نخستین زیارت؛ هدیه نیکوکاران مشهدی به دختران جنوبی
برای بعضیها، زیارت امامرضا (ع) فقط یک سفر نیست؛ آرزویی قدیمی است؛ آرزویی که شاید سالها گوشهای از دل بماند تا بالاخره یک روز، دعوتنامهاش برسد و تو را راهی مشهد کند.
این بار، جمعی از نوجوانان و جوانان چهارده تا نوزدهساله از شهر میناب و بخشهایی از شهرستان بشاگرد، روستاهایی مانند گافر و پارامون، راهی مشهد شدند؛ نوجوانهایی که برای نخستینبار قدم به حرم امام رضا (ع) میگذاشتند.
این بچهها به همت مبلغانی که در روستاهای منطقه فعالیت میکردند، شناسایی و برای نخستین سفر زیارتی به مشهد دعوت شده بودند؛ سفری که شاید پیش از آن، بارها آرزویش را کرده بودند، اما حالا خودشان به این مسیر آمده بودند.
قرارمان با آنها در کانون فرهنگی تربیتی دخترانه باران، در ابوذرغفاری۹ در محله احمدآباد بود. خانهای کوچک و سهطبقه که وقتی واردش شدیم، جمعی صمیمی از دختران نوجوان را دیدیم که در طبقات مختلف رفتوآمد داشتند و هرکدام مشغول کاری بودند.
زهرا ذاکری، مبلغ حوزه علمیه و مسئول بچهها در این جمع که آنها را از جنوب تا مشهد همراهی کرده بود، ما را به یکی از اتاقها برد؛ جایی که هشت نفر از دختران نوجوان نشسته و سرگرم گفتوگو بودند.
روی زمین، کنارشان نشستیم؛ بیتکلف و نزدیک، تا پای حرفهایشان بنشینیم و از زبان خودشان، خاطرات نخستین سفرشان به مشهد و زیارت امامرضا (ع) را بشنویم؛ از روزهایی که برایشان با شوق زیارت آغاز شد و با خاطراتی ماندگار ادامه پیدا کرد.

همراهی با پرچم، اولین قرار در مشهد
سهشنبه بود که از میناب راه افتادند و روز چهارشنبه، حوالی ظهر، به مشهد رسیدند. هنوز خستگی راه در تنشان بود و شاید خیلیهایشان انتظار داشتند اولین قرارشان در این شهر، حرم امامرضا (ع) باشد، اما اینطور نشد.
اولین قرارشان جایی دیگر بود؛ پای پرچم چهارراه احمدآباد.
سمیه کریمی، مدیر کانون فرهنگی تربیتی دخترانه باران، برای ساعت۱۷:۳۰ روز چهارشنبه یک نوبت پرچم گرفته بود تا دختران نوجوان، در همان ابتدای حضورشان در مشهد، تجربه پرچمداری را هم داشته باشند.
خستگی مسیر آنقدر زیاد بود که کسی فکر نمیکرد بیشتر از پنجشش نفر بتوانند خودشان را به این قرار برسانند. اما ساعت که به ۱۷:۳۰ رسید، حدود سینفر پای پرچم حاضر شده بودند. انگار شوق حضور در این قرار، خستگی چندین ساعت راه را رفع کرده بود.
از حالوهوایتان پای پرچم برایمان میگویید؟
زهرا ذاکری: روایتهای متفاوتی از پرچم احمدآباد مشهد خوانده بودیم. پرچمی که از ابتداییترین روزهای جنگ تحمیلی سوم توسط مردم برافراشته شده و همچنان ایستاده است. پرچم برای ما نشانه وحدت و کنار هم بودن مردم است. این حسوحال خوب را همان ابتدای ورودمان به این شهر تجربه کردیم.
زینب ببری: اینکه مردم در سرما و گرما پای پرچمی بایستند و آن را پایین نیاورند، برایم جالب بود. وقتی با بچهها پای پرچم ایستادیم و آن را دست گرفتیم، حس غرور داشتیم. از خیابان احمدآباد هم که رد میشدیم، تجمعات بسیاری در این مسیر دیدیم. در شهر خودمان هم تجمعات شبانه برگزار میشود و مردم کنار هم هستند، اما در مشهد تعداد تجمعات و جمعیت بیشتر است.
۶ ساعت، کوتاهتر از یک ساعت
به گفته خودشان، ساعت۲۳ چهارشنبهشب برای این بچهها یکی از خاصترین ساعتهای سفر بود؛ ساعتی که بالاخره بعداز سالها انتظار، خودشان را روبهروی گنبد امامرضا (ع) دیدند.
شاید درک این لحظه برای ما مشهدیها که از کودکی چشممان به گنبد و صحن و سرای حرم عادت کرده و هر وقت دلمان میگیرد یا هوای زیارت به سرمان میزند، راهی این مکان مقدس میشویم، چندان آسان نباشد. اما برای این دخترها، ماجرا فرق داشت. سالها انتظار کشیده بودند تا یک روز برسد و بتوانند از نزدیک، روبهروی حرم امام رضا (ع) بایستند که بارها نامش را شنیده و در دلشان با او حرف زده بودند.
حس من با دیدن حرم، مثل آدمی بود که میخواهد برود سر جلسه امتحان؛ دلشوره و استرس خاصی داشتم
اولین بار که گنبد امامرضا (ع) را دیدید، چه حسی داشتید؟
نگین خورشیدی: بعضی حسها را نمیتوان در قالب کلمات گفت. دو روز مانده به سفر که به من گفتند قرار است به مشهد بیاییم. خیلی خوشحال شدم. همیشه دوست داشتم امامرضا (ع) را زیارت کنم. وقتی وارد حرم شدم و گنبد را دیدم، حس عجیبی داشتم؛ واقعا نمیتوانم آن حس را با کلمات برایتان توضیح بدهم.
زینب ببری: سالها آرزو داشتم برای زیارت امامرضا (ع) بیایم، اما این سفر خیلی ناگهانی پیش آمد؛ انتظارش را نداشتم. خانوادهام هم خیلی خوشحال شدند. شاید انتظار این سالها باعث شده بود فکر کنم حالاحالاها زیارت نصیبم نمیشود. وقتی رسیدیم حرم، حس خیلی خوبی داشتم. مثل اینکه تو سالها میخواهی با یک نفر صحبت کنی؛ گاهی هم در خلوت خودت با او حرف میزنی، اما او را نمیبینی. حالا ناگهان در مقابلش ایستادهای.
فاطمه جهانگیری: دیدن چیزی که سالها آرزویش را داری، برای همه خوشایند است. وقتی به حرم امام رضا (ع) رسیدم و گنبد را دیدم، خستگی راه را فراموش کردم. حس من با دیدن حرم، مثل آدمی بود که میخواهد برود سر جلسه امتحان؛ دلشوره و استرس خاصی داشتم، اما این استرس و دلشوره برایم شیرین بود. در بین همه حرفهای نگفتهام که سالها در دلم مانده بود، اول از همه برای ظهور امام زمان (عج) دعا کردم و یاد تکتک کسانی بودم که گفته بودند التماس دعا. بعد از خواندن نماز و دعا، کمکم حرفهای خودم را به یاد آوردم و تا صبح با امامرضا (ع) حرف زدم. آنقدر حرف داشتم که ششساعتی که در حرم بودم، برایم کمتر از یک ساعت گذشت.
مهدیه خیراندیش: هربار که عکسهای حرم را میدیدم، به خانوادهام میگفتم: اگر اجازه بدهید، یک کاروان پیدا میکنم و میروم مشهد. آنها میگفتند نه، نمیتوانیم اجازه بدهیم تنها به مشهد بروی. شنیده بودم سامانه ارتباط تلفنی با روضه منوره حضرت رضا (ع) هست و میتوانیم با امامرضا (ع) صحبت کنیم. زنگ زدم و درددلهایم را با امامرضا (ع) گفتم. از او خواستم من را بطلبد. فردای همان روز به من گفتند قرار است به مشهد بیاییم. مهدیه که اشکهایش را از روی صورتش پاک میکند، آهسته میگوید: وقتی رسیدم حرم، حس آرامش عجیبی داشتم؛ انگار مدتها منتظر رسیدن همین لحظه بودم.
کبری وطنخواه: قبل از محرم، در گروهی در فضای مجازی برای زیارت ثبتنام کرده بودم، اما سفرمان قطعی نبود. دودل بودیم که میرویم یا نه. آن ایام گذشت و بعداز مدتی، بالاخره زیارت قسمت ما هم شد. با خودم گفتم هم میروم پابوس امام رضا (ع)، هم زیارت مزار رهبر شهید. من که رهبر را از نزدیک ندیدم، حداقل حالا که به مشهد میروم، زیارتش نصیبم میشود. حس و حال عجیبی داشتم؛ یک جور خوشحالی همراه با گیجی که یک عالمه چیز میخواهی، اما در واقع نمیدانی چه چیزی میخواهی. شاید شما که مشهدی هستید، این حال ما را متوجه نشوید، اما آنهایی که مثل ما سالها در حسرت زیارت هستند، خوب میفهمند.
