بغض ۴۸ ساله صدیقه رضاپور؛ مادر انقلابی
۴۸ سال از سکونت صدیقه رضاپور در خیابان مهریز محله شهیدمعقول میگذرد، زنی که بخش مهمی از جوانیاش با روزهای پرالتهاب انقلاب اسلامی گره خوردهاست. او از روزهایی میگوید که زنان محله، دوشادوش مردان در تظاهرات خیابانی شرکت میکردند، شبنامه پخش میکردند و هر کاری از دستشان برمیآمد برای همراهی با جریان انقلاب انجام میدادند.
اما درمیان همه اتفاقات آن سالها، یک خاطره برای صدیقهخانم رنگ دیگری دارد؛ خاطره فرزندی که در آن روزهای پرالتهاب از دست داد؛ کودکی که به باور او، قربانی آن روزهای سخت شد.
در انتظار آمدن اولین فرزند
صدیقهخانم امروز چهار فرزند دارد که هرکدام زندگی مستقلی برای خودشان ساختهاند. اما وقتی از تعداد فرزندانش حرف میزند، مکثی کوتاه میکند و میگوید که در اصل پنج فرزند داشته است.
اولین آنها، دختری بود که تنها چنددقیقه مهمان این دنیا شد؛ اما خاطرهاش برای مادر، بعد از اینهمه سال همچنان زندهاست. صدیقهخانم او را فاطمه صدا میزند. قصه فاطمه به سال۱۳۵۷ برمیگردد؛ روزهایی که فضای کشور ملتهب بود و هر خانهای به شکلی درگیر اتفاقات آن روزها شده بود. صدیقهخانم و همسرش، محمدآقا، مانند بسیاری از مردم محله، فعالیتهای انقلابی داشتند. شبها اعلامیه و شبنامه پخش میکردند و روی در خانهشان هم جمله اعتراضی «مرگ بر شاه» را نوشته بودند.
آن روزها صدیقهخانم هشتماهه باردار بود. انتظار آمدن نخستین فرزندش را میکشید و مثل هر مادری برای دیدن چهره کودک خود لحظهشماری میکرد، اما اضطراب و نگرانی روزهای انقلاب، سایه سنگینی روی زندگیشان انداخته بود. تیر خلاص، اما شبی بود که آن اتفاق تلخ رخ داد.
شب تلخ ترس
خودش آن شب را اینطور به یاد میآورد: «نصفه شب بود و خواب بودیم که یکدفعه صدای کوبیدهشدن شدید در آمد. هنوز نفهمیده بودیم چه شده که دیدیم چهار مرد با سبیلهای کلفت و چماقبهدست داخل حیاط ایستادهاند. در را شکسته بودند، داد و فریاد میکردند، چماقها را به در و دیوار میزدند و شیشهها را میشکستند. ترس تمام وجودم را گرفته بود. سریع به داخل اتاق دویدم و داخل کمد پنهان شدم. محمدآقا، اما تنها چیزی که به دستش رسید، یک چاقوی میوهخوری بود و با همان به حیاط رفت.»
ذوق دیدن اولین بچهام را داشتم، اما عمرش به دنیا نبود. همانجا بچه ازدسترفتهام را در آغوش گرفتم و اشک ریختم
صدیقهخانم هنوز صدای همسرش را به یاد دارد که فریاد میزد: «اینجا یک زن باردار هست؛ رحم کنید!»
همین جمله باعث شد مهاجمان بیشتر جلو نیایند و خانه را ترک کنند، اما ترس آن شب تا مدتها در دل صدیقهخانم باقی ماند.
فقط چند دقیقه نفس کشید
یک هفته بعد از آن اتفاق، دردهای زایمان شروع شد. اما آن شب هم مانند بسیاری از شبهای آن روزگار، شرایط عادی نبود. حکومتنظامی برقرار بود و امکان رفتوآمد وجود نداشت.
در همان شرایط، یکی از همسایهها که قابله بود، خودش را به خانه صدیقهخانم رساند تا به او کمک کند. ساعتها گذشت و دردها ادامه داشت تا اینکه صبح، فرزندش به دنیا آمد. اما شادی تولد، خیلی زود جای خودش را به بغض و اندوه داد. نوزاد تنها چنددقیقه زنده ماند و بعد از دنیا رفت.
صدیقهخانم هنوز آن لحظه را فراموش نکرده است؛ «آن لحظه بهجای درآغوشگرفتن فرزندم که قرار بود تمام دنیایم باشد، باید با او خداحافظی میکردم. ذوق دیدن اولین بچهام را داشتم، اما عمرش به دنیا نبود. همانجا بچه ازدسترفتهام را در آغوش گرفتم و اشک ریختم.»
او باور دارد اتفاقی که برای دخترش افتاد، با روزهای سختی که پشت سر گذاشته بودند بیارتباط نبوده است؛ «این بچه از نظر من شهید انقلاب بود. آن استرس و ترسی که چند شب قبل کشیده بودم باعث شد این اتفاق بیفتد.»
* این گزارش دوشنبه ۲۳ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۶ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.