زن و شوهر کارآفرین از خیاطی به صحافی رسیدند
هنر خیاطی را که خوب یاد گرفته کارش را با یک چرخ خیاطی کوچک و با کمترین امکانات، در گوشه خانهاش آغاز کرده است. خودش میگوید توکل و پشتکار همان رمزی است که برای توسعه یک کسب و کار خانگی نیاز داشته.
او «یا علی» گفته و آستین همت را بالا زده تا سفرهای پهن کند برای خود و چند بانوی جویای کار. حالا حاصل تلاش و پشتکار این بانوی کارآفرین، یک کارگاه تولیدی لباس بوده که ۱۱ نفر از بانوان محله برایش کار میکردند. او در کنار کار خیاطی کار صحافی را هم به کمک همسرش به راه انداخته و مدتی هر دو کار را همزمان مدیریت کرده است.
او کارش را با کمترین امکانات و در مکانی کوچک که شاید ۵۰ متر هم نبوده شروع کرده است، اما «الهه سلمانی دوغآبادی»، کارآفرین موفق خیابان توس ۹۱ توانسته در کارگاه کوچک که امروزه گستردهتر شده برای بانوان محلهاش و جوانان فامیلشان اشتغالزایی کند و این میان توجه ویژهای هم به بانوان سرپرست خانوار محلهاش داشته باشد.
سراغ این بانوی کارآفرین رفتیم تا پای حرفهای او دربارۀ مشکلات کارآفرینی بنشینیم. سلمانی معتقد است در بازار کساد امروز به اندازۀ کافی کار برای تولیدکنندگان داخلی وجود دارد، اما شرط و شروطی دارد.
طراحی را دوست دارم
از هنگامی که کودک بودم، به دوخت و دوز علاقه داشتم. اولین باری که پشت چرخ خیاطی نشستم، حتی نمیدانستم چطور باید ماکو را نخ کنم. شاید نیم ساعت پشت چرخ خیاطی مادربزرگم نشسته بودم و فکر میکردم چطور نخ را از ماکو به روی چرخ منتقل کنم.
تا اینکه مادربزرگم آمد و دید با چرخ خیاطی درگیرم.او یادم داد که چطور باید این کار را انجام بدهم، وقتی دیدم چه راحت است به کارکردن با چرخ خیاطی بیشتر علاقهمند شدم.
هنگامی که زمان تعیین رشته در دبیرستان شد، به خاطر همان علاقهای که داشتم، رشته طراحی دوخت را انتخاب کردم. البته بیشتر از دوختن برایم طراحی لباس جالب بود؛ به همین خاطر رشته طراحی دوخت را انتخاب کردم و همزمان به کار دوختن لباس برای مشتری هم مشغول بودم.
کارهای عملی بسیار خوب بود، حتی در دبیرستانمان به خاطر طراحی خوبی که کرده بودم، به عنوان بهترین طراحی در بین دانشآموزان انتخاب شدم. بعد از دبیرستان بیشتر به دنبال کسب تجربه و درآمدزایی بودم، زیرا با خودم تصور کردم چند سال هم درس خواندم، اما بعد از اینکه فارغالتحصیل شدم، باید وارد بازار کار شوم، اما بدون تجربه بنابراین ترجیح دادم وارد بازار کار بشوم.
از خیاطی تا ایجاد کارگاه تولیدی
همزمان با اتمام تحصیلات با پسرعمهام ازدواج کردم. بعد از اینکه ازدواج کردم، کار خیاطیام را توسعه دادم، آشنایی با یک کارگاه تولیدی که در زمینۀ پوشاک بانوان فعالیت میکرد، سبب شد تا خیاطی برای مشتریها را کنار بگذارم و کارهای این تولیدی را بدوزم. هرچند که خیاطی برای مشتریها درآمد خوبی داشت، اما سروکلهزدن با مشتریها هم مشکلات خاص خودش را داشت.
اواسط برایم کارهای برشخورده را میآورد و بعد چند روز کار آماده را تحویل میگرفت. هنگامی که بانوان محلهمان متوجه شدند در منزل کار انجام میدهم، پیشنهاد دادند کار بیشتری قبول کنم و به آنها هم بدهم.
برخی از این بانوان خود سرپرست خانواده بودند و برخی هم از نظر اقتصادی بسیار پایین بودند و کار در منزل برایشان میتوانست کمک خرج خوبی باشد. به همین خاطر کار بیشتری را قبول میکردم و بین آنها توزیع میکردم. کمکم به این فکر افتادم که خودم کارگاهی را ایجاد کنم.
خیاطی در کنار صحافی
همسرم در چاپخانهای کار میکرد و کارهای بعد از چاپ مانند چسب زدن را به خانه میآورد و با هم انجام میدادیم. بانوانی که برای کار خیاطی به منزلمان میآمدند، میدیدند که کارتنهایی برای چسب کاری در کنار منزلمان است و آنها هم برای کار ابراز تمایل کردند و کار قبول میکردند.
از صبح که بیدار میشدم تا شب خانهمان درش باز بود و رفتوآمد بانوان محل برای دریافت کار یا تحویل یک لحظه هم قطع نمیشد، اما نظم در کارهایم وجود داشت. یکی کارتنهای را میآورد، دیگری کارهای آماده شده پوشاک را و تمام این موارد را باید به شخصه سامان میدادم، زیرا همسرم از صبح تا بعدازظهر سرکار خودش بود و شب که برمیگشت اگر کاری مانده و آماده نشده بود، به اتمام میرساند.
وام پربرکت
بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که برای کارمان مکانی جدا اجاره کنیم و کمی کارمان را گسترش بدهیم، به همین خاطر وام دو میلیون و ۵۰۰ هزار تومانی گرفتیم و با بخشی از آن دو باب مغازه کوچک شاید ۵۰ متر اجاره کردیم و با بخشی دیگر از وام چند دستگاه چرخ خیاطی و وسایل مرتبط با آن را خریدیم و چند برشکار و راسته دوز هم به مجموعه تولیدی خیاطی اضافه شدند.
برای صحافی هم یک سطل چسب و یک میز برای کار تهیه کردیم. سفارشهای بیشتری قبول کردیم. کارمان گسترش پیدا کرده بود، در زمینۀ خیاطی و از این راضی بودم، ظرف مدت کوتاهی توانستم اقساط چرخها را پرداخت کنم و به قول معروف از خود کار اقساط وسایل تأمین شد.
اما یک مشکل وجود داشت و آن هم این بود که در زمینۀ پوشاک بانوان تنوع بسیار بالاست ازاینرو هر روز یک طرح و رنگ مد میشود و تولیدکننده باید آنچه درخواست و نیاز جامعه است، تأمین کند.
از سوی بازاریابی آنچه تولید میکردیم هم با خودم بود و این امر برایم کمی مشکل بود با توجه به مسئولیتهای دیگری که داشتم. ازاینرو تصمیم گرفتم بعد از ۱۰ سال کارکردن در زمینه تولید پوشاک آن را جمع کنم و صحافی را گسترش بدهم. به همین خاطر چرخها را فروختم و آنهایی را که همکاری میکردند، به سمت صحافی هدایت کردم.
چطور صحافی به چاپ رسید
همانطور که اشاره کردم همزمان دو کار تولید پوشاک و خدمات پس از چاپ مانند چسبزدن کارتنها را انجام میدادیم. هنگامی که مغازه اجاره کردیم در راستای گسترش کارمان و بیکارنبودن نیروی کار، همسرم پیشنهاد داد کتابهای مساجد و کتابخانه را با قیمت کمتر صحافی کنیم تا کاری برای انجام دادن داشته باشیم.
همین امر سبب شد تا ما را بیشتر به عنوان صحاف بشناسند و برای کارهایی در این زمینه به ما مراجعه کنند. البته این بخشی از کارمان بود، فردی به ما مراجعه کرد و در خواست چاپ دفترچه برای یک شرکت هواپیمایی را کرد، برای اینکه بتوانیم دفترچهها را تولید کنیم، نیاز به دستگاه برش صنعتی و پانچ داشتیم و از طرفی، چون خیاطی را تعطیل کرده بودم، پولش را برای خرید این وسایل هزینه کردیم و بدین ترتیب وارد عرصه تولید دفترچه و دفتر شدیم.
این کار از جهاتی راحتتر از خیاطی بود؛ زیرا خیاطی نیاز به کارگر ماهر داشت و هنگامی که کار یاد میگرفتند، دیگر کار نمیکردند. دوم اینکه خیاطی باید طبق مدل روز باشد، اما در این کار نیاز به کارگر ماهر نبود و مدل خاصی هم لازم نداشت. به تدریج کار چاپ را توسعه دادیم، اما شروع کارمان برخی از کارها را دستی انجام میدادیم مانند طلاکوب کردن روی جلد.
عاقبت لجبازی
همه چیز از یک لجبازی ساده شروع شد. چند وقتی بود که در فکر فروش دفترهای تولیدیمان به عمدهفروشان لوازمالتحریر بودم. یک روز چند دفتر از کارهای خودمان را برداشتم و به عمدهفروشی در پشت باغ نادری مراجعه کردم.
او گفت: «کارها را از تهران خریداری میکنیم، زیرا آنها به خوشقول هستند و کارها را به موقع تحویل میدهند، کارگاه شما نمیتواند سفارشها را به موقع تحویل بدهد.» از حرفش بسیار ناراحت شدم؛ زیرا یکی از خصلتهایم خوشقولی است.
حتی اگر لازم باشد برای تحویل به موقع همه اعضای خانوادهام حتی دختر ۷ سالهام شبانهروز کار کردیم، اما به مشتری کار را به موقع تحویل دادهایم و به همین خاطر مشتریهایمان همیشه راضی بودهاند. با خودم عهد کردم آنقدر قوی باشم و با قدرت در این عرصه ظاهر شوم که این عمدهفروش خودش به دنبال کارهایم بیاید.
تولد یک برند
بعد از این ماجرا بود که تصمیم گرفتم برای گام اول اسمی برای کارهای تولیدمان انتخاب کنم. با مشورت و همفکری همسرم تصمیم گرفتیم اسم تولیدهای خودمان را پویا بگذاریم و آن را در کنار دفترها و کلاسورهایی به چاپ برسانیم.
به ارگانهای دولتی و خصوصی مراجعه کردیم و برندمان را معرفی کردیم و به آنها گفتیم در صورت خرید از ما تخفیف خوبی میدهیم، اما فقط قول دادند و عملی در کار نبود.
ایرانی اسلامی
یکی دیگر از اقداماتی که انجام دادیم، این بود که طرحهای غربی را که مناسب کودکان ما نیست، چاپ نکنیم. در مقابل از طرحهای ایرانی و اسلامی برای چاپ روی دفترها استفاده کنیم، با آنکه شعارهای زیادی در زمینه استفاده از کالای ایرانی و حمایتش میشود، اما در عمل هیچ حمایتی از این تولیدات نشد.
البته ناشکر نیستیم در نمایشگاههایی که شرکت میکنیم، فروش داریم، اما سایر ارگانها که میتوانند در این زمینه از تولیدات داخلی استفاده کنند و حامی باشند، برای کارگاههای کوچکی مثل ما ترجیح میدهند کالاهای چینی بیکیفیت را خریداری کنند. نمیدانم اقتصاد مقاومتی تولید و اشتغال به همین معناست.
از سختیها هراسی نداریم
با گستردهتر شدن کارمان، مکانی را که چند سال در آن کار میکردیم دیگر گنجایش کارها بیشتر را نداشت؛ ازاینرو تصمیم گرفتیم منزل مسکونیمان را بفروشیم و با کمکهایی که خانوادهام کردند، سولۀ فعلی که در آن هستیم، بخریم.
با خرید این مکان مشکلاتمان هم شروع شد، همه فکر میکردند کل زمین را که دو هزار و ۵۰۰ متر است، خریدهایم، درحالیکه ما فقط یک سوله خریده بودیم. همزمان با جابهجایی پسرم به بیماری بسیار سختی مبتلا شد که روزی ۲۰۰ هزار تومان فقط هزینۀ درمانش بود.
از سویی شریکی داشتیم که از ما جدا شده بود و حالا پولش را میخواست، سررسید وامها رسیده بود و ما هنوز شروع به کار نکرده بودیم، به چاپخانهای که همسرم کار میکرد، برایشان بدهکار بودیم و آنها هم پولشان را میخواست. اوضاع خوبی نبود، تنها راهمان شروع مجدد بود.
همسرم تصمیم گرفت به تنهایی دستگاهها را راهاندازی کند و کارها را پیش ببرد؛ زیرا تنها از این طریق بود که میتوانستیم بدهکاریهایمان را پرداخت کنیم. شکرخدا از پس مشکلات برآمدیم هر چند که روزهای بسیار سختی را پشت سرگذاشتیم. ناگفته نماند فرد کلاهبرداری که در حاضر در زندان به سر میبرد، ۶۰ میلیون از ما کلاهبرداری کرد که فقط از او چند چک برایمان باقی مانده که معلوم نیست آیا نقد میشوند یا نه.
همسری همراه
در تمام این راه سخت همسرم همراه و پشتیبانم برای کارهایم بود. هنگامی که خیاطیام را شروع کردم دلگرمیهای او بود که توانستم کارم را توسعه بدهم، هنگامی که قرار شد در کار صحافی و تولیدی دفتر و کلاسور باشیم، باز هم این همسرم بود که تشویقم کرد و پابهپایم کارهایم بود.
شاید شباهتهای اخلاقیمان در به انجام رساندن کارها بود که سبب شد تا در کارمان موفق باشیم. به نظرم رمز موفقیت ما و پشت سرگذاشتن تمام این سختیها تنها در سایه توکل، سختکوشی و صداقت در کار بوده و هست.