هانیه میراننژاد: من و دوستانم از طرف مدرسه اسم نوشته بودیم. در شهرهای خیلی دور از مشهد، بهویژه روستاها، مردم عاشق زیارت امامرضا (ع) هستند و این سفر برایشان آسان نیست. متأسفانه یک عده سودجو از این عشق و علاقه مردم سوءاستفاده میکنند. بهطور مثال، یک نفر در یکی از شبکههای مجازی برای خیلی از ما پیام فرستاد که اگر بیستدنبالکننده برای من در کانال بیاورید، جایزهتان سفر به حرم امامرضاست. هرچند حرفش را باور نداشتیم، به عشق امام رضا (ع) این کار را انجام دادیم. متأسفانه بعد از مدتی ما را از کانالش حذف کرد. من و دوستانم ماندیم و عشق زیارت. این بار این اتفاق در محرم افتاد. بعضی از بچهها دلشان شکست. فکر میکنم بهخاطر همان دلهای شکسته، امامرضا (ع) ما را طلبید. با اتفاقاتی که برایتان گفتم، خودتان حال و هوای ما را حدس بزنید.
راضیه میراننژاد: من هم مثل دخترخالهام هانیه، در مدرسه اسم نوشته بودم. خوشبختانه زیارت قسمتمان شد.

از روزهای سخت جنوب تا آرامش حرم
سفر به مشهد برای این بچهها در شرایطی خاص اتفاق افتاد؛ درست چند ماه بعداز جنگ تحمیلی سوم و حوادث سختی که شهرهای جنوبی کشور پشت سر گذاشتند. هرچند برخی از آنها ساکن روستاهایی بودند که درآنها خبری از جنگ نبود، اما دوستان و آشنایانی داشتند که به شهادت رسیدهاند و خاطرات آن روزها هنوز برایشان زنده است. درمیان جمعی که با آنها به گفتوگو نشستهایم، مهدیه خیراندیش و زهرا ذاکری از شاهدان عینی بمباران مدرسه میناب هستند.
از روزهای سختی که تجربه کردید، برایمان بگویید
مهدیه خیراندیش: وقتی مدرسه شجره طیبه را زدند، من سر کار بودم. مغازهای که در آن کار میکردم، نزدیک مدرسه بود. مغازه لرزید. چنددقیقه بعد هم شنیدیم مدرسه بمباران شده است. پدر و مادرم بندرعباس بودند. من و برادرم تنها بودیم. برادر کوچکم را که در مدرسه دیگری درس میخواند، از مدرسه برداشتم و به خانه بردم. به مادرم زنگ زدم و گفتم: میناب را دارند میزنند؛ شما در بندر بمانید. آنها هم نگران ما بودند و میگفتند که میآییم. هیچکداممان نمیدانستیم قرار است فقط مدرسه را بزنند. آن روزها مردم عکس بچههایشان را در دست گرفته بودند و از هر رهگذری میپرسیدند: بچه من را ندیدی؟ مردان بزرگ هم رمق حرکت نداشتند؛ انگار پاهایشان فلج شده بود. روی زمین، اطراف مدرسه نشسته بودند. دیدن آن آوار برای هر کسی وحشتناک بود.
زهرا ذاکری: وقتی شنیدم مدرسه شجره طیبه را زدهاند، خودم را به سمت مدرسه رساندم. میدانستم کار چندانی از دستم برنمیآید، اما میگفتم شاید بتوانم در حد توانم کمکی کنم. وارد مدرسه شدم؛ دودی بود که از پنجرههای مدرسه بیرون میآمد. حدود ۱۰دقیقه از رسیدن من به آنجا نگذشته بود که موشک دوم به مدرسه خورد. صحرای محشر شد. زن و مرد، همه سراسیمه میدویدند. آن لحظه یاد حضرت زینب (س) افتادم؛ اینکه چطور در روز عاشورا شاهد شهادت برادرش بود و نمیتوانست کاری برای امامحسین (ع) انجام بدهد. مردم میناب در آن روز همان شرایط را داشتند. کاری از دستشان برنمیآمد. چه کسی میتوانست برود ستون یا دیوارهای بتنی را که روی سر بچهها ریخته بود، بردارد؟ بیشترین تلفات شهدای میناب، در انفجار دوم بود. حالا با این شرایط و خاطرات تلخی که همچنان با من است، آمدهام حرم امامرضا (ع). آن روز والدینی بودند که رفتند بچههایشان را بیاورند؛ رفتند و دیگر برنگشتند.چ
داغی که دوباره تازه شد
نگین جعبه دستمال کاغذی را برمیدارد و بهسمت دوستانش میرود. همان لحظه تازه متوجه میشویم که همه بچهها، پابهپای خاطرات زهرا، گریه میکنند.
