کد خبر: ۱۵۳۲۶
۱۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۰
خوداشتغالزایی

پشت فرمان به مقصد خوداشتغالی

زندگی مهیا سوزنچی میان خانه و خیابان می‌گذرد؛ او که ساکن محله امام‌خمینی (ره) است، از نوجوانی سراغ کار‌های مختلف رفته و حالا چند‌سالی است درکنار کسب‌وکار خانگی‌اش، پشت فرمان تاکسی هم می‌نشیند.

فرز و چابک، ادویه‌هایی را که آسیاب کرده است، بسته‌بندی می‌کند، اما هم‌زمان یک چشمش به تلفن همراهش هم هست؛ نباید زمان از دستش برود. غذای ظهر بچه‌ها روی گاز است؛ شعله را کم می‌کند تا آرام‌آرام جا بیفتد. لباسش را می‌پوشد و سوئیچ ماشین را برمی‌دارد.

چند قدم آن‌طرف‌تر، سر کوچه، تاکسی زردرنگش را پارک کرده است. پشت فرمان می‌نشیند. هنوز ماشین را روشن نکرده، هشدار گوشی، خبر از مسافری در نزدیکی‌اش می‌دهد. بدون مکث، سفر را قبول می‌کند، زیر لب «بسم‌ا... الرحمن الرحیم» می‌گوید و راه می‌افتد. این روز‌ها زندگی مهیا سوزنچی میان خانه و خیابان می‌گذرد؛ او که ساکن محله امام‌خمینی (ره) است، از نوجوانی سراغ کار‌های مختلف رفته و حالا چند‌سالی است درکنار کسب‌وکار خانگی‌اش، پشت فرمان تاکسی هم می‌نشیند؛ شغلی به ظاهر مردانه که هر روز قصه تازه‌ای برایش دارد.

 

پشتکاری که از نوجوانی شروع شد

شاید کمتر دختری باشد که از نوجوانی دنبال کارکردن و استقلال مالی باشد، اما مهیا از پانزده‌سالگی دنبال این بود که سه ماه تابستان هم حرفه‌ای یاد بگیرد و هم منبع درآمدی برای خودش داشته باشد. او تعریف می‌کند: سال ۸۰، کارم را در یک دفتر چاپ سیلک نایلون شروع کردم. اول به عنوان منشی استخدام شدم، اما بعد از مدت کوتاهی یاد گرفتم روی پلاستیک با شابلون چاپ بزنم.»

سه سال تابستان در همان دفتر چاپ کار کرد و حتی در طول سال تحصیلی هم، هر وقت فرصتی پیدا می‌کرد، به آن مغازه می‌رفت؛ «کار برایم فقط راهی برای کسب درآمد نبود. از بودن در جامعه و ارتباط با آدم‌ها لذت می‌بردم؛ برای همین هم شغل‌های دیگری مثل صندو‌داری فروشگاه، منشی مطب و چند کار دیگر را امتحان کردم.»

حتی ازدواج هم باعث نشد کارکردن را کنار بگذارد. او با یکی از بستگان صاحب‌کارش در چاپ سیلک ازدواج کرد، اما همچنان سر کار می‌رفت و با پس‌انداز بخشی از جهیزیه‌اش را هم خودش خرید؛ «بعد از ازدواج در دوره حسابداری شرکت کردم و مدرک مربیگری شنا هم گرفتم. مدتی هم مغازه پوشاک در نزدیکی خانه‌ام باز کردم تا اینکه فرزند دومم به دنیا آمد و کار کمی برایم سخت شد.»

سوزنچی مدت کوتاهی از کار فاصله گرفت، اما وقتی فرزند اولش راهی مدرسه شد شغل جدیدی پیدا کرد؛ «همان‌طورکه فرزندم را با ماشین به مدرسه می‌بردم و می‌آوردم، یکی‌دو تا از دوستانش هم در این مسیر با ما همراه شدند و این‌طور شد که به من پیشنهاد دادند که سرویس مدرسه دخترم شوم؛ بنابراین گواهی تأیید صلاحیت این شغل را گرفتم و دوباره مشغول به کار شدم.»

 

خوداشتغالزایی

 

دنیای مجازی و یک فکر تازه

او درکنار کار از آن بانوان هنرمندی است که هر وقت مهمان دارد، شربت و نوشیدنی‌هایش خوش‌آب‌رنگ و غذاهایش تزئین شده است. سوزنچی برای پذیرایی از مهمانانش کلی سلیقه به خرج می‌دهد. به همین خاطر چندین صفحه مجازی را دنبال می‌کند. یکی از این صفحه‌ها متعلق به بانویی اصفهانی است که با ترکیب ادویه‌های مختلف آشپزی می‌کند؛ «شاید نزدیک یک سال صفحه‌اش را دنبال می‌کردم تا اینکه یک‌بار به او مقداری ادویه سفارش دادم. ادویه‌ها آن‌قدر خوش‌عطرو‌طعم بود که هر کسی به خانه ما می‌آمد می‌پرسید در غذایت چه ادویه‌ای ریخته‌ای و آن را از کجا خریده‌ای.»

چند بار دیگر مهیا، ادویه سفارش داد و مقداری از آن را به اطرافیانش می‌فروخت تا اینکه به ذهنش رسید خودش وارد این کسب و کار شود؛ «مدت زیادی بود که این صفحه را دنبال کرده بودم. از طرفی، چون دست‌پختم خوب بود و با مزه‌ها آشنایی داشتم، تصمیم گرفتم از چیز‌هایی که از بانوی اصفهانی یاد گرفته‌ام و آنچه خودم بلدم ادویه‌ای ترکیبی برای غذا‌ها درست کنم و بفروشم.»

مهیا از پانزده‌سالگی دنبال این بود که سه ماه تابستان حرفه‌ای یاد بگیرد و منبع درآمدی برای خودش داشته باشد

 

بازار کار، گرم شد

اولین ادویه‌هایی راکه خودش درست کرد، به همان آشنایانی فروخت که قبلا ادویه بانوی اصفهانی را خریده بودند؛ «آن‌ها آن‌قدر از ادویه‌ای که خودم ترکیب کرده بودم، تعریف کردند که برایم انگیزه‌ای شد تا جدی‌تر کارم را دنبال کنم. به همین خاطر به عطاری‌های مختلف می‌رفتم و کمی از ادویه‌های آنها را اول خودم امتحان می‌کردم تا اگر خوب است در ترکیب ادویه‌هایم استفاده کنم.»

خانم سوزنچی وقتی از کارش مطمئن شد، سراغ گواهی بهداشت رفت و کارت تأیید کارش را گرفت؛ سپس برای فروش در یکی از بازارچه‌های محلی شرکت کرد و توانست چند مشتری پیدا کند؛ «از آن موقع بود که به پیشنهاد مشتری‌هایم در محافل روضه خانگی، مساجد محله و مدارس هم شرکت می‌کردم.»

حالا روی میز بازارچه، کنار ادویه خورش‌های مختلف و پاستا وحلیم و شله، بسته‌های پودر سیر، پودر پیاز و ادویه‌های ساده‌ای مثل زردچوبه و فلفل هم دیده می‌شود.

اما کار مهیا فقط به خریدن ادویه و ترکیب‌کردنشان ختم نشد. مدتی که گذشت، دستگاه آسیاب خرید تا بخشی از کار را خودش انجام دهد. او چوب دارچین و زردچوبه و ادویه‌های دیگر را می‌گیرد، خودش آسیاب کرده و بعد بسته‌بندی‌شان می‌کند.

 

خوداشتغالزایی

 

ارسال ادویه به سراسر کشور

شاید در ظاهر کار ساده‌ای به نظر برسد، اما همین کسب‌و‌کار خانگی زحمت زیادی دارد؛ ضمن اینکه مهیا در این چهار‌سالی که در حوزه ترکیب‌کردن ادویه فعالیت دارد هنوز راننده سرویس مدرسه هم هست؛ «تا سال گذشته هر‌روز چند ساعت برای آماده‌سازی ادویه وقت می‌گذاشتم ولی الان مشتری‌هایم ثابت شده‌اند؛ به همین‌دلیل هر زمان سفارش داشته باشم، پای دستگاه می‌نشینم و آنها را آماده می‌کنم.»

آماده‌کردن ادویه ظاهرا آسان است. تصور این است که ریختن چند قلم ماده اولیه داخل دستگاه آسیاب و بسته‌بندی‌کردنشان، کار راحتی است. یکی از سختی‌های کارش همین‌جاست؛ وقتی دستگاه روشن می‌شود، گرد دارچین، زردچوبه و دیگر ادویه‌ها در هوا می‌پیچد و گاهی وارد گلویش می‌شود؛ «بعضی وقت‌ها گرد ادویه طوری وارد حلقم می‌شود که نفسم می‌گیرد.»

