهاش و کار یاد میگرفتم. او اولین فردی بود که در مشهد، مغازۀ رادیوفروشی و تعمیراتش را داشت.».
وقتی صحبت از مغازۀ کریمی و خاطرههای آن دورانش میشود، لبخندی میزند و میگوید: «کار کردن در کنار کریمی یک حسن هم داشت و آنهم این بود که رادیوهایی را که در خانه خراب کرده بودم، زیر نظر اوستا تعمیر میکردم. همین شد که کار را یاد گرفتم.».
با دستمزدم رادیو خریدم
خرید اولین رادیویش را بهخوبی به یاد دارد. مگر میشود او که عاشقانه رادیوهایش را دوست دارد، تاریخ خرید یکی از عزیزهایش را از یاد ببرد؟ خاطرۀ خرید اولینها همیشه در ذهن میماند: «بعد از چند ماه کار کردن و جمع کردن دستمزدهایم توانستم مبلغ خرید یک رادیو آندریا را جمع کنم.
چون کریمی تنها فردی بود که رادیو داشت، از خودش یک رادیو سبز کاهویی خریدم.». او هنوز هم آن رادیو آندریای سبز کاهویی را آکبند دارد. باورتان میشود؟ بعد از گذشت این همه سال رادیو سالم است و مثل روز اولی که از کارخانه بیرون آمده، کار میکند: «دلم نمیآید روشنش کنم؛ به همین خاطر از جعبه درنیاوردمش و همانطور نگهداشتمش.»
و این سرآغازی برای این مجموعهدار رادیو میشود تا به جمعآوری سایر رادیوه بپردازد. رضوانی برخی رادیوها را با پولتوجیبیاش تهیه کرده و پول برخی از آنها را هم که خیلی زیاد بوده، از مادرش گرفته است.
کارم در راستای علاقهام بود
رضوانی شغل آیندهاش را درراستای علاقهاش انتخاب میکند: «سال ۴۲ وارد ارتش شدم. بعد از سپری کردن یک دورۀ مقدماتی در ارتش و با توجه به علاقه به کارهای فنی، رستۀ مخابرات را انتخاب کردم و در این زمینه دورههای مختلفی را در کشورهای دیگر دیدم.
در آن کشورها هم اگر رادیویی میدیدم، میخریدم و هزینۀ گمرگ نمیدادم و فقط هزینۀ خریدش را پرداخت میکردم.». او رادیوهایی ساخت آلمان، انگلیس و آمریکا دارد، اما بیشتر رادیوها آلمانی است؛ به همین خاطر رادیوهایی دارد که به گفتۀ خودش، شاید حتی در آمریکا هم که سازندۀ آن است، وجود نداشته باشد: «اگر آمریکا بداند که چنین رادیویی دارم، هموزنش طلا به من میدهد.».
رادیوهایی که از اصفهان آمدند
مجموعهدار قدیمی رادیو تعریف میکند که برخی از این رادیوها را از اصفهان خریده است: «هنگامی که انقلاب پیروز شد، بسیاری از افراد خارجی مقیم ایران، قصد خروج از کشورمان را داشتند؛ به همین خاطر وسایلشان را به فروش گذاشته بودند.
بهخصوص اصفهان که افراد خارجی بیشتری در آن ساکن بودند، بنابراین حدود ۵۰ رادیو را از اصفهان خریدم؛ البته از هر کجا که پیشنهاد خرید داشته باشم، آن را بررسی میکنم.».
دوراندیشی کردم
او تنها شهروند مشهدی است که رادیوهای قدیمی از هر نوعش را تعمیر میکند، آنهم با وسایل و قطعات اصلیاش: «آن روزها که به جمعآوری رادیو و تعمیرش روآورده بودم، احساس میکردم روزی این رادیوها عتقیه میشود؛ به همین خاطر قطعات یدکی بسیاری خریدم. الان هر نوع و مدل از رادیو، گرام، رادیوگرام، رادیوگرام مبله، رادیو صحرایی، رادیو گوشی، ضبط ریلی و... را میتوانم با قطعات اصلیشان تعمیر کنم. در حال حاضر هم یک قسمت از پارکینگم را به قطعات یدکی اختصاص دادهام.».
آن روزها که به جمعآوری رادیو روآورده بودم، احساس میکردم روزی رادیوها عتقیه میشود؛ به همین خاطر قطعات یدکی بسیاری خریدم
خاصترین رادیو
او در مجموعهاش رادیوهایی دارد که با برق، باتری یا برق و باتری باهم و مثل ساعت کار میکنند. هنگامی که صحبت از خاص بودن رادیوهایش میشود، از پشت میز کارش بلند میشود و محافظ پلاستیکی روی گرام را برمیدارد و صفحهای قدیمی میگذارد.
گرام با صدای خشخشی شروع به خواندن میکند. یکی از خوانندگان قدیمی است. او با لذت به صدای گرام گوش میدهد و میگوید: «این یکی از گرامهای خاصی است که دارم و آن را از تهران خریدهام.