دیگر از آن شیطنتها و لبخندهای چنددقیقه قبلشان خبری نیست. فضای اتاق سنگین شده؛ انگار خاطرات زهرا برایشان چیزی شبیه روضهخوانی است. آنها که خودشان هم دانشآموزند، با شنیدن این حرفها بیشتر از همیشه یاد دانشآموزان میناب افتادهاند و داغ دلشان دوباره تازه شده است.
در حرم بیشتر یاد کدامیک از شهدای میناب بودید؟
زهرا ذاکری: من به نیابت رهبر شهیدم وارد حرم شدم. سختترین و تلخترین خبر در روزهای جنگ، شهادت رهبر عزیزمان بود. همه بچههای میناب را یاد کردم؛ از بین آنها بیشتر از همه به یاد ماکان نصیری، امیرعلی جداوی و مسیحا سالاری بودم. خدا به خانوادههایشان صبر بدهد. مادر امیرعلی هشتماهه باردار بود. برای همین همسرش نگفته بود جنازه بچهمان پیدا نشده است. بعد از زایمان، وقتی دخترش سهماهه شد، شوهرش به او میگوید پسر ما هم مفقودالاثر است و فقط یک لنگه کفش او را دفن کردهایم. علاوهبر این دانشآموزان، به یاد شهید زهره شهریاری، معلم مدرسه شجره طیبه که ششماهه باردار بود، هم بودم.
بعد از بمباران، پیکر او پیدا نشد. خانواده زهره خیلی بیتاب بودند که حداقل تکهای از او را پیدا کنند. ختم قرآن گرفتند، چله یاسین خواندند. بالاخره یک مچ دست از او پیدا شد که فقط سه انگشت داشت. هیچوقت فراموش نمیکنم خواهر بزرگترش میگفت: خواهر ما قد و قواره داشت. او بچه توراهی داشت. این چیست به ما میدهند؟ من یک کلاس قرآن دارم. وقتی دوباره کلاسها باز شد، جای شهید محمدصدرا زارعی بین بچهها خیلی خالی بود. نبودنش را بیشتر از همیشه حس میکردیم. او هم جزو همین شهدا بود. در حرم امامرضا (ع) دعا کردم خدا صبر حضرتزینب (س) را به این خانوادهها عنایت کند.
شهید زهره شهریاری، معلم مدرسه شجره طیبه ششماهه باردار بود، بعد از بمباران، پیکر او پیدا نشد
وقتی خبر جنگ، به مدرسه رسید
برای بعضی از این بچهها، مدرسه فقط محل درسخواندن نیست؛ جایی است که روزها و شبهایشان را دور از خانواده میگذرانند. برخی از آنها در مدارس شبانهروزی درس میخوانند و همین باعث شد خبر آغاز جنگ را در جمع دوستان و همکلاسیهایشان بشنوند.
آن روزها، هر خبری میتوانست نگرانی تازهای با خودش بیاورد؛ بهویژه وقتی خبر بمباران مدرسه شجره طیبه میناب رسید. برای دانشآموزان چنین خبری استرس و نگرانی بیشتری به همراه داشت؛ بچههایی که میدانستند هدف دشمن، فقط یک ساختمان یا یک نقطه خاص نیست، بلکه مردم و زندگی آنهاست.
وقتی در مدرسه خبر شروع جنگ را شنیدید، چه کردید؟
هانیه میراننژاد: در مدرسه بودیم. داشتیم برای جشنواره سرود تمرین میکردیم. مدیر آمد و خبر بمباران در تهران را داد. بعد از مدت کوتاهی هم خبر رسید که مدرسه شجره طیبه را زدهاند. مدرسه را تعطیل کردند و به ما گفتند به خانههایتان برگردید. شرایط سختی بود. دلهره و نگرانی اینکه نمیدانی قرار است چه اتفاقی برایت بیفتد.
تجربهای که برای همه آرزو میکنیم
پنجروزی که دانشآموزان جنوبی مهمان شهر ما بودند، برایشان فقط چند روز سفر و زیارت نبود؛ روزهایی بود که با خاطرات تازه، آدمهای جدید و تجربههایی که شاید سالها در ذهنشان بماند، گره خورد.
خودشان میگفتند اگر روزی توان مالی داشته باشند، حتما به زیارتاولیهایی که مثل خودشان سالها در حسرت آمدن به مشهد هستند، کمک میکنند، تا آنها هم بتوانند این حس شیرین را تجربه کنند.
* این گزارش شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ منتشر شده است.