او توانسته در همین مدت فعالیتش ۲۸۰‌مشتری ثابت جذب کند؛ «مشتری‌هایم محدود به همسایه‌های محله نمی‌شوند و نه‌تنها از تمام شهر مشهد، بلکه از شهر‌های دیگر مانند تهران، کرج، اصفهان، شیراز و بجنورد هم مشتری دارم.»

نه‌تنها از تمام شهر مشهد، بلکه از شهر‌های دیگر مانند تهران، کرج، اصفهان، شیراز و بجنورد هم مشتری دارم

 

درخواست بازارچه‌ای برای همه

داشتن سه فرزند و فعالیت‌های مداوم هیچ‌گاه او را خسته نکرده است. چیزی که مهیا را بیشتر از فروش ادویه خوشحال می‌کند، این است که زنان دیگری را هم به کار و استفاده از هنرشان تشویق کند. او هر‌وقت در اطرافش زنی را می‌بیند که هنری دارد، سعی می‌کند تشویقش کند تا همان هنر را به درآمد تبدیل کند.

مهیا مدتی است دنبال این است که زنان محله بتوانند جای ثابتی برای عرضه دست‌سازه‌ها و محصولاتشان داشته باشند. چند مکان در محله را هم به شهرداری منطقه پیشنهاد کرده، اما هر بار به دلیلی، امکان برپایی بازارچه فراهم نشده است.

او می‌گوید: خیلی تلاش کردم بازارچه به شکل هفتگی و ثابت در محله دایر شود. تا حالا که میسر نشده است. به تازگی به شهرداری منطقه ۸ درخواست دادم در بوستان جهان‌شهر این کار انجام شود.

 

خوداشتغالزایی

 

مهیا، صبورانه پشت فرمان تاکسی

مهیا حالا چهار‌سالی است که ادویه‌های ترکیبی درست می‌کند و مشتری‌های خودش را دارد، اما این کار همیشه به یک اندازه سفارش ندارد. از طرفی، او سال‌ها راننده سرویس مدرسه بود و تعطیلی مدارس در طول سال به دلایل مختلف باعث شد درآمدش کمتر شود. برای همین، دو سال پیش تصمیم گرفت کاری پیدا کند که در روز‌های تعطیلی مدرسه هم بتواند روی آن حساب کند؛ «اول پرس‌وجو کردم و دنبال مجوز رفتم. بعد ماشینم را فروختم و تاکسی زرد خریدم تا در یکی از شبکه‌های تاکسی بیسیم مشغول به کار شوم. اول یک دفترچه شهرشناسی به من دادند و بعد هم از روی آن امتحان دادم که قبول شدم.»

با اینکه مهیا، سال‌های زیادی راننده سرویس مدارس بوده، کار روی تاکسی برایش سخت بوده است؛ «اول اینکه شهر را بلد نبودم و باید از نرم‌افزار‌های مسیریاب استفاده می‌کردم و این موضوع هفته‌های اول برایم سخت بود و بعد هم اینکه این‌بار مسافران من بچه‌های کوچک نبودند و باید با آدم‌هایی با اقشار و فرهنگ‌های مختلف مواجه می‌شدم و نمی‌دانستم برخورد آنها با راننده خانم چگونه است.».

اما آن نگرانی که روز‌های اول درباره برخورد مسافران با یک راننده زن داشت، خیلی زود جای خودش را به یک حس خوب داد. مهیا می‌گوید: در این دو‌سالی که راننده تاکسی هستم، حتی یک برخورد بد از مسافران ندیده‌ام. مسافران خانم رفتار خیلی گرمی با من دارند و از اینکه می‌بینند راننده خانم است، خوشحال هم می‌شوند. مسافران آقا هم برخورد بسیار محترمانه‌ای دارند. به هیچ عنوان این نگاه را ندیده‌ام که چرا راننده‌شان خانم است یا اینکه خانم‌ها رانندگی بلد نیستند و بخواهند در انتخاب مسیر دخالت کنند.

او مانند سایر راننده‌ها موظف است بین شش تا هشت‌ساعت در روز با خودرویش کار کند؛ «از ساعت‌۶ صبح حضورم را در شبکه ۱۳۳ ثبت می‌کنم و آماده می‌شوم که سرویس قبول کنم. قبل از آن صبحانه و بخشی از ناهار ظهرم را آماده می‌کنم و پسر کوچکم را که پنج‌ساله است، به خواهر و برادر بزرگ‌ترش می‌سپارم و از خانه بیرون می‌زنم.»

هشت‌ساعت کلاچ و ترمز‌گرفتن و نشستن پشت فرمان، برای مهیا مثل هر راننده دیگری خسته‌کننده است، اما برای او یک تفاوت دیگر هم وجود دارد؛ «راننده‌های مرد گاهی می‌توانند ماشین را کنار بزنند، زیراندازی پهن کنند، کمی دراز بکشند؛ کاری که برای من ممکن نیست.»

 

هر مسافر، یک قصه

ظهر که به خانه برمی‌گردد، خسته است و پاهایش درد می‌کند، اما چیزی که از مسیر‌های روزانه‌اش با خودش آورده، فقط خستگی نیست. در این دو‌سال، بار‌ها در نقاط مختلف شهر مسافر سوار کرده است و با آدم‌هایی روبه‌رو شده که هر‌کدام قصه خودشان را داشته‌اند.

او تعریف می‌کند: خاطرات زیادی از مسافرانم دارم؛ از آنها که دلشان می‌خواهد حرف بزنند تا افرادی که در لاک خودشان فرو می‌روند. یک نفر آرام پشت شیشه ماشین بی‌صدا اشک می‌ریزد و فرد دیگری با تلفن درباره خرید‌های مراسم ازدواجش صحبت می‌کند.

در‌میان همه این مسافران، یک خانم میان‌سال بیشتر از بقیه در ذهن مهیا مانده است. او را در حاشیه شهر سوار کرده بود؛ زنی که از همان لحظه نشستن روی صندلی، گریه‌اش قطع نمی‌شد و آن‌قدر آشفته بود که مهیا نتوانست بی‌تفاوت بماند؛ «دلم طاقت نیاورد و از او پرسیدم می‌توانم کمکتان کنم؟»

زن برایش تعریف کرد که از شهرستانی بسیار دور به مشهد آمده است تا از دختر بیمارش مراقبت کند، اما بعد‌از دو هفته که حال دختر بهتر شده، دعوا راه انداخته و از خانه بیرونش کرده است. مهیا از شنیدن ماجرا آن‌قدر تحت تأثیر قرار می‌گیرد که پابه‌پای زن اشک می‌ریزد؛ «آخر طاقت نیاوردم و به آن زن گفتم من هم جای دختر شما؛ به خانه من بیایید و هر‌قدر دوست داشتید، مهمان من باشید. اما او قبول نکرد و به خانه دخترعمویش رفت تا از آنجا برای برگشت به شهرش بلیت بگیرد.»

این تنها خاطره‌ای نیست که مهیا از مسافرانش به یاد دارد. بار‌ها پیش آمده مسافری وسیله‌ای را داخل تاکسی جا گذاشته است؛ «اولین‌بار یک خانم تهرانی کفش‌های نو دخترش را جا گذاشت. یادم است به او زنگ زدم، نشانی‌اش را گرفتم و با هزینه خودم برایش پست کردم. بعد از آن بار‌ها وسایل مختلف در ماشین جا ماند؛ از کلاه و لباس گرفته تا کاغذ‌هایی که جزوه دانشگاه بود. هر بار با مسافر تماس می‌گرفتم و وسیله را به دستش می‌رساندم، دیدن لبخند روی صورتش و دعای خیرش، روزم را می‌ساخت.»

مهیا می‌گوید شاید رانندگی تاکسی در نگاه اول شغلی مردانه به نظر برسد، اما برای زنی که دنبال استقلال و داشتن درآمد است، می‌تواند انتخاب خوبی باشد.

مهیا خانم سوزنچی را که می‌بینم، زنی به چشمم می‌آید که سال‌هاست برای کار‌کردن، منتظر فراهم‌شدن شرایط ایده‌آل نمانده؛ هر بار راهی پیدا کرده و دوباره شروع کرده است. از پانزده‌سالگی که تابستان‌هایش را با یاد‌گرفتن یک حرفه گذراند تا امروز که روزش میان خانه، ادویه‌های دست‌ساز و مسافر‌های تاکسی می‌گذرد، کار همیشه بخشی از زندگی‌اش بوده است. شاید همین نگاه اوست که باعث شده آرزو کند زنان بیشتری هنر و توانایی‌هایشان را جدی بگیرند و با همان چیزی که بلدند، سهمی برای خودشان در بازار کار پیدا کنند.

 

* این گزارش سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۲ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام