مسیر قرآنی علی ارجمندی از یک عهد در رواق هشتم شروع شد
مثل بسیاری از همسنوسالهایش، در انتظار اعلام نتایج اولیه کنکور سراسری به سر میبرد. علی ارجمندی، به اقتضای سن و سال خود، برای آراستگی موها و پوشش دلخواهش، وقت میگذارد و به ظاهر خود اهمیت ویژه میدهد. او از اینکه پایه دوازدهم را در مدرسه آقامصطفی خمینی واقع در محله راه آهن، تمام کرده و مِهر امسال میتواند صبحها، دیرتر بیدار شود و بیشتر در رختخواب بماند، خوشحال است.
درکنار شوخطبعی، انرژی نوجوانی سرشار و ویژگیهایی از این دست، آنچه او را از بسیاری از همسالانش متمایز کرده، افتخاراتی است که یکی پساز دیگری به دست میآورد تا پیشبینی اساتید تلاوت قرآن کریم درباره آینده درخشان او به واقعیت، نزدیکتر شود.
تازهترین افتخار ملیاش به نیمه دوم شهریور امسال برمی گردد که توانست تحسین داوران مسابقات ملی رویش با محوریت تلاوت قاریان نوجوان کشور را برانگیزد و رتبه نخست کشور را از آن خود کند. شاگردی نزد اساتید مطرح کشوری مثل استاد حامد شاکرنژاد و حضور در محافل قرآنی برونمرزی، از گامهایی بلند حکایت دارد که با سرعتی دوچندان، در مسیر کسب تجربههای تازه، برمیدارد.
آنچه در ادامه میخوانید گفتوگوی ما با نوجوانی است که حضور خود در این عرصه را حاصل یک قرار با امامرضا (ع) میداند.
-قصه آشناییات با تلاوت قرآن چطور رقم خورد؟
پدربزرگم، حاجعلیآقای ارجمندی که از قدیمیهای خوشنام خواجهربیع هستند، از قبل انقلاب، منزلشان جلسه قرآن داشتند. بزرگانی مثل استاد جواد فروغی و استاد ساداتفاطمی به این جلسه رفتوآمد میکردند. ازطرفی، به لطف خدا، صدای خوب در خانواده ما، موروثی است. پدرم حاجمحسن ارجمندی، مداح اهل بیت (ع) هستند و اهالی محله، عزاداری تاسوعا و عاشورا در مسجد امام جعفرصادق (ع) را با نوحههای ایشان میشناسند. فضا برای ورودم به این عرصه، آماده بود.
-با این حساب، احتمالا از کودکی اهل تلاوت بودهای.
بیشتر، اهل استماع و شنیدن بودم تا تلاوت. چهارپنجسالگیام را خاطرم هست که با دوچرخه آبیرنگ ۱۶، توی کوچه دور میزدم. روی دوچرخهام یک اسپیکر نصب شده بود که ظاهرش، شبیه بطری نوشابه بود. با صدای بلند برای خودم مداحی و قرآن پخش میکردم و لذت میبردم.
-واکنش دیگران به قرآن و مداحی شنیدن یک کودک در آن سن و سال، چه بود؟
خیلیها با حالت تمسخر، میخندیدند که این بچه، قرآن و مداحی چه میفهمد. در ضمن، هرجا در جمعی به من میگفتند قرآن بخوان، با اعتمادبهنفس، قبول میکردم و درکی از حس خجالت و کمرویی نداشتم.
-با زمینههای خانوادگی که اشاره کردی، قاری قرآنشدنت، دور از انتظار نبوده است.
چیزهایی که گفتم، زمینه بود فقط. دلیل اصلی کشیدهشدن من به این سمت، عهدی بود که با امامرضا (ع) بستم؛ وقتی که تقریبا چهاردهساله بودم و رؤیای خوانندهشدن را در سر داشتم.
-قضیه چه بود؟
آمده بودند مدرسه ما برای چکاپ دانشآموزان. من را که معاینه کردند، یک برگه دادند دستم که برو به فلان آدرس. آنجا دقیقتر معاینه شدم. درنهایت گفتند ستون فقراتم ۸۰درجه انحراف دارد. من قوزکرده و تاحدودی، کج راه میرفتم ولی تا قبل از آن، کسی متوجه جدیبودن ماجرا نشده بود. دکتر ارتوپد گفت باید عمل شوی و احتمال آسیبدیدن نخاع، حین جراحی، زیاد است. هزینه عمل به نرخ سال۹۶، ۱۰۰میلیونتومان بود. با شنیدن اینها، دنیا روی سر من و خانوادهام خراب شد.
