کد خبر: ۱۵۶۱۳
۱۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
زهرا هادیزاده

ماجرای ناهارخوردن زهرا هادیزاده‌عنبران در زنگ علوم

مدارس آن زمان شیفتی بود و هادیزاده هم یک روز به قول خودش آن‌قدر مشغول شیطنت شده که ناهارنخورده راهی مدرسه می‌شود. مادرش که نمی‌توانست تحمل کند دخترش ناهار نخورده باشد، غذایش را برداشت و به مدرسه برد و همین اتفاق خاطره‌ای را رقم زد. زهرا‌خانم تعریف می‌کند: زنگ علوم بود. من هم به‌خاطر سخت‌بودن این درس زیاد آن را دوست نداشتم. معاون مدرسه من را صدا زد. رفتم دفتر و با خیال راحت کنار مادرم نشستم و کم‌کم ناهارم را خوردم

حالا که فصل پاییز رسیده، بخشی از دوران کودکی‌اش را دوباره زندگی می‌کند؛ کودکی پرجنب‌وجوش که مدرسه را خیلی دوست داشت و از همان روز اول تصمیم گرفته بود مستقل باشد. ‌زهرا هادیزاده‌عنبران، حالا معاون پرورشی دبستان امام‌حسین (ع) است؛ مدرسه‌ای که روزگاری پشت نیمکت‌هایش می‌نشسته و حالا سعی می‌کند قبل از هر چیزی با شاگردان مدرسه رفیق باشد و به حرف‌هایشان گوش جان بسپارد.

این ساکن محله گوهرشاد که تفاوت زیادی بین رفتار دانش‌آموزان و خانواده‌هایشان در دهه‌های قبل و امروز می‌بیند، با تکیه بر سال‌ها تجربه معتقد است که دوستی و گفت‌و‌گو با دانش‌آموز به شیوه درست، بهترین مسیر بدون دردسر برای آموزش است.

 

دوران پدرسالاری گذشت

هادیزاده وقتی از روز‌های دانش‌آموزی‌اش حرف می‌زند، لبخند می‌زند و می‌گوید: من بچه آخر خانواده بودم و شخصیت مستقلی داشتم. روز اول مدرسه مادرم من را همراهی کرد، اما به او گفتم از فردا خودم می‌روم و دیگر با من نیا. دوست داشتم کارهایم را هم خودم انجام بدهم.

یکی از شیرین‌ترین خاطرات خانم معلم به کلاس چهارم و زنگ علوم برمی‌گردد؛ خاطره‌ای که هنوز هم وقتی تعریف می‌کند، خنده‌اش می‌گیرد. می‌گوید: آن سال سریال پدرسالار پخش می‌شد و به‌خاطر یک اتفاق در زنگ علوم این سریال هنوز هم در ذهنم مانده است.

مدارس آن زمان شیفتی بود و هادیزاده هم یک روز به قول خودش آن‌قدر مشغول شیطنت شده بود که ناهارنخورده راهی مدرسه شد. مادرش که نمی‌توانست تحمل کند دخترش ناهار نخورده باشد، غذایش را برداشت و به مدرسه برد.

مگر رسم خانه شما این است که اگر پدر غذا نخورده باشد، بچه‌ها هم نباید غذا بخورند

زهرا‌خانم تعریف می‌کند: زنگ علوم بود. من هم به‌خاطر سخت‌بودن این درس زیاد آن را دوست نداشتم. معاون مدرسه من را صدا زد. رفتم دفتر و با خیال راحت کنار مادرم نشستم و کم‌کم ناهارم را خوردم؛ انگار نه انگار کلاس درس دارم! پنج دقیقه مانده بود به زنگ، خیلی راحت با مادرم خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس.

با لبخندی که بر لب دارد، ادامه می‌دهد: وقتی وارد کلاس شدم، معلم دعوایم کرد که «چرا غذا نخورده‌ای و کاری کردی که از سر کلاس علوم جا بمانی!» بعد با همان لحن ناراحت گفت «دوران پدرسالاری گذشته است!» ادامه داد که «مگر رسم خانه شما این است که اگر پدر غذا نخورده باشد، بچه‌ها هم نباید غذا بخورند و مادرت بعد از ناهار پدرت برای تو غذا بیاورد؟!»

 

کنایه‌ای که در ذهنم ماندگار شد

هادیزاده می‌گوید: آن لحظه منظور معلم را نفهمیدم، اما چند دقیقه بعد تازه متوجه کنایه او شدم. شانس آوردم زنگ تفریح شد، وگرنه نمی‌دانم چطور می‌توانستم خنده‌ام را کنترل کنم. این ماجرا بعد‌ها در خانه ما تبدیل به یک جک شد و همیشه آن را تعریف می‌کنیم.

حالا که او خودش با دانش‌آموزان سروکار دارد، سعی می‌کند از روی یک رفتار یا یک اتفاق، شاگردان و خانواده‌هایشان را قضاوت نکند، بلکه با آنها همدل باشد و پای حرف‌هایشان بنشیند.

زهرا‌خانم می‌گوید: من مدرسه را خیلی دوست داشتم و هنوز هم وقتی بچه‌ها را می‌بینم، انگار بخشی از آن روز‌ها دوباره برایم زنده می‌شود.

 

* این گزارش شنبه ۱۸ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۷ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام