خاطره قابلمه پارتیهای دهه ۶۰ از زبان سکینه اسماعیلینسب
از ۴۴ سال پیش که در یک خانه ویلایی در محله امامرضا(ع) چشم باز کرد تا الان همچنان ساکن همین محله است. سالها گذشت، خانهها تغییر کردند و محله هم شکل و شمایل تازهای به خود گرفت، اما سکینه اسماعیلینسب همچنان پای همسایگی با امام مهربانیها مانده است. حتی پیشنهاد سکونت در خانه سازمانی محل کار همسرش و خانهای نوساز که در یکی از محلههای جدید مشهد پیشخرید کرده بودند، نتوانست او را مجاب کند که از این محله دل بکند.
او با بیش از چهار دهه زندگی در محله امام رضا (ع)، خاطرات ریز و درشت زیادی از کوچه به کوچه این محله دارد؛ خاطراتی که بخشی از قصه زندگیاش شده است.
هر وقت یاد خانه پدریام در کوچه حمیدیه ۱۲ میافتم، خاطرات شیرین دورهمی همسایهها برایم زنده میشود. چیزی که الان با اسم «قابلمهپارتی» رایج شده برای ما خاطره است. آن زمان ماه رمضان یا موقعی که فصل پاککردن زعفران بود، هر کدام از همسایهها غذای خودش را میآورد و دورهم جمع میشدیم.

زنی به نام حاج خانم امیدوار در کوچهمان به بچهها قرآن یاد میداد. به آنجا میگفتیم «مکتبخانه خانم پاساز»؛ چون همسرش پای مصنوعی درست میکرد. ششساله بودم که به مکتبخانه میرفتم. هرکس برای خودش خوراکی میآورد. من هم اغلب یک ظرف پر از آلو از درختان حیاط خانه با خود میبردم.

شش دختر بودیم که با هم دستخواهری داده بودیم. برای رفتن به دبیرستان دلم نمیخواست از دوستانم جدا شوم. برای همین، همراه آنها در رشته ادبیات مدرسه انقلاب که در کوچه حمیدیه۲۲ است، ثبتنام کردم. دوستیمان، اما همانجا نماند؛ هنوز هم با هم رفیقیم و امسال ۳۵سال از شروع این رفاقت میگذرد.

وقتی ششهفتساله بودم جایی که الان ترمینال ساخته شده زمین خاکی بود. ازآنجاکه خیلی بچه شیطانی بودم، همراه با بچههای همسایه به اینجا میآمدم تا با چوب، لاستیکهای ماشین را قِل بدهم یا هفتسنگ بازی کنم.

۲۱ سال پیش به صورت موقت و برای مدت سه ماه، من را به عنوان فرمانده پایگاه بسیج خواهران مسجد ولیعصر (عج) واقع در خیابان امام رضا ۶۹ انتخاب کردند. فعالیتهای متفاوتم در جذب بچهها به مسجد باعث ماندگاریام شد و بهترین خاطراتم اینجا شکل گرفت. در این سالها با کودکانی کار کردهام که حالا برای خودشان خانمی شدهاند و با خبر موفقیت هرکدامشان خوشحال میشوم.

خواهری دارم که از من سه سال بزرگتر است. موقعی که کلاس چهارم بودم، بعد زنگ پایان مدرسه، بدوبدو خودم را به چند کوچه بالاتر میرساندم و چنددقیقهای جلو در مدرسه او صبر میکردم تا زنگشان بخورد. آن وقت دوتایی خودمان را به فلکه ضد (میدان ۱۵ خرداد) میرساندیم تا با تاب و سرسرههای آنجا بازی کنیم.
* این گزارش سهشنبه ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۵ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.