کد خبر: ۵۰۸۹
۳۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
بسیم چی لشکر ۸۸ تا زمان آزادی‌اش مفقودالاثر بود

بسیم چی لشکر ۸۸ تا زمان آزادی‌اش مفقودالاثر بود

هادی غفاریان زمانی بی‌سیم‌چی تیپ ۲ لشکر ۸۸ گردان ۱۵۶ بوده و در عملیات غافلگیرانۀ بالگرد‌های بعثی در تنگۀ مرصاد، به چنگال دژخیمان اسیر می‌شود. اسارتی مفقودالاثرگونه؛ طوری که دیگران و حتی خانواده‌اش تا موعد آزادی از سرنوشتش بی‌اطلاع بودند.

اینکه می‌گوید «خاطرات آزادگان را باید با آب طلا نوشت و سر در موزه‌ها و دروازه‌های شهر نصب کرد تا هیچ‌کسی فراموش نکند.»، یک آرزوی محال است؛ اما‌ای کاش، شدنی بود. این «ای کاش» گفتن زمانی از نهادمان برمی‌خیزد که هنوز به پایان گفتگو نرسیده‌ایم و میانۀ صحبت‌مان طاقت شنیدن مابقی حرف‌ها و خاطراتش را نداریم. هی می‌شنویم و هی از خودمان می‌پرسیم که «یعنی راست است؟ یعنی حقیقت دارد؟» و خدا را شکر می‌کنیم آن روز‌های سخت برای اسرای جنگ تمام شده، اما غافل از اینکه تمام نشده. تأثیر سال‌های اسارت، هنوز بر جسم و جان اسرای جنگ تحمیلی هست.

هنوز در تن و روان «هادی غفاریان» هست؛ او که زمانی بی‌سیم‌چی تیپ ۲ لشکر ۸۸ گردان ۱۵۶ بوده و در عملیات غافلگیرانۀ بالگرد‌های بعثی در تنگۀ مرصاد، به چنگال دژخیمان اسیر می‌شود. اسارتی مفقودالاثرگونه؛ طوری که دیگران و حتی خانواده‌اش تا موعد آزادی از سرنوشتش بی‌اطلاع بودند.

در بیان درد‌های امروز این آزادمرد ۵۲ ساله همین بس که به گفتۀ همسرش، اعظم مشاهیری و نیز شواهد و قراین پزشکی، زخم‌های جسمی و روحی بر جای مانده از «اردوگاه ۱۸ بعقوبه»، حالا چنان مثل دمل کهنه، در وجود او سر باز کرده که هم امان خودش را بریده و هم خانواده‌اش را. مشکلات جسمی او به‌حدی است که طبق دستور دو پزشک معالجش، باید حتماً در بیمارستان اعصاب و روان ابن‌سینای مشهد بستری شود، اما دلایل گوناگون و به‌ویژه مسائل اقتصادی زندگی، مانعی برای این‌کار است و غفاریان ترجیح می‌دهد در خانه بماند و درد‌ها را به جان بخرد. هادی غفاریان که تجربۀ دو سال شرایط سخت اسارت را دارد، از مصائب دیروز و درد‌های امروزش می‌گوید.

 

از نوجوانی همراه پدرم به شغل سماورسازی مشغول بودم

شاید اگر در نگاه اول بخواهید او را قضاوت کنید، به اشتباه بیفتید. این را ازآن‌رو می‌گوییم که رفتارش کاملا عادی و طبیعی است و اثری از بیماری، آن هم از نوع اعصاب و روان در او مشاهده نمی‌شود. اما  همسرش این صبوری و عادی رفتارکردن غفاریان را، حاصل تأثیر دو مشت از قرص‌های قوی اعصابی می‌داند که او هر صبح، آن‌ها را با دو لیوان آب می‌خورد. فرزندان هادی غفاریان هم کنارش نشسته‌اند تا بار دیگر خاطرات پدر را از روز‌های اسارتش بشنوند.

 شروع کلام پدر این‌گونه است: «از نوجوانی همراه پدرم به شغل سماورسازی مشغول بودم. وقت سربازی‌ام که رسید، فوری ثبت‌نام کردم. ۲۴ ماه در لشکر ۸۸ زرهی زاهدان خدمت کردم. تیر سال ۶۵ من و چند نفر دیگر از زاهدان به جبهۀ سومار اعزام شدیم. محل خدمت ما تیپ ۲ لشکر ۸۸ گردان ۱۵۶ بود. دو ماه داخل گردان بی‌سیم‌چی بودم. از آنجا فرمانده گفت به خط مقدم اعزام شوید.».

 

قبل از اسارت، دستگاه‌های بی‌سیم را منهدم کردم

به محض دستور فرمانده، به‌عنوان تنها بی‌سیم‌چی خط مقدم، همراه سایر رزمنده‌ها به خط می‌رود. آن هم نه یکی دو ماه که ۲۴ ماه تمام اطلاعات را مخابره می‌کرده. خودش می‌گوید: «کار حساسی بود و گیرافتادن من در دست دشمن، یعنی شکست همۀ نقشه‌های فرماندهانم و لورفتن عملیات‌ها و ازبین رفتن زحمات بچه‌های رزمنده.».

او طی این ۲۴ ماه، زیر آتش و گلوله‌باران دشمن جان سالم به درمی‌برد، اما آنچه قرار است اتفاق بیفتد، می‌افتد. غفاریان برایمان از لحظه‌ای می‌گوید که خود را همراه ۴۹ نفر دیگر در چنگال دشمن اسیر می‌بیند. لحظات سختی که توصیفش، برای لحظه‌ای حال او را دگرگون کرده، اندکی سکوت می‌کند و دوباره رشتۀ کلام را به دست می‌گیرد: «سی‌ویکم تیر سال ۶۷ من و سروان یاسینی و بقیه رزمنده‌ها در تنگۀ مرصاد با هم بودیم. یک لحظه که به بالای سرمان نگاه کردیم، متوجه شدیم که در تنگه گیر افتاده‌ایم و هلی‌کوپتر‌های دشمن از بالای سر راکت می‌اندازند.

آن‌ها روی هلی‌کوپتر، دوشکا سوار کرده بودند. فرمانده دستور عقب‌نشینی داد. ۳۵ نفر همان‌جا جلوی چشم ما شهید شدند. من یک دستگاه بی‌سیم  همراه خودم داشتم که همۀ مکالمات را در خودش ضبط و ثبت می‌کرد. از هر طرف ما را محاصره کردند. پشت صخره‌ای پناه گرفتم. فوری پیش از آنکه نزدیک ما شوند، مهرۀ اصلی دستگاه را بیرون آوردم و آن‌ها را داخل رودخانه انداختم. خود دستگاه‌ها را هم با گلولۀ اسلحه منهدم کردم تا اطلاعات ما دست دشمن نیفتد.».

 

پذیرایی در «العباس»

هیچ نمی‌دانسته‌اند چه سرنوشتی در انتظار آن‌هاست؛ نه هادی غفاریان و نه آن ۱۴ نفر دیگری که زیر رگبار‌ها جان سالم به در برده بودند. اسارت آغاز می‌شود و این ۱۵ نفر به «پادگان العباس» منتقل می‌شوند. غفاریان می‌گوید: «خود را برای هر شکنجه‌ای آماده کرده بودیم، اما شکنجه‌ای در کار نبود. چهار پنج روز حسابی به ما رسیدگی کردند.

جای استراحت خوب و غذای چرب و مناسب. این ترفند آن‌ها بود تا از راه محبت و دوستی، حرف از زیر زبان ما بکشند و اگر نتوانستند به شیوه‌های دیگر متوسل شوند. بعد این چهار پنج روز، ما را به اتاق بازجویی بردند. بازجو به زبان فارسی مسلط بود. از نام و نشان و کارم پرسید و من هم گفتم سرباز صفرم. وقتی مطمئن شدند که مسئولیت مهمی ندارم، من و چند نفر دیگر را به اردوگاه ۱۸ بعقوبه منتقل کردند.».

سال‌ها بی خبری از بسیم چی لشکر ۸۸

 

غذای‌مان نان خشک کپک‌زده بود

پذیرایی فریبکارانۀ نیرو‌های بعثی در «العباس»، به ناگاه تبدیل به رفتار‌های وحشیانه در شکنجه‌گاه بعقوبه ۱۸ می‌شود. شکنجه‌گاهی که ۱۵۶۰ نفر از شر بلایای آن در امان نبودند؛ «هیچ کسی از دوستان و اطرافیان‌مان نمی‌دانست برای ما چه اتفاقی افتاده و ما زنده‌ایم یا نه. بعثی‌ها هم برای اینکه هر رفتاری دلشان بخواهد با ما داشته باشند، اعلام نکردند که چنین اسرایی با این نام و نشان داریم. وارد اردوگاه که شدیم با سالن سوله‌مانند نه‌چندان بزرگی روبه‌رو شدیم. ۱۵۶۰ نفر در آنجا اسیر بودند. نه سرویس بهداشتی داشت و نه حمام.