-به جراحی تن دادی؟
نه، رفتم حرم. به امامرضا (ع) گفتم آقا کمک کنید من از این فقره، جان سالم به در ببرم؛ قول میدهم بشوم قاری قرآن و هر هفته بیایم حرمتان، تلاوت کنم. یک هفته بعد، مدارک پزشکی را بردیم پیش متخصص دیگر. او هم گفت وضعیت عجیب و سختی دارم. قرار شد شرایط من را در گروه پزشکی به اشتراک بگذارد. اعضای گروه مجازی، متخصصان ارتوپد بودند از کشورهای مختلف. نظر جمع، این شد که با استمرار استفاده از کمربند طبی، نیازی به جراحی نیست. عنایت آقا، کار خودش را کرده بود. حالا نوبت من بود که به قولم عمل کنم.
-راه ورود به دنیای تلاوت حرفهای قرآن را چطور پیدا کردی؟
تلاوتهای برادران حاجیحسنی کارگر را شنیده بودم. هم حاجمحسن را که در حج سال۹۴ شهید شد و هم برادرشان آقامصطفی را. کلیپهای آقامصطفی را که نگاه میکردم با خودم میگفتم خب، حالا ایشان را کجا میشود پیدا کرد! یکطورهایی برایم دستنیافتنی بود. خدا راهش را نشانم داد.
یکی از بچهمحلهای خواجهربیع، گفت «میخواهی قاری خوبی بشوی؟ بیا این شماره تلفن.» شماره آقامصطفی بود. تماس گرفتم، گفتند «بیا حسینیه تهرانیها، نرسیده به میدان گنبد سبز.» در آن جلسه، آیاتی از سوره قمر را خواندم به سبک استاد غلوش. صوت تلاوتش را بارها شنیده بودم، بهویژه در شرایط غمناک فوت مادربزرگم. آقامصطفی بعد آن جلسه، قبول کردند استادم شوند. دو سال خدمتشان بودم.
-از این دو سال برایمان بگو.
ساده نگذشت. تقریبا هر روز کلاس داشتم. مسیر خانه ما در خواجهربیع تا کلاسم در خیابان کوهسنگی، دور بود. در سرمای زمستان و گرمای تابستان باید این راه را با حملونقل عمومی طی میکردم. دوبار پیاده و سوار میشدم تا به مقصد برسم؛ یعنی دو ساعت، رفت و دو ساعت برگشت برای کلاس یکونیمساعته. البته گاهی هم، مثل شبهایی که فردایش مسابقه داشتم، ۹شب با استاد تمرین را شروع میکردیم و تا یک نیمه شب طول میکشید.
پس پرزحمت و خستهکننده بوده است؛ و شیرین! اینها را در جواب سؤالتان از این بابت گفتم تا مردمی که موقع شنیدن تلاوتها، میگویند چه خوب، خوش به حالت، بدانند پشت قضیه، زحمتهای زیادی بوده است.
هر وقت چیزی ناراحتم میکند، قرآن را باز میکنم و شروع میکنم به تلاوت یا اینکه استماع میکنم یک تلاوت را
-از شانزدهسالگی تا الان را چطور در وادی تلاوت سپری کردهای؟
با استاد ملکی و ازطریق ایشان با استاد حامد شاکرنژاد آشنا شدم. وقتهایی که استاد حامد، میآیند مشهد یا من میروم تهران، بهصورت حضوری و وقتهای دیگر بهصورت غیرحضوری از محضرشان استفاده میکنم.
-استاد سختگیری به نظر میرسند.
خیلی سختگیر! ما ارتباط صمیمانهای داریم؛ بااینحال، سر کلاس، واقعا از ایشان و سختگیریهایشان میترسم و حساب میبَرم. روی لحن تکتک کلماتی که ادا میکنی، توجه دارند و اگر به قول معروف، فالش شود، میگویند: دوباره! باید اینقدر تکرار کنم تا درست شود. راضیکردن ایشان در تلاوت خیلی سخت است. خیلی کم تعریف میکنند و بیشتر ایراد میگیرند و این برای رشد عالی است.
-تمرینهایت از چه قرار است؟
یکی از تمرینهای روزمرهای که استاد حامد به من دادند، این است که قرآن را باز کنم و شروع کنم به تلاوت. باید جوری حنجرهام را تقویت و عملکردش را مدیریت کنم که بتوانم چهلصفحه قرآن را بدون وقفه، تلاوت کنم. خیلی فاصله دارم با انتظار استادم، اما میدانم که میرسم به هدفگذاری. اصلا اینکه من شاگرد ایشان هستم، یعنی باید فراتر از ایشان، از کار دربیایم. نمیشود در یک سطح ماند. باید یک رونمایی جدید باشم برای مردمم.
-ارتباط مستمر با قرآن، در زندگیات چه تأثیری ملموسی داشته است؟
حافظهام به برکت قرآن، قوی شده است. شاید عجیب باشد برایتان ولی من تمام پلاک خودروها در منطقه سکونتمان را میدانم. نهفقط پلاکها، هر چیزی را که یک بار ببینم در ذهنم نقش میبندد. هوش موسیقاییام تقویت شده است و با شنیدن یک نغمه قرآنی، بلافاصله میتوانم اجرا کنم. از اینها مهمتر، حس و حالم خوب است. هر وقت چیزی ناراحتم میکند، مثل بحث و جدل یا تجربه یک شکست یا هر ناراحتی دیگر، قرآن را باز میکنم و شروع میکنم به تلاوت یا اینکه استماع میکنم یک تلاوت را و حالم خوب میشود.
-بزرگترین غمی که به تازگی تجربه کردی و با کمک قرآن التیام پیدا کرد، چه بود؟
شهادت آقا بود. نهم اسفند، بعداز سحری و نماز صبح، داشت خوابم میبرد که با صدای گریه پدر و مادرم، هشیار شدم. دویدم توی هال و از تلویزیون، متوجه خبر شدم. شوکزده بودم در حدی که نمیتوانستم روی زانوهایم بایستم. حسرت تلاوت در محضر آقا به دلم ماند. من با این آرزو، فقط دو سه هفته، فاصله داشتم. توی آن شرایط، فقط قرآن میتوانست آرامم کند.
-این حسرت را با آرزوی دیگری جایگزین کردهای؟
نمیتوانم جایگزین کنم. آخر، آقا که جایگزین نداشت، مشابه نداشت، مثل نداشت. آقا یکی بود. در سوم تدفینشان در رواق دارالذکر، برنامه تلاوت بر سر مزارشان برایم جور شد؛ ساعت۱۲نیمه شب. قرآن میخواندم و مردم گریه میکردند.
-کدام آیات را انتخاب کرده بودی؟
آیاتی از سوره حشر را، آنجا که میفرماید: «لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنه. اصحاب الجنه هم الفائزون...» و آیاتی از سوره احزاب که میفرماید: «لقد کان لکم فی رسولالله اسوه حسنه...».
این روزهامسائل مادی، دغدغه خیلیهاست.

-نشستن بر سر سفره قرآن، برکات مادی هم دارد؟
البته که دارد. گاهی با خودم حساب و کتاب میکنم که فلان چیز را لازم دارم ولی پول ندارم. امسال درگیر کنکور بودم و نمیتوانستم سر کار بروم. این فکرها توی سرم هست که میبینم بلافاصله یک محفل قرآنی هماهنگ میشود. هیچ وقت برای پول، نمیروم برای تلاوت و با مدیران برنامه، شرط مالی نمیگذارم برای حضورم اما میبینی آنجا هدیهای میدهند که نیاز مالیام را تأمین میکند. استاد حامد همیشه میگویند «بیا توی خط قرآن، کارَت را انجام بده و دیگر به هیچ چیز فکر نکن. برکات به سمتت سرازیر میشود.»
-شناخته شدن به عنوان چهره قرآنی برایت محدودیتزاست؟
به معنی مثبتش بله. بههرحال وقتی به عنوان یک چهره قرآنی شناخته میشوی باید در حد این جایگاه، رفتار کنی. انگار خدا یک سیم خاردار به دورت میکشد و تو را از اشتباهات رفتاری، حفظ میکند؛ یک جور تربیتکردن.