سه سال قبل بابتش ۶ میلیون دادم تا به دستم رسید. این خاص بودن بهدلیل سفارشی بودنش است، زیرا کارخانه تنها یک مدل از این گرام را تولید کرده که به احتمال زیاد فرد سفارشدهنده باید مقام بالایی مانند وزیر و کنسول یا سفیر یک کشور بوده باشد.».
مجموعهام را ثبت گینس نکردم
دو سال پیش از طرف گینس برای ثبت مجموعهاش میآیند، اما رضوانی روی خوشی برای ثبت مجموعهاش در گینس نشان نمیدهد: «از تمام مجموعهدارانی که به آنها معرفی شده بودند، تنها مجموعۀ من را تأیید کردند. آنها با دیدن برخی رادیوها و گرامها شوکه شده و تعجب کرده بودند که چطور آنها را سالم و آکبند دارم. فرمی دادند و گفتند ۲ میلیون باید پرداخت کنی برای ثبت در گینس، اما من این کار را انجام ندادم.».
مجموعهای که او از گرام، رادیو، رادیوگرام، رادیوهای صحرایی، نوار کارتریج و... صفحههای قدیمی دارد، در نوع خود بینظیر و کمنظیر است. او انواع نوارهای کاست قدیمی را دارد که تمامشان اورجینال است.

مجموعهام قیمت ندارد
قیمت رادیوها، گرامها و... رضوانی از ۲ میلیون تا ۱۰ میلیون متغیر است، اما خودش میگوید: «این مجموعه که بیش از ۲۰۰ رادیو و ۱۰۰ مدل گرام را شامل میشود، قیمت ندارد و حرف دل است و کار عشق.
بهعبارتی نمیتوان روی آن قیمت گذاشت. کسی که عاشق این کار باشد، میفهمد که چه میگویم. تکتک آنچه در اینجا جمع کردهام، دوست دارم و اگر شبی بین آنها راه نروم، دلم آرام نمیگیرد. آنها با من صحبت میکنند. یاد خاطراتم میافتم. دوران نوجوانی و جوانیام، چه اخباری را که با این رادیوها گوش نکردم و چه روزهایی را با آنها شب نکردم!».
نگهداری این مجموعه کار آسانی نیست
نگهداری بیش از ۳۰۰ رادیو و گرام آن هم بهصورت کاملا سالم، کار آسانی نیست. روی دیوار، کاغذی نصب شده با این عنوان: «این منزل تحت نظر نیروی انتظامی است.».
رضوانی دربارۀ این موضوع میگوید: «برای اینکه رادیوها دکمهها و اتصالات فلزیشان را با اسپری مخصوص آنها تمیز کنم، روی تمام آنها سلفون کشیدهام و گردوخاکشان را با پمپ مخصوص میگیرم.
برای اینکه از هر گونه دزدی از منزل هم پیشگیری شود، تمام رادیوها را نیروی انتظامی ثبت کرده و اگر بخواهم بفروشم، باید با اطلاع آنها باشد که از لیستشان خارج کنند.».
۵ کامیون رادیو از تهران به مشهد آوردم
رضوانی از ابتدا که وارد ارتش میشود، از مشهد به تهران کوچ میکند و بعد از بازنشستگی با سمت سرپرست تعمیرگاه مخابرات نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، دوباره به زادگاهش برمیگردد.
یعنی چیزی حدود ۵۰ سال دوری از شهرش که بالاخره برای گذراندن روزهای بازنشستگی، مشهد را به تهران ماندن ترجیح میدهد: «هنگامی که میخواستم از تهران به مشهد بیایم، فقط ۵ کامیون رادیو و وسایل یدکیشان را داشتم.
به راننده گفتم دو برابر پول میدهم که آنها را سالم در مقصد تحویلم بدهی. کلی استرس داشتم که خداراشکر همۀ رادیوها سالم رسیدند مشهد.».
او تمام هموغمش تعمیر و نگهداری از مجموعهاش است؛ هر چند که این کارش سبب اعتراض اهالی خانه و بهخصوص همسرش شده است: «از سر کار که میآمدم، استراحت کوتاهی میکردم و به مغازهام که پایین خانهام بود، میرفتم. گاهی تا دو یا سه نصف شب بیدار بودم تا رادیویی را جمع کنم. اصلا گذر زمان را احساس نمیکردم.
هیچچیز به اندازۀ زمانی که صدای رادیویی را بعد تعمیر میشنوم، برایم لذتبخش نیست.». او این روزها که دوران بازنشستگیاش را میگذراند، صبحها به مغازهاش در خیابان آخوندخراسانی میرود تا ظهر و بعد از استراحت و نماز، دوباره به مغازه میرود و تا دیروقت به تعمیر رادیوها میپردازد.
* این گزارش شنبه، ۱ مهر ۹۶ در شماره ۲۶۲ شهرآرامحله منطقه دو چاپ شده است.