بوی گند و کرم و پشه و انواع حشرات از سر و روی اسرا بالا می‌رفت. یک لحظه نمی‌توانستی آرام و قرار داشته باشی. شب‌ها کرم داخل بینی می‌رفت و بعد هم که وارد مغز می‌شد و به همین ترتیب، جان چند اسیر را گرفت. از غذا هم خبری نبود. صبح دو کیسه نان خشک و کپک‌زده به‌سمت اسرا پرتاب و با ما مثل حیوان رفتار می‌کردند. داشتیم تلف می‌شدیم. ۵۰ نفرمان تصمیم گرفتیم به این وضعیت اعتراض کنیم. اعتراض همانا و شکنجه‌های جدید همان.».

 

مگر مرگ، تونل مرگ را از یادم ببرد

اعتراض این ۵۰ نفر، آن‌ها را پای تونل مرگ می‌کشاند؛ «در حالی که در دست تعدادی از زندان‌بان‌ها باتوم برقی و در دست تعدادی دیگر، شلاق و ابزار شکنجۀ برقی بود، ما را مجبور کردند از تونلی که خودشان به آن تونل مرگ می‌گفتند، رد شویم. ما را چندبار عبور دادند و در حد مرگ زدند. سر و صورت‌مان شکست و تعدادی از بچه‌ها همان‌جا شهید شدند. این تونل مرگ را مگر مرگ از یادم ببرد. خیلی وحشیانه رفتار کردند. شرایط بدتر از قبل شد و فهمیدیم اعتراض و شکایت فایده‌ای ندارد.».

 

در ۲ سال اسارت، ۳۶ کیلو  کم  کردم

اجازۀ تجمع و عبادت طولانی و دسته‌جمعی نداشتند و اگر زندان‌بان‌ها حتی یک خودکار دست اسرا می‌دیدند، شکنجۀ جدید و تنبیه را از سر می‌گرفتند؛ «هیچ سرگرمی‌ای نداشتیم. قرآن کوچکی را مخفیانه نگاه می‌داشتم و آن را بالای یکی از پایه‌های سوله قرار داده بودم. بعضی وقت‌ها بااحتیاط، طوری‌که نفوذی‌های خودفروخته متوجه نشوند، با همکاری خودی‌ها آن را از روی ستون برمی‌داشتم، هرکسی دلش گرفته بود برایش با قرآن تفأل می‌زدم. بیشتر وقت‌ها که قرآن را به نیت اینکه چه سرنوشتی پیدا خواهیم کرد، باز می‌کردم، آیات نویدبخشی می‌آمد. با این آیات به همه اطمینان می‌دادم که آزاد خواهیم شد.».

نخستین استحمام این اسرا، شش ماه پس از اسارت بود. استحمامی به‌یادماندنی و با نواختن شلاق بر جسم خیس اسرا؛ «هر ۱۰ نفر ما زیر یک دوش می‌رفتیم. تا شمارۀ ۳ می‌شمردند، اگر از زیر دوش بیرون نمی‌آمدیم، با شلاق ما را کتک می‌زدند. این همه شکنجه باعث شد طی ۲۵ ماه و ۲۲ روز اسارت ۳۶ کیلو از وزن بدنم کم شود. فقط پوست به استخوان مانده بود و خدا خواست که زنده بمانیم.».

خانواده‌ام از آزادی‎ام بی‌اطلاع بودند و هنوز نمی‌دانستند که من آزاد شده و تهرانم

 

بعد از لورفتن بعقوبه، صلیب سرخ از وجود ما آگاه شد

پدر و مادرش بی‌اطلاع از سرنوشت «هادی» بودند. آن‌ها حتی تا تهران می‌روند، بلکه از طریق سازمان‌های مربوط، خبری از پسرشان به دست آورند، اما هربار ناامیدتر از دفعۀ قبل بازمی‌گشتند. سرانجام تفأل‌های امیدبخش و قرآنی اسیر اردوگاه ۱۸ رنگ واقعیت به خود می‌گیرد و پاتوق اسرا و بعقوبه لو می‌رود؛  «اواخر اسارت گاهی که اسیری به‌خاطر شرایط سخت آنجا، حالش خیلی بد می‌شد، او را به بیمارستان می‌بردند. همان‌جا بیماران اردوگاه ۱۸ به سایر بیماران از وجود اسرا در بعقوبه خبر داده بودند. خبر به گوش نماینده‌های صلیب سرخ جهانی رسیده و طی تشریفات قانونی اسم ما هم در فهرست آزادگان قرار گرفت.».

هادی غفاریان لحظۀ آزادی از شکنجه‌گاه مرگ و اسارت را هیچ‌گاه از یاد نمی‌برد: «باوجود اینکه تن و روحم خسته بود، اما به عشق وطن و دیدن دوبارۀ خانواده و به‌ویژه پدر و مادرم که تمام روز‌های اسارت از ذهنم بیرون نمی‌رفتند، دوباره جان گرفتم. انگار یک‌بار دیگر متولد شده باشم. ما را با اتوبوس به مرز خسروی آوردند و بعد هم چند روز در تهران قرنطینه بودیم. خانواده‌ام از آزادی‎ام بی‌اطلاع بودند و هنوز نمی‌دانستند که من آزاد شده و تهرانم. برادرم علی‌اصغر اسمم را جزو اسامی آزادگان در روزنامۀ اطلاعات دیده بود و فوری به تهران آمده بود. وقتی به مشهد رسیدیم در محلۀ نخریسی، که خانه پدری‌ام آنجا بود، ریسه بسته و چراغانی کرده بودند. یک هفته در خانۀ پدرم جشن برپا شد.».

هیچ‌کس سراغی از ما نگرفته

بی‌تردید یک بُعد مهم زندگی این آزادۀ رنج‌کشیده، اعظم مشاهیری است که چهار سال پس از آزادی «هادی» از بند اسارت، به عقد او درمی‌آید. روز‌هایی خوش که هنوز خبری از بیماری و اثرات جبهه و اسارت در وجود همسرش نبوده. اعظم مشاهیری ۱۷ سال بیشتر نداشته که با یک آزادۀ جانباز ازدواج می‌کند. او در طول ۲۳ سال زندگی مشترک با شوهرش، هیچ‌گاه حقی برای خود قائل نشده، اما از وضعیت فعلی به‌شدت گله‌مند است: «همسرم بعد از آزادی مدتی در سماورسازی کار می‌کرد و نتوانست به‌خاطر سروصدای این شغل، آن را تحمل کند.

بعد در آموزش و پرورش مشغول شد و آن اوایل که هنوز مشکلات بیماری‌اش شروع نشده بود، درس خواند، تا مقطع فوق‌دیپلم رشتۀ برق ادامه داد و در کادر اداری مدرسه مشغول شد. کم‌کم آثار اسارت خود را نشان داد. وضعیت روحی و روانی‌اش ثابت نبود و به تشخیص آموزش و پرورش طبق صلاحدید کمیسیون پزشکی زودتر از موعد بازنشسته شد. اما هرچه می‌گذشت وضعیت اعصابش بد‌تر می‌شد. در این بین، چند نفر هم از وضعیت روحی هادی سوءاستفاده کرده و او را ضامن وام‎‌های خود کردند. وام‌هایی که پرداخت نشده و از حقوق ناچیز بازنشستگی‌اش که محل درآمد ماست، کسر می‌شود.».

دل اعظم خانم از یک طرف، خیلی پر است و از طرفی هم نمی‌خواهد غرور مردش را بشکند. با این‌حال حرف‌هایی را که تاکنون دلش را بار‌ها شکسته، به زبان می‌آورد؛ «هر سازمان و ارگانی که رفتیم و گفتیم کمک حال مان باشید، مستأجریم، دختر دم‌بخت داریم که دو سال است به خاطر نداشتن جهیزیه بلاتکلیف است و همسرم بیمار است، به ما جواب دادند می‌خواستید جبهه نروید تا اسیر نشوید. به نظرم این حرف از ناسزا بدتر است. صحبتم با چنین افرادی این است که کدام‌تان حاضرید تحمل کنید که بچه‌تان جلوی چشمتان، به دست پدری که گاهی تعادل روحی‌اش را از دست می‌دهد، کتک بخورد؟ چه کسی می‌تواند تحمل کند که مرد خانه‌اش، قرص‌هایی بخورد که معلوم نیست به‌ازای آرام‌کردن اعصابش، چه بلایی بر سر دیگر اندام‌هایش می‌آورد؟».

این همسر آزادۀ جانباز، از دستور پزشکان معالج همسرش، مبنی بر بستری او در بیمارستان اعصاب و روان ابن‌سینا نیز می‌گوید: «حال همسرم به‌قدری وخیم است که پزشکان گفته‌اند باید بستری‌اش کنیم تا معالجات جدی‌تری انجام دهند، اما ایشان، به‌خاطر طلب طلبکاران حاضر نمی‌شود بستری شود و می‌گوید نمی‌خواهم شما با طلبکاران روبه‌رو شوید.».

این زن صبور و فداکار که همانند بسیاری از همسران جانباز، پرستار دائمی همسرش است، می‌گوید: «در این سال‌ها کسی سراغی از ما نگرفته و به‌خاطر این همه سختی، چندبار چشمم خونریزی کرد و دچار بیماری شدم. تقاضای ما این است که فقط کمی به آزاده‌های جانباز توجه شود. باور کنید این برای جانباز شیمیایی و آزاده‌ای که دچار مرگ تدریجی شده و خانواده‌اش شرایط سختی را تحمل می‌کنند، توقع زیادی نیست.».

 

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام