خدمت بیمنتِ امی خاله به زائران آقا
هنوز آفتاب بالانزده، «امیخاله» بیدار میشود و چای را دم میکند. نان تازه میگیرد و صبحانهای ساده ردیف میکند. بعد از آن فکری برای ناهار میکند، آن هم به تعداد مهمانانش، تا با خیال آسوده همراهشان به زیارت برود. هروقت هم که زائری نیست، حیاط و اتاقهای خانه را برق میاندازد به امید رسیدن مهمانان بعدی، به کمک همسایهها میرود یا در کارهای مسجد محله مشارکت میکند.
زندگی امالبنین ایمانی، بانوی چهلونهساله اهل روستایی در زنجان، از زمانیکه خادم زائران امامرضا (ع) در زائرسرای محله بالاخیابان شد، معنای دیگری یافت. از زمانی که امامرضا (ع) حرف دل او را شنید و مقدماتی فراهم کرد تا بیاید در یکقدمی او ساکن شود و به زائرانش خدمت کند.

خادمی روضه اهلبیت(ع) را دوست دارم
از زمانیکه خودش را شناخت، در مسجد روستا کارهای آشپزخانه را برعهده داشت. خودش میگوید: در روستا هرکس مراسم داشت من دیگ غذایش را بار میگذاشتم. اصلا بحث پول مطرح نبود. در اصل کارهای هیئت و روضهها با من بود. در مسجد بزرگ شدم. هجدهسال در ایام فاطمیه حلیم پختم. حدود صدکیلو حلیم را یکنفره درست میکردم. هنوز اهالی روستا برای برگزاری مراسمها به من زنگ میزنند و میپرسند چکار کنیم.
با اینکه اهل زنجان است، بیشاز ۱۰ سال است که از اهالی دریادل مشهد به شمار میرود. دستش به خیر است و هرکس کارش گیر باشد، روی کمک او حساب میکند؛ «هرکدام از همسایهها که روضه دارد، میروم کمک. از چایریختن کنار سماور گرفته تا شستن ظرفها و دیگ مراسم.»

امام رضا (ع) اجازه داد به مشهد بیایم
داستان زندگیامالبنینخانم پایین و بالای بسیار دارد. دست تقدیر طوری برایش رقم زده بود که مادربزرگ مؤمن و عمه مهربانش او را بزرگ کردند. با شیوه تربیتی مادربزرگ که به او «آبا» میگفت، دلش با عشق اهل بیت (ع) میتپید و روز و شبش با کمک به مردم و حضور در مجالس روضه و ذکر ائمه (ع) میگذشت. وقتی که آبا فوت شد، دلش طاقت نیاورد که در خانه بماند و جای خالی او را ببیند.
با کمترین پولی که دستش میآمد راهی سفر زیارتی میشد؛ «معمولا با کاروانهای زیارتی که مسئول آنها را میشناختم، میرفتم به کربلا، نجف و قم. سالی دوبار هم میآمدم مشهد. همیشه وقتی چشمم به گنبد طلایی میافتاد، میگفتم: یا امامرضا (ع) چه میشد من هم میآمدم خادم زائرانت میشدم. اینقدر گفتم که امامرضا (ع) طلبید.»
داستان آمدن و ماندگارشدنش در مشهد هم حکایتی شنیدنی است؛ «حدود پانزدهسال قبل وقتی تازه از سفر برگشته بودم، یکی از دوستانم به من زنگ زد و گفت: امیخاله، میآیی برویم مشهد؟ گفتم من تازه از کربلا آمدهام و پول ندارم. اما در دلم غصه خوردم، چون با حسابوکتاب خودم دیگر نمیتوانستم در آن سال به مشهد بیایم. دوستم گفت: بیا برویم.
این خانمی که کاروان میبرد هزینه کمی برای اقامت طولانی میگیرد. تا گفت زیاد میمانیم، دلم یکطوری شد. چون همیشه کاروانها کم میمانند و دلم میخواست یک دل سیر در حرم زیارت کنم. هرطور بود، پول را جور کردم و با این کاروان همراه شدم.»
چه لذتی بیشتر از آشپزی برای زائر خسته؟
وقتی پای امیخاله به زائرسرای «فرح لزو» میان رسید، انگار به خانه مادربزرگش وارد شده بود. بدون اینکه از او بخواهند، در هشت روز سفر، سه وعده آشپزی را انجام داد.
فرحخانم مسئول کاروان هم که قصدش از خرید این خانه، ایجاد زائرسرای ارزان و آوردن رایگان زیارتاولیها بود، از این کارامالبنین خوشش آمد و از او خواست در همه سفرها همراهش باشد؛ «من اصلا صاحب این خانه را نمیشناختم، اما خدمت به زائران را دوست داشتم. حاجخانم که متوجه شد من برای ثوابش کمک میکنم، وقتی برگشتیم بعداز یک هفته به من زنگ زد. گفت: میخواهم کاروان ببرم مشهد، میآیی آشپزی کنی؟ گفتم: چراکه نه! من همیشه آرزو داشتم خادم امام رضا (ع) باشم.»
گفت: میخواهم کاروان ببرم مشهد، میآیی آشپزی کنی؟ گفتم: چراکه نه! همیشه آرزو داشتم خادم امامرضا(ع) باشم
انگار امامرضا (ع) صدایش را شنیده و او شده بود زائر گاهوبیگاهی که دیگر زیارت مشهد آرزوی دورودیرش نبود؛ «هر ماه دوسه بار کاروان میآورد مشهد و آشپزی همه با من بود. فرقی نمیکرد چند نفر باشند، حتی اگر خیلی زیاد بودند و بین روز هم باید پای گاز میماندم، باز هم سخت که نبود هیچ، حتی کیف میکردم از آشپزی برای زائرانی که از زیارت برمیگشتند.
بعد از چند ماه یک بار گفت: اگر زودتر بفرستمت مشهد، میتوانی بروی خانه را تمیز کنی و غذا را بگذاری؟ گفتم: آره. یکسالونیم هم این کار را کردم. حاجخانم هرچه میگفت: چقدر میگیری؟ میگفتم: من اصلا برای کار امامرضا (ع) پول نمیگیرم.»
چندبار سفرها خیلی به هم نزدیک بود و بنا شد امیخاله در مشهد بماند. همین ماندگارشدن، حاجخانم لزومیان را به فکر انداخت که او را مسئول خانهاش در مشهد کند؛ «یک بار حاجخانم رفت و من سه ماه ماندم. چند بار کاروان فرستاد و خودش نیامد. زائر میفرستاد و من بودم که کارها را انجام میدادم.»
خدمت به زائران، افتخار من است
این بانوی قوی و بااراده فقط آشپزی نمیکند، بلکه هرکاری برای زائران بتواند، انجام میدهد. اگر زائران ناآشنا باشند و مشهد را نشناسند، میرود راهآهن یا ترمینال دنبالشان تا مسیر را گم نکنند. گاهی هم ماشین هماهنگ میکند تا آنها را ببرد و بیاورد. تا حرم آنها را همراهی میکند و میشود راهنمایشان در سفر. دلش میخواهد هرکس که از مشهد میرود، خاطره یک زیارت شیرین را با خود ببرد.
او که بارها برای خادمی در حرم امام رضا (ع) پا پیش گذاشته است و هر بار دست رد به سینهاش زدهاند، با لبخندی از رضایت میگوید: همیشه آرزو داشتم خادم امامرضا (ع) باشم، اما چون پنج کلاس بیشتر سواد ندارم، برای هیچ بخشی من را قبول نکردند. اما حاجخانم لزومیان وقتی راز دلم را فهمید و متوجه شد تنها خواستهام از امامرضا (ع) خدمت به زائرانش بوده است، گفت: امامرضا (ع) این خانه را به ما داده که تو در مشهد باشی.
روزهای امیخاله با یک روال ثابت میگذرد؛ حرم و مسجد و روضه و رسیدگی به زائرسرای ساده و بیریای حاجخانم لزومیان. فرحخانم هم گاهوبیگاه برایش مبلغی به عنوان تشکر واریز میکند تا اموراتش بگذرد؛ «بعداز ظهور امام زمان (عج) بزرگترین آرزویم این بود که خادم زائر امامرضا (ع) باشم که به آن رسیدم و به زائران آقا خدمت میکنم. الان هم آرزویم این است که امامرضا (ع) من را دست خالی برنگرداند روستایمان. تا آخر عمر من را در مشهد نگه دارد و در همین شهر ماندگار شوم.»
* این گزارش پنجشنبه ۱۹ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۷ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.