افقم این است به سطحی برسم که با قرآن شناخته شوم، شبیه مصطفی اسماعیل
-تجربه حضور در محافل قرآنیِ برونمرزی را داشتهای؟
چند دفعه به عراق دعوت شدم، مثل رمضان گذشته، پیش از شهادت آقا و محرم امسال.
-چینش برنامه و رفتار شنوندگان، با ایران تفاوت دارد؟
تفاوتها زیاد است. اینجا برنامهها مداحیمحور است عموما و اوج ازدحام جمعیت، در همان دقایق است. در عراق، چیزی که دیدم اینطور نبود. وقتی برنامه، با تلاوت قرآن توسط بنده شروع میشد، اوج جمعیت بود و بعد از آن، از ازدحام کم میشد. نکته دیگری که برایم برجسته شد دقت مستمعان بود. آیات را از روی قرآن، قرائت و زمزمه میکردند و از بازخوردهایشان، بسته به اینکه آیه بشارت بود یا عذاب، متوجه میشدم که کاملا معنای آیه و پیام تلاوت بنده را درک کردهاند.
-مسیری که در پیش گرفتهای، انتها دارد؟
تلاوت قرآن، علم است و علم، انتهایی ندارد.
-افقت در این مسیر چیست؟
برای خودم جایگاهی در ذهنم تعریف نکردهام که بگویم با رسیدن به آن، دیگر تلاش برای رشدم را متوقف میکنم؛ بااینحال افقم این است به سطحی برسم که با قرآن شناخته شوم، شبیه مصطفی اسماعیل. میخواهم این شناختهشدن در گستره جهان اسلام باشد و پرچم این افتخار، از ایران عزیز بلند شود.
-توصیهای برای والدین دغدغهمند داری که چطور فرزندشان را به سمت قرآن، سوق بدهند؟
علایق بچهشان را بشناسند و فراهم کردن آن را به تلاوت قرآن گره بزنند. این علاقه میتواند سفر باشد، هدیه یا هر چیز دیگری که خودشان بهتر میدانند.
-ناگفتهای مانده است؟
خودم را کسی نمیدانم اما اگر حمایتهای مالی و عاطفی پدر و مادرم نبود، یکدهم فعلی هم نبودم. یادم است پدرم چطور با دغدغهمندی و رضایت، هزینه کلاسهایم را جور میکرد و مادرم را که بنده خدا، با اتوبوس همراهم میآمد تا محل کلاسهایم. دستبوسشان هستم و هر هدیهای برای حضور در مسابقات بگیرم، بیذرهای تعلق خاطر و دلبستگی تقدیمشان میکنم. بماند که آنها همان هدیه به اضافه هدیهای مضاعف را به خودم برمیگردانند.
-و یک آرزوی قرآنی.
امیدوارم با پیروزی اسلام، سایه جنگ از ایران عزیز دور شود و در محضر رهبر معظم انقلاب، آقاسید مجتبی خامنهای، تلاوت کنم.
روایت کشف یک استعداد قرآنی
دکتر محمدرضا ملکی؛ بازنشسته آموزش و پرورش، فعال قرآنی
هر کسی، عشقی دارد و من، عاشق تلاوت قرآن و شنیدن تلاوتهای خوب هستم. از پنجاهسال پیش تا الان، شبها در محافل قرآنی مشهد و گهگاه در برنامههای قرآنی سایر شهرها شرکت میکنم تا کمکی کرده باشم به کشف استعدادهای ناشناخته قرآنی و راهنمایی افراد علاقهمند به این مسیر.
علی ارجمندی را چندباری در جلسات مختلف مشهد، دیده و تلاوتهایش را شنیده بودم. او، هم استعداد ویژهای برای تلاوت حرفهای دارد و هم توانایی اش را. حیف بود این ویژگیها هدر برود؛ بنابراین با استاد حامد شاکرنژاد صحبت کردم. از روی رفاقت دیرینه و مسئولیتی که در تنظیم برنامهها و مشاوره به ایشان دارم، خواستم با تمام مشغلهای که دارند، خودشان ادامه پرورش استعداد علی را به عهده بگیرند. خوشحالم از این پیشنهاد و پذیرفتهشدن آن. با پشتکاری که در علی میبینم، آینده درخشانی برای او و افتخارات بزرگی در انتظار مشهد خواهد بود، انشاءالله.
* این گزارش یکشنبه ۱۲ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۱ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.